آدرس وبلاگ جدید
دوستان عزیز
از امروز من در خانه ی تازه ام با شما خواهم بود.
لطفا مرا با نام Michael mania لینک کنید.
و این نشانی تازه ی وبلاگ من:
با سپاس از شایان عزیز که در این دو سال در کنارم بود.
مهرانا
دوستان عزیز
از امروز من در خانه ی تازه ام با شما خواهم بود.
لطفا مرا با نام Michael mania لینک کنید.
و این نشانی تازه ی وبلاگ من:
با سپاس از شایان عزیز که در این دو سال در کنارم بود.
مهرانا

همه گوش کنید!!
امشب درست هنگام نیمه شب، عقربه های تمامی ساعت ها از حرکت خواهند ایستاد، چراکه قلب زندگی دیگر نخواهد تپید...
برای او امروز با روزهای دیگر هیچ تفاوتی ندارد. شازده کوچولوی سیاه قصه ی ما از تمرین های دشوار کنسرت، به خانه بازمی گردد تا در خلوت خود به روزهای باشکوه پیش رو بیندیشد. دوباره پس از 12 سال دوری از صحنه می خواهد بهترینِ خود باشد، آن بالابالاها، در اوج... . اما دلشوره هایش این بار با تمامی زمان ها فرق می کند!
با خود می گوید: «دلشوره ی به صحنه بازگشتن چیزی عجیبی نیست. من 12 سال این هیجان را کنار گذاشته بودم، حال طبیعی ست که مضطرب باشم...!»
چه کسی می داند که در آن لحظه ها چه چیزهایی دیگری از ذهن او گذشته است؟
چه کسی می تواند از پسِ پشت آن چشمان عجیب، افکار او را بخواند؟
و چه کسی در تمامی این سال ها او را همانگونه که بود شناخت؟...
و چند ساعت بعد...
ناگاه دنیا با این خبر منفجر می شود:
«آی مردم بی خبر! انسانی که از نور آمده بود، به نور پیوست!...»
جهان ناگاه به بهت می رسد...
هیچکس چیزی نمی گوید
هیچکس حرکتی نمی کند
هیچکس نمی گرید...
این نمی تواند حقیقت داشته باشد!!
راستی چه شد؟ چه کسی رویاهایمان را آشفته کرد؟ چه کسی تیرماه هایمان را سیاه پوش کرد؟ چرا پس از گذشت 2 سال هنوز آدمک ها دارند دل هایمان را به بازی می گیرند؟ تقصیر که بود؟...
آه مایکل!
مایکل بیدار شو!
بیدار شو و خودت پاسخ نارفیقی ها را بده.
بیدار شو و خودت جواب هزاران پرسش که ذهنمان را چون موریانه می خورد، بده.
بیدار شو و بگو که عاشقانت را تنها نگذاشته ای.
بیدار شو و بگو که دیگر نمی خواهی چهره ی کودکانت را غمگین ببینی.
بیدار شو و نگذار دستاوردت را به تاراج ببرند.
مایکل بیدار شو و خواب بی دلان را آشفته کن.
بیدار شو و بگو: هی، چه می کنید؟ من هنوز اینجا هستم!
مایکل برای خوابیدن ابدی خیلی زود است.
چگونه می خواهی باور کنم که رفته ای وقتی که اینهمه نور به زندگیم می پاشی؟
مایکل بیدار شو!
بیدار شو و بگو اینهمه کابوسی ست که می شود از آن برخاست.
تو که خستگی ناپذیر بودی، پس چه شد که از ما خسته شدی؟ چه شد که از ما بریدی؟
مایکل تو از همان ابتدا می دانستی که با دیگران فرق داری. تو از همان نخست، از همان 5 سالگی می دانستی که نمی توانی چون دیگران زندگی کنی، تو اینهمه را می دانستی و باز هم تنهایمان گذاشتی!
مایکل بیدار شو!
اینجا، این پایین، هیچکس حالش خوب نیست...!

به یاد آن مراسم تلخ یادبود مایکل می افتم. دو سال گذشته است. یادم می آید استیوی واندر عزیز به کسانی که آنجا بودند گفت: «این درست لحظه ای ست که آرزو می کردم هرگز در زندگی ام رخ ندهد!...می دانم که خدا خوب است. هرچند که ما به مایکل در اینجا نیاز داریم، اما انگار خدا به او بیشتر نیاز داشته است!»
او پیش از اجرای ترانه ی «در رویا هم نمی دیدم که تو در تابستان ترکم می کنی» گفت: «هرگز تصور نمی کردم که بتوانم ترانه ای بنویسم و برای کوئنسی جونز بفرستم. او این کار را به طور شگفت انگیزی انجام داد.»
و سپس با صدای غمگینش برای مایکل خواند:
I Never Dreamed You'd Leave In Summer
I never dreamed you'd leave in summer
I thought you would go then come back home
I thought the cold would leave by summer
But my quiet nights will be spent alone
You said there would be warm love in springtime
That is when you started to be cold
I never dreamed you'd leave in summer
But now I find myself all alone
You said then you'd be the life in autumn
Said you'd be the one to see the way
No, I never dreamed you'd leave in summer
But now I find my love has gone away
Why didn't you stay?
در رویا هم نمی دیدم که در فصل تابستان ترکم کنی
در رویا هم نمی دیدم که تو در تابستان ترکم می کنی
گمان می کردم که می روی و دوباره به خانه بازخواهی گشت
گمان می کردم که با آمدن تابستان سرما به پایان خواهد رسید
اما شب های ساکت من در تنهایی سپری خواهند شد
تو گفتی هنگام بهار، عشقی گرم وجود خواهد داشت
زمانی که احساس سرما می کنی
در رویا هم نمی دیدم که تو در تابستان ترکم می کنی
اما حال تنهای تنهایم
تو گفتی که در پاییز زندگی را ادامه خواهی داد
گفتی که این را به چشم خواهی دید
نه، در رویا هم نمی دیدم که تو در تابستان ترکم می کنی
اما حالا عشقم را از دست داده ام
چرا نماندی؟...
.jpg)
اما در همان روزهای تلخ سال 2009، یک هنرمند بزرگ ایرانی بارها و بارها از مایکل گفت. نام او را در این وبلاگ بسیار آورده ام، هرچند نمی دانم دوستان تا چه حد با او آشنایی دارند، اما شهیار قنبری شاعری ست که جهان را به خوبی می شناسد. شاعری ست که بی وقفه از زیبایی آفرینان بزرگ دنیا سخن می گوید و برخلاف بسیاری از ایرانی ها، در کنج خانه اش، در بی خبری و بی عشقی به سر نمی برد. این تکه ی کوتاه یادگاری ست از برنامه های رادیویی آن روزهای تلخ و غمبار... از این یادگارها تا بخواهید وجود دارد و بعید می دانم که با شنیدن صدای شاعر، به بغض نرسید، او در میان این هنرمند ایرانی از جنس دیگری ست... من در طی سال های بسیار این را بارها آزموده م... پس حتما آن را دانلود کنید و بشنوید. شاید در روزهای دیگر باز هم قطعه های زیبای شهیار را درباب مایکل در این وبلاگ بگذارم.
سپاسگزارم شهیار جان، سپاسگزارم که برخلاف بسیاری از هنرمندان ایرانی، بی اعتنا از کنار این حادثه ی دردناک نگذشتی و سپاسگزارم که باور داری مایکل چقدر نازنین بود...
و در پایان، کلیپی کوتاه از من برای دوستداران واقعی اش در سراسر جهان:

دلم برایت تنگِ تنگِ تنگ است...
مهرانا

تیرماه هم از راه رسید. الان درست دو سال است که دیگر ماه دوست داشتنی ای برای من نیست...!
دیروز به دفتر خاطراتم سرک می کشیدم. ناگهان به روزهای پیش از 4 تیر 88 رسیدم. کنجکاو شدم که بدانم پیش از آن روز تلخ، پیش از 4 تیرماه 88 چه حالی داشته ام. این یادداشت درست 3 روز پیش از آن روز نوشته شده است (1 تیرماه 88):
«آه!
چه حالی دارم در این روزها و چه دردی دارم و چه بغضی که بیهوده آن را فرو می دهم تا اشکم سرازیر نشود!...
تابستان خونینی ست و من دلواپس و آزرده ام. روح همه ی ما سخت بیمار است و تنها مانده ایم. این بار تنهایی مشترک را تجربه می کنیم. همه ی دنیا تنهایمان گذاشته است!...
نیمه شب است، اما خواب به چشمانم نمی آید. چند شب پیش کابوس بدی دیدم و از شدت نفس تنگی بیدار شدم! حس می کنم نزدیک است دیوانه شوم. چقدر دلم می خواست کسی می گفت: "اینها همه کابوسی است که به زودی تمام می شود."
حرف های شیرینی به ذهنم نمی رسد. نمی توانم بگویم حالم خوب است.
اس ام اس های لعنتی هم قطع هستند و حتی نمی شود چند کلمه ای با یک دوست حرف زد. کلاس های بازیگری مان هم قرار است به جای پنجشنبه، سه شنبه تشکیل شوند. تاکنون اینقدر از بیرون رفتن از خانه هراس نداشته ام....!»
امروز که این جمله ها را دوباره مرور می کنم باورم نمی شود که تک تک واژه ها خبر از حادثه ای شوم می دهند، بی آنکه بدانم یا حدس بزنم قرار است یکی از عزیزترین های زندگی ام را از من بگیرند...! بی آنکه بدانم 3 روز دیگر آن حادثه ی تلخ رخ خواهد داد...! تمام آن تشویش ها معنا داشت، تمام آن دلشوره ها و شب زنده داری ها...
کاش آدم ها قدرت پیش بینی دقیق تری داشتند...
کاش قدر لحظه های با معشوق نفس کشیدن را بیشتر می دانستند...
آه! مایکل...
دیگر نمی توانم ادامه دهم... ادامه اش را خودت بنویس...
مهرانای تو
راستی دوستان قرار است روز 4 تیرماه، کانال Music 4 یک برنامه ی ویژه برای مایکل پخش کند. این هم آگهی پخش آن است:
شما چطور تحمل می کنید بچه ها؟!...










یاران خوب و مایکل شیدای من
امشب، شب تولد من است و دلم می خواست مطلبی را که درباره ی یکی از زیباترین و بزرگترین موزه های جهان نوشته ام با شما قسمت کنم، موزه مادام توسو.موزه ای که نخستین بار در قرن هفدهم میلادی توسط راهبه ای مبتکر به نام «مادام توسو» ایجاد شد.
خانم توسو که در قرن هفدهم در لندن میزیست، یک مجسمهساز بود. او از کودکی شاگرد پدرش بود که او هم به حرفه مجسمهسازی و سنگتراشی میپرداخت. در آن دوران این حرفه جزء مهمترین مشاغل و هنرها محسوب میشد و یک مجسمهساز و سنگتراش باید به رشته پزشکی و آناتومی بدن انسان کاملا تسلط داشت! بنابراین بیشتر آنان به تحصیل در پزشکی میپرداختند تا در هنگام ساخت مجسمههایشان اعضای بدن انسان را به خوبی طراحی و تراشکاری کنند. به همین خاطر خانم توسو نیز از همان دوران نوجوانی به آموختن رشته پزشکی پرداخت زیرا میخواست مانند پدرش یک مجسمهساز معروف شود. در آن زمان کمتر دختری به ساخت مجسمه و سنگتراشی میپرداخت اما این دختر جوان با جسارت و مهارتی که از پدرش به ارث برده بود، وارد این حرفه شد و کار نوینی را از خود بهجا گذاشت. (1)

ساختمان اصلی این موزه در شهر لندن قرار دارد که هر سال نزدیک به 3 میلیون نفر از آن دیدن می کنند. دیگر بناهای این موزه نیز در شهرهایی چون آمستردام، برلین، لاس وگاس، نیویورک، هنگ کنگ، شانگهای و واشنگتون دی سی قرار گرفته است.
اما شاید بپرسید در این موزه چه چیز عجیبی وجود دارد که باعث شده درباره اش با شما سخن بگویم. خوب حالا می گویم.
این موزه سرشار از مجسمه های مومی افراد بزرگ و تاریخ ساز جهان است، چه افراد محبوب و چه افراد منفور.
این مجسمه ها به قدری طبیعی ساخته شده اند که مگر با لمس کردنشان متوجه ساختگی بودنشان نمی شوید، جنس مجسمه ها از موم طبيعی و موهای آنها نیز از موی طبيعی است. بسیاری از هواداران انسان های بزرگ دنیا به ویژه هنرمندان، هر سال به این موزه می آیند تا با آن هنرمند (البته مجسمه های او) عکس یادگاری بگیرند.

در زمان مادام توسو، مجسمهسازان اروپایی تمام مجسمههای خود را از سنگ، گچ و چوب میساختند و کمتر مجسمهسازی از رنگ برای رنگآمیزی مجسمهها و سنگتراشهای خود استفاده میکرد. اما خانم توسو تصمیم گرفت دست به ابتکار جالبی بزند که تا آن زمان به فکر هیچ هنرمندی نرسیده بود. او در ابتدا به یک مدرسه رفت و چند کودک را مدل خود قرار داد. سپس با موم زنبور عسل و کمی سیمان، آهک و گچ، ملاطی تهیه کرد و از چهره کودکان مجسمه ساخت و همانند مدل خود، به رنگآمیزی مجسمهها پرداخت. کمکم کارش را گسترش داد و به پاریس و رم هم سفر کرد و برای ارتقای سطح ساخت مجسمههایش، تحت آموزش مجسمهسازان معروف ایتالیایی و فرانسوی قرار گرفت و تجربههای مفیدی را کسب کرد. در میانسالی به فکر ساخت مجسمههایی از نجبا و اشرافزادگان و افراد برجسته علمی آن دوران افتاد تا چهره این افراد برای آیندگان باقی بماند.خانم توسو با روش منحصر به فرد و نوین خود و با موادی که به کار میبرد مجسمههای افراد مشهور را ساخت و برای نمایش محلی در لندن در نظر گرفت. او پیش از مرگ به بستگانش وصیت کرد که کارش را ادامه دهند و نمایشگاهش را سروسامان بخشند. پس از مرگ خانم توسو، شاگردانش حرفه او را دنبال کردند و مانند او با ایدههایش پیش رفتند و نمایشگاه وی را به صورت یک موزه درآوردند. ناگفته نماند که در این موزه چهرهای واقعی از خانم توسو ساختند تا همگان بنیانگذار این موزه و سبک مجسمهسازی حقیقی را بشناسند. (2)
(1) و (2)
http://shiekhbagloo.persianblog.ir




در بخش ادامه ی مطلب تصویرهایی از مجسمه های مایکل عزیزمان را ببینید.
هدیه ای به مناسبت زادروزم برای همه ی شما گل های عاشق
برای مهربان ترین بابای دنیا:
I just want to say ever since I was born, Daddy has been the best father you can ever imagine, and I just want to say I love him so much
«فقط می توانم بگویم از زمانی که به دنیا آمده ام، او بهترین پدری بوده است که شما می توانید تصور کنید و تنها می خواهم بگویم که خیلی دوستش دارم.»
پاریس کاترین جکسون، دختر یگانه ی مایکل، شک نکن پدر هم از آن بالا بالاها همچنان با توست و بیش از هرکسی دوستت دارد. تولدت مبارک دختر دُردانه ی پدر...
و این هم تصویرهایی از پاریس زیبا که شاید کمتر دیده باشید


دوستان خوبم
امروز می خواهم برایتان از هنرآفرینی بگویم که شاید بی آنکه نام او را بدانید، چند اجرای زیبا از او را شنیده اید! کسی که من یکی بسیار دوستش می دارم چراکه زمانی که در سرزمینی به نام ایران زندگی می کنی که شنیدن آثار هنرمندان بزرگ جهان در آن قدغن است، کسانی چون او ناگهان از راه می رسند و تو را به همان آثار قدغن شده پیوند می دهند و کسی که نمی تواند مانع اتتشار این آثار شود. کسی که تمام احساسش در سازش پنهان شده و به نظر من نقش بزرگی در محبوبیت پیانو در جهان دارد. او کسی نیست جز ریچارد کلایدرمن.
«فلیپ پیجز»، نوازنده ی فرانسوی، مشهور به «ریچارد کلایدرمن» در 28 دسامبر 1953 به دنیا می آید. پدر او آموزگار پیانوست و یگانه مشوق پسر در راه نوازندگی و به این ترتیب زمانی که ریچارد 6 سال بیشتر ندارد، می تواند نت های موسیقی را بخواند. او از 12 ساگی وارد هنرستان موسیقی می شود و در 16 سالگی نخستین جایزه ی خود را دریافت می کند. پس از مدت کوتاهی او موسیقی کلاسیک را رها کرده و به موسیقی معاصر رو می آورد. او با تعدادی از دوستانش یک گروه موسیقی تشکیل می دهد و چون پدرش بیمار است و قادر به حمایت مالی از او نیست، ریچارد به عنوان نوازنده ی همراه با دیگران همراهی می کند. او می گوید: «من حقیقتا نمی خواستم یک ستاره باشم، بلکه دوست داشتم در یک گروه با دیگران همکاری کنم.»
اما چرخش زندگی او را تبدیل به ستاره ای بزرگ در جهان نوازندگی پیانو می کند و به تدریج خود صاحب سبکی خاص می شود و با ترکیب آثار کلاسیک و پاپ سبک «رومانتیک نوین» را پایه گذاری می کند تا جایی که نانسی ریگان (همسر رونالد ریگان، رییس جمهور سابق آمریکا) به او لقب «شاهزاده ی عاشق» می دهد. کلایدرمن با وجود کمرویی خاصی که دارد روی صحنه صاحب اجراهایی باور نکردنی است.
او در زندگی شخصی خود نیز به عنوان مردی خانواده دوست شناخته می شود. او می گوید که خانواده برایش مهم ترین چیز هستند و بهترین لحظه های زندگی اش را زمانی می داند که با خانواده اش سپری می کند.
حال پس از این زندگینامه ی بسیار کوتاه می خواهم برایتان بگویم که چرا از کلایدرمن سخن گفتم. بله باز هم پیوندی به مایکل عزیز خودمان خواهیم زد. یکی از کارهای بزرگ و ارزشمند کلایدرمن بازنوازی ترانه های مشهور بزرگان موسیقی ست، از بیتلز و التون جان و باربارا استرایزند و پل آنکا گرفته تا مایکل جکسون و لاینل ریچی. شاید برخی اجرای زیبای او را از ترانه ی We Are The World شنیده باشید و شاید هم نه. این اجرا دو سال پس از اجرای اصلی در یک آلبوم به نام «Songs Of Love» ارایه شد و کلایدرمن در کنسرت هایش نیز آن را به طور زنده اجرا کرد. اما آنچه ارزش کارهای او را حتی پس از گذشت سال ها حفظ می کند، اجراهای بی نظیر او و وفاداری به اثر اصلی است. ترانه ی We Are The World تاکنون در دو مجموعه از کلایدرمن ارایه شده است:
Songs of Love – 1987
2- Do You Know Where You're Going To
4- The Lady in Red/Take My Breath Away
5- Nikita
**********************************
The Very Best of Richard Clayerman - Live in Concert – 1990
1. Yesterday
2. Ballade Pour Adeline
3. My Way
4. Medley (Always There / I Know Him So Well)
5. Les Oiseaux
6. Wets Side Story Medley (Maria / Tonight / America)
7. Vierge
8. Masais
9. You Are My World
10. People
11. Feelings
12. La Vie En Rose
13. Chariots Of Fire
14. Concerto Pour Une Jeune Fille
15. Zanur
16. Nostalgy
17. Ballade Pour Adeline
18. Root beer Rag
19. We Are the World
ببینید که این ترانه به چه سادگی تبدیل به یک «سرود جهانی» شده است!!! و جالب تر آنکه مایکل و ریچارد هیچگاه یکدیگر را از نزدیک ندیده اند، اما احساسی که از شنیدن این قطعه به انسان دست می دهد نشاندهنده ی حس مشترکی است که میان بزرگان جهان وجود دارد و به نظر من یکی از زیباترین اجراهای این ترانه است...


«مادر من، زنی فوق العاده بود که به شکلی متکامل، با امیدواری و با شوخ طبعی و عشق، زندگی کرد. اگرچه از دست دادن او برای ما که به او نزدیک بودیم و برایمان عزیز بود، ویرانگر است اما ما همیشه از پایداری و استقامت او در دنیایمان الگو خواهیم گرفت. اندام بی همتای او در کار بازیگری، موفقیت او به عنوان یک زن تاجر و شجاعت و بی باکی او درباره ی مبارزه با HIV باعث می شود که همواره به او افتخار کنیم. ما به خوبی می دانیم که این جهان جای بهتری برای مادر است. میراث او هرگز محو نخواهد شد، روح او همواره با ما خواهد بود و عشق او همواره در قلب ما زنده خواهد ماند...!»
مایکل عزیزم، خوشحالم که امروز این پایین نیستی که چون ما غمگین شوی... تو آن بالا بالاها هستی و با شادمانی در انتظار ملکه ای هستی که تمام عمر دوستش داشتی و از سر عشق برایش ترانه خواندی، ملکه ای که در دشوارترین روزهای تلخ و سیاه زندگیت، زمانی که همه، حتی نزدیک ترین کسانت به تو پشت کرده بودند و بر وجود نازنینت تیغ می انداختند، شجاعانه در کنارت ایستاد.
مایکل من، حال بیا و دست بانویت را بگیر... او امروز با توست، خوشا به حالش...!!


مایکل، اینجا در ایران دارد بهار می آید اما ما چه دیر فهمیدیم که بهار بهانه ای برای بهتر شدن است. ما حتی به اندازه ی درختان و گل ها و خورشید هم نفهمیدیم که باید بهتر از این باشیم.
در خلوتی که در این چند ماه داشتم و از فضای خانه ی اینترنتی ام دور بودم بارها آمدی و به من تلنگر زدی که نباید دست بردارم، «Don't Stop 'Til You Get Enough»... حتی گاهی صدایت را می شنیدم که با خشم می گفتی: «من این را نمی خواهم، راه و رسم من اینچنین نیست» و من که هنوز در غیبت ناگهانی تو، میان زمین و آسمان مانده بودم، خیره نگاهت می کردم و در دل می گفتم: «می دانم...!»
مایکل، هرچه بیشتر تو را می شناسم، بیشتر می فهمم که از تو هیچ نمی دانم و این تقلای مرا برای دوباره شناختنت، برای از نو شناختنت بیشتر می کند و این تقلا مرا عاشق تر از پیش می کند!
ترانه هایی که از کودکی من در گوشم طنین می انداختند و من بی آنکه معنای آنها را بدانم، شیفته ی ریتم دلربایشان می شدم و در پسشان مردی را می دیدم بی هیچ شباهتی به باقیِ مردان زندگی ام، با بدنی زیبا و ظریف و حرکت هایی فرز و بی نظیر. حال تمامی آن واژه ها و آن حرکت های زیبا برایم مفهوم پیدا کرده اند. حال درعین سادگی برایم پیچیده به نظر می آیند و واژه هایت در تمام روحم گره می خورند. تو از بزرگترین نشانه های یک انسان حقیقی می گویی و من تنها گوش می سپارم. هرچقدر هم تلاش کنم که خود را به آن درجه ی والا برسانم، باز هم در عمل شکست می خورم، چراکه آدمک های اطرافمان اجازه نمی دهند درون زیبایمان را نشان دهیم...
مایکل، دیگر از شعارها خسته شده ام... دلم می خواهد به کوچه بزنم و در تنهایی خود با صدای بلند بخوانم:

Another day is gone, I'm still all alone
روزی دیگر گذشت و من هنوز تنهایم
How could this be, when you're not here with me
چگونه باید باشم، زمانی که تو اینجا با من نیستی
You never said goodbye, someone tell me why
تو حتی خداحافظی هم نکردی، کسی به من بگوید چرا
Did you had to go, and leave my world so cold
آیا تو باید می رفتی و جهانم را اینچنین سرد می کردی؟
Everyday I sit and ask myself
هر روز می نشینم و از خود می پرسم
How did love slip away?
چگونه عشقمان از دست رفت؟
Something whispers in my ear and says
صدایی در گوشم نجواکنان می گوید
That you are not alone
که تو تنها نیستی
For I am here with you
چراکه من اینجا با تو هستم
Though you're far away
اگرچه از من دوری
I am here to stay
اما من همیشه اینجا می مانم
You are not alone
تو تنها نیستی
For I am here with you
چراکه من اینجا با تو هستم
Though we're far apart
اگر چه از هم دور هستیم
You're always in my heart
اما تو همیشه در قلبم هستی
For you are not alone
به همین خاطر تو تنها نیستی
'Lone, 'lone
تنها، تنها
Why, 'lone
چرا تنهایم!
Just the other night, I thought I heard you cry
در شبی دیگر، گمان کردم که صدای گریه ات رو می شنوم
Asking me to come, and I hold you in my arms
که از من می خواستی بیایم و تو را در بازوانم بگیرم
I can hear your prayers, your burdens I will bear
صدای دعاهایت را می شنوم، بار دوریت را تحمل می کنم
But first I need your hand, then forever can begin
اما پیش از آن نیازمند دستانت هستم، پس از آن برای همیشه به این کار ادامه خواهم داد
Everyday I sit and ask myself
هر روز می نشینم و از خود می پرسم
How did love slip away?
چگونه عشقمان از دست رفت؟
Something whispers in my ear and says
صدایی در گوشم نجواکنان می گوید
Whisper three words and I'll come runnin'
آن سه واژه را نجوا کن و من خواهم آمد
And girl you know that I'll be there, I'll be there
و دختر تو می دانی که من آنجا خواهم بود، من آنجا خواهم بود
you are not alone
تو تنها نیستی
For I am here with you
چراکه من اینجا با تو هستم
Though you're far away
اگرچه از من دوری
I am here to stay
اما من همیشه اینجا می مانم
You are not alone
تو تنها نیستی
For I am here with you
چراکه من اینجا با تو هستم
Though we're far apart
اگر چه از هم دور هستیم
You're always in my heart
اما تو همیشه در قلبم هستی
you are not alone
تو تنها نیستی
For I am here with you
چراکه من اینجا با تو هستم
Though you're far away
اگرچه از من دوری
I am here to stay
اما من همیشه اینجا می مانم
You are not alone
تو تنها نیستی
For I am here with you
چراکه من اینجا با تو هستم
Though we're far apart
اگر چه از هم دوریم
You're always in my heart
اما تو همیشه در قلبم هستی
For you are not alone...(Not alone, oh(
تو تنها نیستی... (تنها نیستی)
You are not alone, you are not alone, say it again
تو تنها نیستی، تو تنها نیستی، این را بارها تکرار کن
You are not alone, you are not alone, not alone, not alone
تو تنها نیستی، تو تنها نیستی، تنها نیستی، تنها نیستی
You just reach out for me, girl . In the morning, in the evening
دختر به خاطر من بمان، چه صبح باشد، چه شب
Not alone, not alone, you and me, not alone
تنها نیستی، تنها نیستی، من و تو، تنها نیستیم
Together, together
با هم، با هم
Can’t stop being alone….
دیگر تنها نخواهیم بود...

دوستان خوب «مایکل شیدا»، امروز یاد یکی از خاطره های قدیمی ام افتادم، شاید در این لحظه های پایانی از سال کهنه و نه چندان خوشرنگ 1389 بد نباشد آن را با شما قسمت کنم.
دوستانی که در دهه ی 50 به دنیا آمده اند حتما می دانند که ما چه دوران باشکوهی با کاست های ویدئویی آن سال ها داشتیم. تنها دلخوشی مان این بود که دوستی یا آشنایی چند ویدئوی تازه از هنرمندان مورد علاقه مان را برایمان ضبط کند. یادم هست پیش از آنکه در خانه ویدئو داشته باشیم یکی از دوستانم هرچند وقت مرا به خانه شان دعوت می کرد تا با هم کنسرت های مایکل را ببینیم. اگر بپرسید نخستین کنسرتی که از او دیدم کدام بود حقیقتا به یاد نمی آورم، تنها می دانم که آن زمان 11 یا 12 ساله بودم یعنی بین سال های 1371 یا 1372 بود...
بعدها که سر و کله ویدئو در خانه مان پیدا شد، کم کم آرشیو نوارهای ویدئویی من هم حیاتش را آغاز کرد و در میانشان کلیپ های مایکل بود که همان دوست قدیمی که به تازگی صاحب ماهواره شده بود برایم ضبط می کرد. اما یکی از بانمک ترین خاطره هایم برمی گردد به کلیپ "remember the time". من عاشق کارتون هایی مانند «زیبای خفته»، «سیندرلا» و «رابین هود» بودم، به ویژه شخصیت رابین هود که قهرمان آن دوره از زندگی من بود (کسی که به مردم فقیر کمک می کرد، کسی شبیه به مایکل). در انتهای کارتون زیبای خفته کلیپی از مایکل بود که نامش در پایین صفحه نوشته نمی شد و من نام آن را «کلیپ ملکه» گذاشته بودم و روی نوار ویدئویی آن هم همین واژه را نوشته بودم!... چند سال بعد بود که با مرور آن نوارهای ویدئویی متوجه شدم این همان کلیپ "remember the time" است!!
خاطره ی بانمک دیگرم درباره ی ترانه ی "Billie Jean" بود. یک روز تصمیم گرفتم که از دیکشنری قدیمی پدر استفاده کنم و معنی این واژه را پیدا کنم. خوب گمان می کنید به چه نتیجه ای رسیدم؟ چنین واژه ای در آن دیکشنری وجود نداشت و نباید هم پیدایش می کردم، چراکه آن زمان هنوز نمی دانستم اسم های خاص یا اسم های آدم ها را در دیکشنری ها نمی نویسند! ببینید من با مایکل چه کودکی ای داشته ام... اکنون بسیاری از «آدم بزرگ ها» با خواندن این جمله ها به این دختر کوچولو خواهند خندید، اما شاید مایکل هیچگاه به هیچ یک از این خاطره ها نخندد، چون بچه ها را خوب درک می کرد، شاید هم به لبخندی که نشانه ی رضایتش است بسنده کند، نمی دانم!...
مایکل اگر که همین نزدیکی ها هستی و صدایم را می شنوی می خواهم بگویم تو را به تازگی نیافته ام که یکشبه از دست بدهم... برای داشتنت و لایق تو بودن نیشخند آدم بزرگ ها را به جان و دل خریده ام، با باورهای سست آدم های بی دل جنگیده ام و از بزرگی «کودک مردِ» عزیزی چون تو سخن گفته ام.. باورهای قلبی من از آنِ خودم است و طی سال های درازی به دست آمده است... باورهای قلبی ام چیزی نیست که بتوانم یکشبه به کوردلان اثباتشان کنم، اما تو که اینهمه بزرگی و باشکوهی، تو که هنوز آن بالا، روی صحنه ایستاده ای و تویی که لبخندت شبیه هیچ لبخندی نیست، خودت می توانی و باید که یاری ام کنی، پس در تنهایی رهایم نکن که رنگ تو خوشرنگ ترین رنگ بهار است که بودن تو تعریف آغاز سال تازه است...
روزی ما بچه های ایران هم ازادانه در خیابان ها و میدان ها، ترانه هایت را زمزمه که نه، فریاد خواهیم زد...
بهارت مبارک کودک گمشده ی من...
و این هم یک هدیه ی بی همتا از آلینای عزیزم
چه عیدی ای بهتر از این؟!

مهرانا
گفت و گوی مایکل جکسون با مجله ی گلد
(اول ژانویه سال 2002 میلادی)
مایکل جکسون سلطان پاپ است، مردی که بزرگترین آلبوم پر فروش تاریخ را ساخته است ، مردی که سبک رقص و صدای او مردم سراسر جهان را مجذوب خود کرده ، از ژوهانسبورگ تا جاکارتا ، از لندن تا لوس آنجلس.
اما او همانند یک راز است. کودک ستاره ای با خواهر و برادر خود را در گروه جکسون فایو. او از یک خانواده فوق العاده با استعداد می آید ، او به عنوان کوچکترین پسر ، موفق ترین تک خوان گروه است. او یکی از معدود کودکان مشهور دنیاست که در تاریخ به شهرت جهانی هنرمندان بزرگسال رسیده است ؛ و حال او می خواهد ستاره ی فیلم شود.
با وجود شهرت او ، با وجود حقایقی که درباره ی او وجود دارد ، تقریبا از زمانی که راه رفتن را آموخت ، انسانی خجالتی بود. ممکن است انبوهی از طرفداران و عکاسان او را هر زمان که او قدم در مکان های عمومی گذاشته ، احاطه کنند، اما او مردی است که زندگی خصوصی خود را دارد. کسی که با خانواده ی خود را در مزرعه ی نورلند در کالیفرنیا زندگی می کند. در این مصاحبه ، او با صراحت در مورد شهرت ، فشارهای ناشی از ستاره بودن در دوران کودکیش ، دیدگاه خود درباره ی رسانه ها ، و آینده ی خود در فیلم صحبت می کند.
-m-4.jpg)
ماگدالنا: آیا تو بیشتر خودت را یک موسیقیدان می دانی یا سرگرمی ساز و یا یک مدیر اقتصادی؟
مایکل جکسون: شاید همه ی اینها ، چرا که من عشق سرگرم کردن مردم هستم و دوست دارم که یک سرگرمی ساز باشم. دوست دارم برده ی ریتم باشم. از آنجا که رقص تفسیر موسیقی و همراه ارکستر است. خود تو می توانی تبدیل به صدا و بیس شوی ، تو تبدیل به چیزی می شوی که داری می شنوی ، و این کار را با بدنت انجام می دهی. اما من سعی نمی کنم آن را به تمام چیزهایی که برای آینده ات مهم است تعمیم دهم. بسیاری از هنرمندان بزرگ فقط شما را به گذشته می بردند، و آن را با تنهایی ، غم و شکست به پایان می رساندند. من همیشه به خودم می گفتم ، هرگز نمی خوام از این راه استفاده کنم و برای حرفه ام بیشترین تلاش را درجهت یادگیری آن ، حمایت از خودم ، سرمایه گذاری روی پولم ، انجام می دهم. چه کسی می داند فردا چه پیش خواهد آمد؟ بنابراین تو باید مراقب خودت باشی.
ماگدالنا: آیا تمایل دارید به عنوان یک سرگرمی ساز بزرگ به خاطر سپرده شوی؟
مایکل جکسون: من عاشق فیلم و هنر هستم -- و یک معمار، یک سرگرمی ساز هم هست ، کسی که یک ترن هوایی می سازد نیز یک سرگرمی ساز است. او می داند که شیب ها را در کجا قرار دهد ، و بزرگ ترین پیش بینی زمانی که شما بالا می روید... او به شما می گوید برو ، 'اوه خدای من!' و شما بالا می روید قبل از اینکه پایین بیایید. این دقیقا همان ساختاری است که یک نمایش یا یک رقص دارد.
ماگدالنا: آیا تبدیل شدن به یکی از ستارگان شناخته شده ی جهان برایت مشکل نیست؟
مایکل جکسون: در هیچ جای جهان خلوتی برای من وجود ندارد. چیزی که بیشترین لطمه را می زند این واقعیت است که حریم خصوصیت از تو گرفته شده است تا آن را احمقانه جلوه دهند. مانند این است که تو در تنگ ماهی زندگی می کنی ، اما این درست است. من پنهانمی شوم اما مردم مرا می شناسند و این بسیار سخت ، بسیار سخت است.
ماگدالنا: چگونه پنهان می شوی؟
مایکل جکسون: با استفاده از لباس های بیس بال ، دندان مصنوعی ، عینک ، گریم ، و هر چیز دیگری فقط برای اینکه میان مردم بنشینم و آن را تجربه کنم ، من می خواهم آنچه را که انها حس می کنند احساس کنم.
ماگدالنا: آیا آنها را تو را شناسایی می کنند؟
مایکل جکسون: گاهی اوقات ، بله. در آغاز ، نه. آنها به چشمان من خیره می شوند. من عینک می زنم و سپس آنها از پشت عینک به چشمانم نگاه می کنند... دختران بسیار باهوشند ،می دانی. تو یک پسر را سریع تر از یک دختر می توانی فریب دهی. فقط زنان می توانند این را بفهمند. آنها می دانند تو چگونه بدنت را حرکت می دهی ، چطور راه می روی و چگونه ژست می گیری. من شنیده ام که آنها می گویند: 'نگاه کن چطور دستش را تکان می دهد ، یا نگاه کن چگونه راه می رود، و من فکر می کنم ، اوه نه. درباره ی رقص هم همینطور است.
ماگدالنا: اگر به مدت یک روز در لندن نامریی می شدی، چه می کردی؟
مایکل جکسون: آه پسر. دوست داشتم به چه کسی پس گردنی بزنم؟ صبر کن (می خندد)... فکر می کنم یکی از خبرنگارهای شایعه ساز را پیدا می کردم و به او به شیوه ی مونواک لگد می زدم. واقعا دوست دارم آنها را با اسکوترهای کوچکشان که با انها به هرطرفی می روند و با دوربین هایشان که کاری جز بدگویی ندارند، می زدم. بله ، اول به سراغ آنها می روم. آنها درایو شما آجیل. آنها تو را دیوانه می کنند و تو نمی توانی از دستشان فرار کنی. این وحشتناک است.
ماگدالنا: چه کسی الهام بخش ترین فرد در حرفه ات بوده، آیا می توانی بگویی؟
مایکل جکسون: شاید والت دیزنی ، زیرا از زمانی که کوچک بودم در جهان بزرگسالان و روی صحنه بزرگ شدم. من در باشگاه های شبانه بزرگ شدم. از هفت ، هشت سالگی در کلوپ های شبانه بودم. من دختران استریپتیزکننده ای را می دیدم که تمام لباس های خود را درمی آوردند. من دعواها و جدل ها را می دیدم. من مردمی را می دیدم که یکدیگر را نابود می کردند. من آدم های بالغی را می دیدم که مثل یک خوک رفتار می کردند. به همین دلیل امروز از آن باشگاه ها متنفرم. من دوست ندارم به آنجا بروم – آن زمان مجبور بودم که در آنجا باشم. به همین دلیل در حال حاضر درصدد جبران چیزی هستم که در گذشته انجام نداده ام. بنابراین ، هنگامی که شما را به خانه ی من می آیید ، می بینید من شهربازی دارم ، یک آمفی تاتر و تعدادی حیوان دارم. من عاشق حیوانات هستم -- فیل و زرافه و شیر و ببر و خرس ها ، انواع مارها. من تمام این چیزهای فوق العاده را که در کودکی نداشته ام، به دست آورده ام ، زیرا ما هیچیک از آنها را نداشتیم. ما هیچ کریسمس نداشتیم. ما خواب کافی نداشتیم. ما مدرسه ی واقعی نداشتیم ، وقتی در تورهای کنسرت بودیم معلم خصوصی داشتیم. من به مدرسه دولتی نمی رفتم. ما را به مدت دو هفته تلاش کردیم و نتیجه ای نگرفتیم. خیلی سخت بود. بزرگ شدن به عنوان یک کودک مشهور خیلی سخت است. تعداد بسیار کمی از کودک ستاره ها به ستاره های بزرگسالان تبدیل می شوند. این بسیار دشوار است. منظورم شرلی تمپل است. وقتی در سانفرانسیسکو بودیم با او ملاقات کردم و پشت میز او نشستم و به شدت گریه کردم. او گفت : چه شده مایکل؟ من گفت : من تو را دوست دارم. من نیاز دارم بیشتر اینجا باشم.' او ادامه داد: 'تو مثل ما نیستی.' و من گفتم : بله ، می دانم.' شخص دیگری پرسید : منظورت چیست؟ و او گفت : مایکل می داند منظورم چیست. ' و من دقیقا می دانستم منظور او چیست.—یک کودک ستاره بودن و موفقیت در ایجاد آن جایگاه و مشهور بودن به عنوان یک بزرگسال بسیار دشوار است. وقتی که شما کودک ستاره می شوی مردم نمی خواهند که تو بزرگ شوی. آنها می خواهند تو برای همیشه کودک بمانی. آنها نمی خواهند که تو پس از آن کار کنی. این بسیار سخت است.
ماگدالنا: برای من بیشتر در مورد علاقه ات به پارک ها توضیح بده.
مایکل جکسون: چیز های مورد علاقه ام در مورد پارک ها—من دیدگاه بسیار خوبی نسبت به آن دارم، چراکه بارها به بسیاری از نقاط دنیا سفر کرده ام-- من عاشق دیدن مردمی هستم که با آرامش گرد هم می آیند و با خانواده های خود اوقات خوشی را سپری می کنند. این واقعا آنها را به هم نزدیک می کند. من درباره ی آنها فکر می کنم. خود من نمی توانم در ساعت های عادی روز به آنجا بروم.
ماگدالنا: شنیده ام که چند پروژه برای ایجاد گردشگاه هایی در لاس وگاس داری؟
مایکل جکسون: من پروژه های بسیاری را در لاس وگاس انجام داده ام و یکی از کارهایم از بین بردن محدودیت ها در آنجا بود. چون وقتی که من بچه ای بود -- بیش از هشت ساله – با برادرانم به لاس وگاس می رفتیم ، و در آن زمان بچه ها حتی اجازه نداشتند در کازینوها راه بروند. بنابراین ما در اتاق هایمان می ماندیم ، بی حوصله بودیم و هیچ کاری برای انجام دادن نداشتیم. تنها یک محل برای کودکان و نوجوانان در لاس وگاس در آن زمان وجود داشت، به نام سیرک سیرک. آنجا هتلی بود که دلقک ها و شامپانزه ها در آن نمایش های کوچکی احرا می کردند. زمانی که بزرگتر شدم ما در آنجا بازی می کردیم – خیلی اوقات در آنجا برنامه اجرا می کردیم -- و من در مورد آن فکر می کردم و می گفتم : این واقعا منصفانه نیست که هیچ چیزی در اینجا برای کودکان وجود ندارد' ، بنابراین شروع به دادن پیشنهادهایی به صاحبان هتل کردم. و حالا آنجا به یک مکان تفریحی خانوادگی تبدیل شده.
ماگدالنا: افراد مورد علاقه ی تو چه کسانی هستند؟
مایکل جکسون: من کسانی را دوست دارم که واقعا به زمین و انسان ها شادی و خوشحالی می بخشند ، انسان های بزرگ -- از والت دیزنی تا گاندی ، از ادیسون تا مارتین لوتر کینگ. این افراد روشنی بخش ، افرادی بودند که واقعا به کودکان اهمیت دادند و خانواده ها را با عشق گرد هم آوردند. این چیزی است که من سعی می کنم در موسیقی و در ترانه هایم بگویم. اگر شما به یکی از کنسرت ها یا نمایش های من بروید ، شما دویست هزار نفر را مشاهده کنید که شمع در دست دارند و می گویند: «ما می خواهیم جهان را شفا دهیم» و «ما تو را دوست داریم.' من آن را در سراسر جهان دیده ام. از روسیه تا آلمان ، لهستان ، آفریقا و امریکا. همه ی ما یکسان هستیم. مردم در همان مکان گریه می کنند. عصبانی می شوند و یا ترحم و مهربانی می کنند.
ماگدالنا: آیا فرد آستر دوست تو بود؟
مایکل جکسون: بله. فرد آستر همسایه من بود. هر روز وقتی سوار موتور اسکوتر کوچکم می شدم او را می دیدم. وقتی که پسر بچه ی کوچکی بودم، او همیشه به من می گفت: 'تو یک ستاره بزرگ خواهی شد.' او به من گفت که فکر می کند من سرگرم کننده، باور نکردنی، تکان دهنده و بزرگ هستم. و او همیشه می گفت : 'تو بهترینی ، و من می گفتم : نه ، تو بهترینی.' اولین باری را که مونواک را اجرا کردم به یاد دارم. فرد به منزل من تلفن کرد. او از پشت تلفن فریاد می کشید. او گفت : این بهترین اجرایی ست که تاکنون دیده ام. من گفتم ، آه ، نه.' او گفت: تو آن ها را روی صندلی هایشان میخکوب کردی، تو رقصنده ی لعنتی هستی.' من گفتم : 'خب ، با این تعریف شما من دیگر نیازی به جایزه ندارم.' به خاطر آن اجرا، من برای «امی» نامزد دریافت جایزه شدم ولی آن را نگرفتم ، اما این برای من مهم نیبود زیرا فرد استر گفته بود که اجرایم را دوست داشته و این همان پاداشی بود که دریافت کرده بودم.
ماگدالنا: اگر شما می توانید با هر کسی کار کنی، چه زنده یا مرده ، او چه کسی بود؟
مایکل جکسون: اگر می توانستم با کسی کار کنم او «چارلی چاپلین» بود که من عاشقش هستم. همچنین ، «لورنس الیور» که واقعا یک نابغه بود و همچنین با «پادشاه براندو».
ماگدالنا: سال گذشته تو و مارلون براندو با هم یک فیلم کوتاه ساختید (You Rock my world)، تجربه ی کار با استاد چگونه بود؟
مایکل جکسون: براندو دوست خوب من است. او بسیار شبیه من است. او به جاهای زیادی سفر نمی کند. او به نورلند می آید و یا در خانه من در جاده مالهالند درایو می ماند ، یا به تاهیتی می رود. یکیاز پسران او بیش از 20 سال برای من کار می کرد ، و پسر دیگرش در مدرسه خصوصی با من همکلاس بود. او یک غول بی همتاست. براندو باهوش است ، زیرا زمانی که او با من کار می کرد، می گفت : 'من می دانم چه دکمه ای را فشار دهم تا اخساسات را از تو بگیرم.' او مرا به خوبی می شناسد. به خوبی می داند که چگونه از مشکلات نجاتم دهد ، بنابراین چیزهایی به من می گوید که باعث پیشرفتم شود. او یک نابغه است. او پادشاه است. او آخرین باقیمانده ی آن نسل است. او مردی درخشان است، انسانی دوست داشتنی است. من او را دوست دارم و او دوست خوب من است.
ماگدالنا: تو در فیلم «مردان سیاهپوش2» درخشیدی، آیا کار مردن روی آن لذت بخش بود؟
مایکل جکسون: پروژه ی مردان سیاهپوش واقعا خیلی جالب بود ، چون من خودم را به عنوان شخصیت جدید معرفی کردم.
ماگدالنا: از تصویرهای فیلم مشخص بود که تو علاقه ی زیادی به هنرهای تجسمی داری.
مایکل جکسون: من همه ی این کارها را یا با نظارت خودم یا به کمک یک کارگردان انجام می دهم -- ما با هم همکاری مستقیم داریم و به هم ایده می دهیم. اگر شما ghosts را ببینید ، می گویید نوشته ی مایکل جکسون و استفان کینگ است. ما -من و استفان- آن را پشت خط تلفن نوشتیم-- او یک انسان دوست داشتنی ست، او شگفت انگیز است. ما آن را بر روی خط تلفن ، در زمانی که با هم صحبت می کردیم، نوشتیم.
ماگدالنا: در صنعت سینما چه کسی را بیشتر تحسین می کنی و چرا؟
مایکل جکسون: من واقعا عاشق رابرت دنیرو هستم. فکر می کنم او مانند یک بازیگر چند چهره است. او می تواند هر نقشی را از یک کمدین گرفته تا یک کشیش، یک قاتل روانی تا به آدم احمق و یک عموی جذاب بازی کند. و البته نقش یک رقصنده ی فوق العاده را.
ماگدالنا: از نظر تو چه کسی بانوی برجسته ی زندگی توست و چرا؟
مایکل جکسون: بازیگر؟ (می خندد) من و تو باید در یک فیلم با هم بازی کنیم. بیا این کار را انجام دهیم ، من دوست دارم که...
ماگدالنا: صحبت هایی درباره ی رفتن تو به کره ی ماه و اجرای مونواک هست. آیا حقیقت دارد؟
مایکل جکسون (می خندد) درست است. این شایعه نیست. درباره اش خواهم گفت.
ماگدالنا: تو کاتالوگ آلبوم بیتلز را با پیشنهاد پولی بیشتر از پل مک کارتنی خریدی . دراین باره توضیحی نداری؟
مایکل جکسون: نه من و نه او این کار را نکردیم. آن را برای فروش گذاشته بودند و من آن را دوست داشتم و آن را خریدم ، درست مثل خرید یک اثر هنری.
-m-3.jpg)
ماگدالنا: بیشتر در مورد اشتیاقت برای ایجاد موسسات خیریه ی کودکان بگو. تو از کدام سازمان حمایت می کنی؟
مایکل جکسون: خوب ، من یک موسسه ی خیریه برای بچه ها دارم به نام "Heal the world" که خودم آن را ایجاد کرده ام و هر زمان که می توانم در یک کنسرت و یا هر چیز مربوط به اجراهایم ، مقدار معینی از آن را به موسسه ی "Heal the world" می بخشم.-- می دانید یتیم خانه ها ، بیمارستان ها ، بچه ها که نیاز به ریه یا کبد دارند، ما آنها را پیدا می کنیم ، خود ما هم ممکن است روزی به عمل جراحی نیاز داشته باشیم. در تور ، من از بسیاری از بیمارستان ها و پرورشگاه ها را دیدن می کنم. ما (Heal the world) 12 ساله شده ایم و نوجوانان جعبه های اسباب بازی ، پوسترهای مایکل جکسون و چیزهای شبیه به این را دریافت می کنند. آنها آن را دوست دارند.
ماگدالنا: و در زندگیت دوست داری بیش از همه به چه چیزی دست یابی؟
مایکل جکسون: من هرگز راضی نمی شوم. بسیاری از راه های مختلف و بسیاری چیز های متفاوت هست که می خواهم آنها را انجام دهم، من کارهای بسیاری هم انجام داده ام، اما فکر می کنم کافی نیست ، به همین دلیل است که من هیچکدام از جوایزم را در خانه ام نگهداری نمی کنم. شما هیچگونه جایزه ای در خانه ی من نمی بینید، من آنها را در انبار نگه می دارم. اگر شما در همان لحظه ، آنها را از خودتان دور کنید احساس متفاوتی خواهید داشت و به خود می گویید: 'آه مرد، من این کارها را انجام داده ام؟ هنوز قله های خیلی خیلی بیشتری برای فتح کردن وجود دارد.
ماگدالنا: اگر یکی از فرزندانت پیش تو بیاید و بگوید: پدر ، من می خواهم یک ستاره ی پاپ شوم' ، بهترین توصیه ای که به او می کنی چیست؟
مایکل جکسون: بهترین توصیه ی من این است که این کار بسیار دشوار است و باید برای سختی هایش آمادگی داشته باشد ، زیرا همیشه با شادی همراه نخواهد بود. و اگر می خواهی بزرگترین ستاره شوی، باید پوست کرگدن داشته باشی. مطبوعات حرامزاده ها هستند و تو باید مثل یک کرگدن پوست کلفتی برای مقابله با این نوع طرز فکرهای احمقانه داشته باشی است. آنها این کار را تنها برای فروش مقالاتشان و فروش خبرهای بد و نه خبرهای خوب انجام می دهند. آنها به سادگی آن اخبار را می سازند. اگر چیزی نداشته باشند ، از خودشان می سازند. من شبیه آنچه که آنها ترسیم می کنند نیستم. من آن نیستم. آنها دیوانه اند. آنها نادانند. من همیشه از طرفدارانم این را خواسته ام: 'بیایید با هم این روزنامه ها را بسوزانیم. بگذاری با هم یک کوه بلند از تابلوییدها درست کنیم و آن را آتش بزنیم.' طرفداران واقعی من می دانند که نوشته های آشغال حقیقت ندارد. آن ها می دانند. آن ها باهوشند.
ماگدالنا: آیا تا به حال دوست داشته ای که فیلم بسازی؟ اگر خانواده ات موسیقیدانان موفقی نبودند، ممکن بود در همان سال های کودکی به سراغ فیل سازی بروی؟
مایکل جکسون: من همیشه دلم می خواست فیلم بسازم ، اما تورها باعث می شدند که نتوانم چنین کنم. به همین دلیل من می خواهم پس از چندین سال می خواهم فیلم بسازم. می خواهم شش فیلم بزرگ پشت سر هم بسازم و سپس یک تور خواهم داشت و پس از آن فیلم های بیشتری خواهم ساخت.
ماگدالنا: چه نوع ایده هایی برای فیلم داری؟
مایکل جکسون: من ایده هایی برای فیلم دارم مانند حرکت و رقص و چیزهایی که تا به حال مردم ندیده اند. من فقط درصدد متعجب کردن مردم نیستم. به همین دلیل من به شدت مشغول کار روی ایجاد یک شرکت تولید فیلم هستم، و بسیار هیجان زده ام. این همان چیزی ست که ما در نورلند در حال انجامش هستیم. من فقط می خواهم خلق کنم و بازی کنم.
ماگدالنا: کمی در مورد ایده ی «گرگ نما» در فیلم های خود را توضیح بده ، چگونه آن را در ویدئو نشان می دهی؟
مایکل جکسون: من هنوز فیلمنامه ی «گرگ نما» را نخوانده ام -- این یکی از فیلم های که ما در حال ساخت آن هستیم و من واقعا در مورد آن هیجان زده ام. من خیلی خوشحالم که با سامی لی {آهنگسازی که به تازگی در فیلم های جکسون حضور دارد} کار می کنم. ما در حال انجام برخی از پروژه های بزرگ درباره ی فیلم هستیم، و من واقعا هیجان زده ام.
ماگدالنا: و «گرگ نما» اولین فیلم شما خواهد بود؟
مایکل جکسون: تا جایی که می دانم ، جدول برنامه ی ما می گوید که «گرگ نما» اولین فیلم خواهد بود. فیلم جالبی خواهد شد. من می خواهم که آن واقعا ترسناک باشد. ریک بیکر ساخت جلوه های ویژه را بر عهده دارد. او هفت جایزه اسکار برده است. ریک هم در مورد آن بیش از حد هیجان زده است – او «گرگ نما»ی آمریکایی را در لندن ساخته است. او برنده جایزه اسکار است، و او گفت : مایکل ، این کار مشکلی نیست.' این ها در مقایسه با کاری که او امروز انجام می دهد، چیزی نیست. او می تواند فراتر از آن برود. او تمام فیم های ادی مورفی مانندClumps وNutty Professor و all that Men In Black stuff را ساخته است.
ماگدالنا: دوست داری چگونه از تو یاد شود؟
مایکل جکسون: چگونه از من یاد شود؟ به عنوان کسی که آمد و جهان را با فرار از ناراحتی ها و رنج ها، روشن کرد. همچنین به عنوان صدایی برای کودکان بی صدا ، چرا که من آنها را دوست دارم. من به خاطر کودکان زندگی می کنم. اگر به خاطر آنها نبود، این زندگی برایم هیچ ارزشی نداشت. یک کودک ، یک بچه ی امروزی -- شگفت انگیز است. آنها نابغه های کوچکند. آنها واقعا نابغه هستند.
ماگدالنا: آیا از پدر بودن لذت می بری؟
مایکل جکسون: این چیزی که مورد علاقه من است. من عاشق آن هستم. من آن را دوست دارم. من آن را دوست دارم.
ماگدالنا: یک روز دیدم که وقتی دخترت خوابیده بود او را در آغوش گرفتی ، تو او را همانطور نگه داشتی و من می توانستم لذت را در صورتت ببینم...
مایکل جکسون: آه ، من عاشق فرزندانم هستم. خانواده ی جکسون فرزندان زیادی دارند. من تعداد زیادی برادرزاده ی دختر و پسر دارم. ما خانواده ی بزرگی هستیم.
ماگدالنا: رابطه ی تو با برادران و خواهرانت چگونه است؟
مایکل جکسون: من عاشق برادران و خواهرانم هستم. زمانی که من با آنها هستم ما باز هم می خندیم. مثل نسخه های مختلف از خودت هستند. ما فقط می خندیم و با نفس بریده بریده حرف می زنیم و در مورد محله ی قدیمی مان صحبت می کنیم. ما تا جایی که می خواهیم با هم نیستیم. ما همه مشغول کار هستیم. همه در کار برنامه های تجاری هستیم.. اگر من در شهر هستم ، جانت بیرون شهر است. اگر ما هر دو در اینجا باشیم، برادرم جای دیگری ست. همه در حال کار هستند.
ماگدالنا: آیا تو یک مرد خانواده ای؟ دوست داری با خانواده ات چه کارهایی انجام دهی؟
مایکل جکسون: خانواده شخصی من؟ بچه های من؟ ما عاشق تنها نشسته با هم ، صحبت کردن و پرت کردن بالش ها به طرف هم هستیم. ما کنار دریاچه می نشینیم. من هر روز برای پیاده روی آنها را بیرون می برم. ما کنار دریاچه می نشینیم و ما در آب سنگ می اندازیم و ما فقط صحبت می کنیم.
ماگدالنا: عمیق ترین عشقی که می شود به کسی داشت چیست و آیا تو آن را احساس کرده ای؟
مایکل جکسون: عجب! من فکر می کنم که این واقعا مساله ی مهمی ست. آیا من عمیق ترین عشق را احساس کرده ام؟ نمی دانم عمیق ترین عشق چیست... {مکث طولانی} و سوال جالبی ست... {چند بار سوال را تکرار می کند}. من واقعا عاشق فرزندانم هستم و همیشه به چشمان آنها نگاه می کنم -- من فکر می کنم که این مهم ترین چیز است.
این گفت و گو برگرفته از سایت http://en.michaeljackson.ro می باشد.
برگردان فارسی از مهرانا
مایکلیسم باشید
کریسمس مبارک...
Michael’s Album
Hold My hand (Duet With Akon)
Hollywood Tonight
Keep Your Head Up
(I like) The way You Love Me
Mnster (Featuring 50 Cent)
Best Of Joy
Breaking News
(I Can’t Make It) Another Day (Featuring Lenny Kravitz)
Behind The Mask
Much Too Soon
زمانی که دفتر خاطراتم را ورق می زنم به دورانی هایی برمی گردم که آلبوم های تازه ای از مایکل منتشر می شد، همه شان زیبا و پرخاطره. انتظار به گل نشستن یک آلبوم تازه از او همیشه پر از استرس و تنش و هیجان بود. اما از زمانی که او رفته است این استرس شکل دیگری به خود گرفته است، دیگر تنها دلنگران اینکه این آلبوم چگونه خواهد بود نیستم، بلکه دلشوره ی آن را دارم که زشت کارانی از راه برسند و میراث هنری او را غارت کنند.
آلبوم Michael هم از راه رسید، هرچند که پیش از انتشارش، فکر می کنم تقریبا همه ی دوستدارانش ترانه ها را شنیده بودند. اما چه روزهای تلخی بودند این روزها! در این فرصت دیدم که هواداران چگونه به جان هم افتاده اند. این دو دستگی که ناشی از اختلاف بر سر اصیل بودن یا بدلی بودن ترانه های این آلبوم بود باعث شد که دریابم چه غول های وحشتناکی در ما پنهان هستند. تقریبا همه ی ما از یاد بردیم که مایکل چقدر هوادارانش را دوست داشت و باری اگر او امروز بود هیچیک از این اتفاق ها نمی افتاد!
نگرانی من از یک سو بابت خدشه دار شدن کارنامه ی هنری مایکل است و از سویی دیگر به خاطر این دو دستگی دشمن گونه میان هواداران است. برخی از ما در نقش «مایکل جکسون حقیقی» ظاهر شدیم تا به همه اثبات کنیم که هوادار حقیقی نیستند چراکه مثلا می خواهند انکار کنند که این چند ترانه با صدای مایکل خوانده نشده، در حالی که برای درک حقیقی بودن یا نبودن این ترانه ها کافی است به قلبتان گوش بسپارید و از خود بپرسید آیا این صدای مایکل است؟ آیا مایکل اینگونه ترانه می نوشت؟ آیا کسی چون او که «صاحب سبک» است، و امضای خود را در پای تمامی آثارش دارد، می تواند از چنین واژه هایی استفاده کند؟ اگر نمی توانید تشخیص دهید دوباره برگردید به گذشته و کارهای قدیمی تر. به متن ترانه برگردید، به ترجمه های فارسی آنها نگاهی بیندازید تا به یاد آورید مایکل در تمام این سال ها چه کرده، چه خط مشی فکری داشته و می خواسته به ما چه بگوید!
بدبختانه در روزهای سیاه پیش از انتشار این آلبوم، بیشتر ما به جای آنکه این نیروی بزرگ را صرف روشنگری انسان ها کنیم، صرف جنگیدن با خویش و مبارزه با دوستانمان کردیم. خوب، نتیجه چه شد؟ به سادگی می بینید که شرکت موسیقی «سونی» آلبوم را به همراه آن چند ترانه ی مشکوک!! منتشر کرد و آلبوم در همان هفته های اول انتشار در صدر پرفروش ها قرار گرفت! نمی شد انتظاری جز این داشت، آخر او، مایکل جکسون است. سال ها و سال ها همینگونه بوده، او تنها با خودش رقابت می کرد، چون کسی نمی توانست همتای او در موسیقی پاپ پیش برود! هرچقدر هم که دروغ گویانی بخواهند جایگاه او را با نیرنگ انکار کنند و او را پایین تر از آنچه که هست، نشان دهند، هرچقدر که بخواهند نام او را حذف کنند، باز هم بی فایده است.
بد نیست اشاره ای به چند برنامه تحت عنوان (شور آواز) که از کانال ایرانی manoto 1 پخش شده است داشته باشیم. برنامه هایی که کاریکاتورهای ناقصی از تاریخچه ی موسیقی را ارایه می دهند. برنامه هایی که از کنار بزرگانی چون جان لنون و باب دیلون در مدت پنج دقیقه عبور می کنند و البته از مایکل جکسون و فرید مرکوری هم هیچ نمی گویند. هدف این برنامه ها هرچه که هست، بیان تاریخچه ی موسیقی نیست، بلکه دقیقا حذف نام بزرگان است. این تاریخچه ها که تا کنون سه قسمت از آنها پخش شده، از موسیقی گاسپل (موسیقی مذهبی کلیساها) آغاز می شوند، به بلوز، جاز، سول و راک می رسند و ناگهان با رسیدن به موسیقی پاپ به پایان می رسند. حال بگذریم که در هنگام صحبت از موسیقی راک و پاپ دقیقا تمامی انسان های مهم و تاثیرگذار را از قلم می اندازند! خوب این هم دست گلِ دیگری است از برنامه سازان ایرانی...!!
دوستان این اشاره ی کوتاه به این خاطر بود که بگویم ما تنها با یک آلبوم که تعدادی از ترانه هایش Fake هستند، روبرو نیستیم، بلکه عده ای از سرمایه داران و دروغ زنان، به عمد در حال تخریب و پاک کردن حافظه ی تاریخی ما درباب موسیقی هستند و آنچه که امروز در رسانه های ایرانی و خارجی می بینیم دیگر موسیقی نیستند، بلکه مجموعه ای از خیمه شب بازی های ویدئویی و صداهایی نابهنجار با بکارگیری آخرین تکنولوژی های روز هستند!!... ببینید بر سر موسیقی چه آمده است؟ بر سر متن ترانه ها و بر سر موزیک ها! صداها دیگر صدای حقیقی نیستند، بلکه آواهایی بی معنا هستند که از حنجره ی عده ای بی هنر خارج می شوند و با کامپیوتر دستکاری می شوند تا نهایتا به چیزی به نام «اثر هنری» تبدیل شوند!!
حال به نظر شما چه باید کرد؟ به عنوان هواداران یک انسان بزرگ و ناب به نام «مایکل جکسون»، چه کاری از ما ساخته است؟ اگر به خاطر داشته باشید یک بار دیگر نیز درباره ی هواداران و نقش آنها، در این وبلاگ صحبت کرده بودم. همه می دانیم که مایکل و بزرگان دیگر جهان آرزویی جز یکی شدن آدم ها نداشتند. دیگرانی هم آمدند و به این آرزوها خندیدند چون از نظر آنها دست نیافتنی بودند. می دانم که کار سختی است و به این سادگی ها انجام نمی شود و باور دارم که مایکل چقدر تنها بود، اما آیا این دلیلی ست برای تلاش نکردن؟!...

Hold My hand (Duet With Akon)
(oh yeah)
Yeah
This life don't last forever
(Hold my hand)
So tell me what we're waiting for
(Hold my hand)
We're better off being together
(Hold my hand)
Being miserable alone
(Hold my hand)
Cause I been there before
and you've been there before
But together we can be alright (alright) (yeah)
Cause when it gets dark and when it gets cold
we hold Each other till we see the sunlight
So if you just hold my hand
Baby, I promise that I'll do all I can
Things will get better if you just hold my hand
Nothing can come between us if you just
hold, hold my, hold, hold my, hold my hand, hold my hand
The nights are gettin' darker (darker)
(Hold my hand)
And there's no peace inside (inside)
(Hold my hand)
So why make our lives harder
(Hold my hand)
By fighting love tonight
(So hold)
Cause I been there before
And you've been there before
But together we can be alright. (alright)
Cause when it gets dark and when it gets cold
we hold Each other till we see the sunlight. (ooh yeah)
So if you just hold my hand
Baby, I promise that I'll do all I can
Things will get better if you just hold my hand (yeah)
Nothing can come between us if you just
Hold, hold my, hold, hold my, hold my hand, hold my hand
I can tell that you're tired of being lonely (yeah)
Take my hand don't let go, baby, hold me (yeah)
Come to me and let me be your one and only (hold my hand)
Cause I can make it alright till the morning. (hold my hand)
I can tell that you're tired of being lonely (hold my hand)
Take my hand don't let go, baby, hold me (hold me)
Come to me and let me be your one and only (one and only)
Cause I can make it alright till the morning (hold my hand)
Hold my hand, (yeah)
Baby, I promise that I'll do all I can (hold my hand)
Things will get better if you just hold my hand
Nothing can come between us if you just
Hold, hold my, hold, hold my, hold my hand, hold my hand
Hold my hand
(yeah) baby, (yeah) I promise that I'll do all I can (hold my hand)
Things will get better if you just hold my hand
Nothing can come between us if you just
Hold, hold my, hold, hold my, hold my hand, hold my hand
دستم را بگیر
اُه آری
آری
این زندگی همیشگی نیست
(دستم را بگیر)
پس بگو منتظر چه هستیم؟
(دستم را بگیر)
زمانی که با هم هستیم بهتریم
(دستم را بگیر)
تنهایی یک بدبختی است
(دستم را بگیر)
چراکه من قبلا تجربه اش کرده ام
و تو هم تجربه اش کرده ای
اما با هم ما بهتر خواهیم بود (آری بهتر)
چراکه وقتی تاریک و سرد است
می توانیم هم را در آغوش بگیریم تا زمانی که خورشید طلوع کند
پس اگر دستم را بگیری
عزیزم، به تو قول می دهم که هرآنچه را می توانم انجام دهم
همه چیز بهتر خواهد شد اگر که دست مرا بگیری
هیچ چیز نمی تواند ما را از هم جدا کند
اگر که تو دست مرا بگیری ، دستم را بگیر
شب ها تاریک تر می شوند (تاریک تر)
(دستم را بگیر)
و هیچ آرامش درونی وجود نخواهد داشت
(دستم را بگیر)
پس چرا باید امشب زندگی مان را سخت تر کنیم؟
(دستم را بگیر)
با جنگیدن با عشق
(پس بگیر)
چراکه من قبلا تجربه اش کرده ام
و تو هم تجربه اش کرده ای
اما با هم ما بهتر خواهیم بود (آری بهتر)
چراکه وقتی تاریک و سرد است
می توانیم هم را در آغوش بگیریم تا زمانی که خورشید طلوع کند
می دانم که از تنهایی خسته شده ای (آری)
دستم را بگیر و نگذار دور شویم. عزیزم، مرا در آغوش بگیر (آری)
با من باش و بگذار که من مالِ تو باشم
(دستم را بگیر)
چراکه می توانم تا هنگام فرارسیدن صبح همه چیز را بهتر کنم (دستم را بگیر)
می دانم که از تنهایی خسته شده ای (آری)
دستم را بگیر و نگذار دور شویم. عزیزم، مرا در آغوش بگیر (آری)
با من باش و بگذار که من مالِ تو باشم
(دستم را بگیر)
چراکه می توانم تا هنگام فرارسیدن صبح همه چیز را بهتر کنم (دستم را بگیر)
دستم را بگیر، (آری)
عزیزم، به تو قول می دهم که هرآنچه را می توانم انجام دهم
همه چیز بهتر خواهد شد اگر که دست مرا بگیری
هیچ چیز نمی تواند ما را از هم جدا کند
اگر که تو دست مرا بگیری ، دستم را بگیر
دستم را بگیر
(آری) عزیزم، (آری) به تو قول می دهم که هرآنچه را می توانم انجام دهم
دستم را بگیر
همه چیز بهتر خواهد شد اگر که دست مرا بگیری
هیچ چیز نمی تواند ما را از هم جدا کند
اگر که تو دست مرا بگیری ، دستم را بگیر
نگارش متن و برگردان فارسی: مهرانا
مجرم گفت: من فرشتهام!
قاضی پرسید: بال هایت كو؟
مجرم گفت: بال هایم را بریدهاند!
قاضی باور نكرد. نیشخند زد و او را به جرم نداشتن كارت شناسایی به حبس محكوم كرد. وقتی می خواستند به دستانش دستبند بزنند، ناگهان چند فرشته از پنجره وارد شدند و او را با خود بردند. ساعتی بعد قاضی در كتابهای قانون دنبال مادهای میگشت كه مربوط به تعقیب مجرم در آسمان باشد...

تا چند هفته ی پیش همه ی دوستداران مایکل در سراسر جهان منتظر شنیدن کوچک ترین خبر درباب تازه ترین آلبوم او بودند، اما ناگهان با انتشار چند ترانه از آلبومی که هنوز منتشر نشده است، همگی در بهت و شوک عجیبی فرو رفتند!
"هفته ی آینده، در تکه ای شنیدنی، از مایکل جکسون خواهم گفت که به زودی آلبوم تازه ای از «شازده کوچولو»ی ترانه منتشر خواهد شد. خواستم زودتر از همه، خوشحالت کنم!!!"
این تکه ای از ایمیل شهیار قنبری، ترانه سرای خوب ایرانی ست که در این وبلاگ نیز بارها به او و اهمیتی که برای هنرمندان بزرگان جهان قایل است اشاره کرده ام. او شاید تنها هنرمند ایرانی باشد که بی وقفه به سراغ بزرگان جهان می رود و در برنامه هایش از آنها سخن می گوید و به این عقیده ی کهنه و رنگ پریده ی «هنر نزد ایرانیان است و بس!» اعتقادی ندارد. در تمام آن روزهایی که هنرمندان ایرانی از مایکل چیزی نمی گفتند، چراکه اصلا چیزی درباره اش نمی دانستند، شهیار تنها کسی بود و شاید هست که بی هیچ بهانه ای از مایکل سخن می گفت و همچنین نخستین ایرانی است که زیباترین عنوان ها را برای مایکل به کار برد: عالی جناب، شازده کوچولی ترانه و... .
باری،
پس از این ایمیل با غمی بسیار درباب قطعه های قلابی اجرا شده توسط جیسون مالاچی و انتشار احتمالی آن ها در آلبومی به نام مایکل، برایش نوشتم و او پاسخ داد:
"متاسفم
اما آنچه من گفتم، ترانه های تازه ای است که با همکاری دیگران مثل 50 cent آماده شده و این دیگر دروغ نیست.
شک نکن که از MJ تا بخواهی کار تازه برجای مانده است.
Don't GIVE UP !"
این را می دانم و شکی ندارم که مایکل حتی یک لحظه از زندگی اش را در استراحت سپری نمی کرد و برخلاف بسیارانی که گمان می کردند او 12 سال از صحنه دور بوده است، من معتقدم که او تنها به خلوت خود فرو رفته بود تا دوباره با بهترینش بازگردد که بازگشت و چشم بسیاری از نامردان روزگار را کور کرد!
اما...
دوستان،داستان سوء استفاده های همیشگی از او و آثارش، گویا تمام شدنی نیستند. درد بی صاحب شدن ترانه ها و کلیپ های منتشر نشده و بدتر از همه درد تنهایی. من نمی دانم باید از چه کسی گلایه کرد، اما زمانی که حتی اعضای خانواده هم اقدامی موثر در این باره انجام نمی دهند، فقط می توانم به یک نتیجه برسم و آن هم این است که باز برخلاف بسیاری از ساده اندیشی ها درباب مایکل، او انسانی صاحب نظر، مدیر و آگاه بود و اگر او نبود گروه Jackson5 و Jacksons در همان سال های نخست از هم پاشیده بودند. هرچه بیشتر در این باره می اندیشم، بیش از پیش به تفاوت های میان او و برادران و خواهرانش پی می برم. شاید هریک از آنها می توانستند با حرفه ای به جز موسیقی زندگی را بگذرانند، اما مایکل هیچگاه، هیچگاه، هیچگاه نمی توانست حرفه ای جز این را برگزیند.
این حرف ها را زدم که درنهایت به نقش مهم خودمان به عنوان طرفدار او اشاره کنم و اینکه در چنین روزهایی که همچون زمان حضور او در این جهان، سرشار از سوء استفاده و سیاهکاری سودجویان است، چه باید بکنیم! داوری درباره ی اینکه آیا آن چند ترانه ی منتشر شده با صدای اوست یا کس دیگر را به خود شما واگذار می کنم. بی شک هر آدم معمولی (با داشتن کمترین آگاهی از علم موسیقی) که سال هاست صدای شازده کوچولوی ما را شنیده و با تحریرها، زیر و بم ها و حتی جیغ های خاص او (که بسیاری از آواشناسان آن را 100 نوع یا بیشتر تخمین زده اند)، آشناست، می تواند با رجوع به قلب خود و احساسی که در تمام این سال ها از آوای بی مانندش گرفته تصمیم بگیرد که کدام ترانه حقیقی و کدام بدلی است، اما این را نیز از خاطر نبرید که رسانه های آمریکایی از زمان به اوج رسیدن او تا به حال چه ترفندهایی برای فروش کالاهای خود به کار بسته اند و این را هم نباید از یاد برد که اگر کمپانی سونی دروغ بگوید و آلبومی قلابی را منتشر نماید، بی شک شاکیان بسیاری پیدا خواهد کرد و آنگاه باید منتظر دادگاه های قانونی همیشگی بود.
در پایان، دوست دارم یکی از ترانه های دوران کودکی مایکل را با شما قسمت کنم، به همراه برگردان فارسی آن.

MUSIC & ME
من و موسیقی
We've been together for such a long time now
از زمانی دور تا به اكنون با هم بوده ایم
Music, music and me
موسیقی، موسیقی و من
Don't care whether all our songs rhyme now
وزن ترانه هایمان اهمیتی ندارد
music, music and me
اكنون موسیقی، موسیقی و من
Only know wherever I go
تنها می دانم هرجا كه می روم
We're as close as two friends can be
ما همانند دو دوست نزدیك یكدیگریم
There have been others
دیگرانی هم وجود داشته اند
But never two lovers
اما هرگز اینچنین عاشق نبوده اند
Like music, music and me
مانند موسیقی، موسیقی و من
Grab a song and come along
بیا و ترانه را تصاحب کن
You can sing your melody
تو می توانی آهنگ خود را بخوانی
In your mind you will find
تا در ذهن خود
A world of sweet harmony
به جهانی هماهنگ و شیرین دست یابی
Birds of a feather will fly together now
پرندگان با هم پرواز خواهند كرد
music, music and me
حال موسیقی، موسیقی و من
Music and me
موسیقی و من
و درپایان، باز هم فراموش نکنید... هر هفته... درخواست کلیپ های مایکلی...
به این نشانی ایمیل بفرستید:
دوستان، در ایمیلی که می فرستید، نام خود، نام شهر و کشوری که در آن زندگی می کنید و سپس نام کلیپ درخواستی خود و نام خواننده ی آن را به انگلیسی تایپ کنید.
مهرانا

گروه بیتلز
چهار جوان لیورپولی در دهه ی شصت میلادی ناگهان جهان را می لرزانند، دوران طلایی به اوج رسیدن هنر موسیقی و فیلم در جهان، دورانی طلایی برای پرواز هنر جهان به بلندبالاترین جایگاه خود. بر فراز موسیقی آن زمان چهار هنرمند جوان و فقیر قرار داشتند که با کفش های پاره روی صحنه می رفتند و گیتارهایشان را خودشان می ساختند. گیتارهایی که پس از چند بار نواختن می شکستند و مایکل، مایکل بزرگ ما این همه زیبایی را می دید و عشق این چهار جوان را در دل می پروراند. به این ویدئوی کوتاه و زیبا از مایکل کوچکمان نگاه کنید. این ترانه یکی از بهترین آثار گروه بیتلز است که مایکل به همراه برادرانش در آن سال ها بازخوانی کرده است:
گروه تاریخ ساز The Beatles با جان لنون (خواننده ، گیتاریست و پیانیست)، پل مک کارتنی (خواننده ، گیتاریست ، پیانیست ، درامر)، جورج هریسون (خواننده ، گیتاریست اصلی گروه) و رینگو استار (خواننده ، درامر اصلی گروه) به اوج رسید. درحقیقت این جان لنون بود که بنای نخستین تشکیل این گروه موسیقی را پایه ریزی کرد. نخستین بار جان و پل توسط یک دوست همدیگر را ملاقات کردند و این سرآغاز ایجاد گروه بیتلز شد. نخستین ترانه های این گروه بیشتر با مفاهیم عاشقانه همراه بودند اما در سال های بعد به مفاهیم اجتماعی و گاه سیاسی نزدیک شدند. اما شاید این چهار بزرگ، تنها گروه موسیقی جهان باشند که توانستند پس از فروپاشی گروه نیز به کار خود ادامه دهند و هریک به غول زیبایی در دنیای هنر بدل شوند. شاید باور کردنی نباشد که این بزرگان تنها 10 سال در کنار یکدیگر با نام بیتلز هنرآفرینی کردند و با آنکه دو تن از افراد گروه (جان لنون و جورج هریسون) نیز دیگر در جهان ما نیستند، اما هنوز که هنوز است در یادها باقی مانده اند!
به این چند ترانه ی زیبا حتما گوش بسپارید:
از جمله اتفاقات بزرگی که در زندگی هنری این گروه افتاد سفر آنها به هند و آشنایی با ماهاریشی بود. دستاورد بازگشت آنها از این سفر، ورود ساز سیتار به موسیقی راک اند رول بود. کاری که تا ان زمان انجام نشده بود. جورج هریسون بزرگ نواختن این ساز را آموخت و از آن در متن آهنگ های گروه استفاده کرد. این ترانه ها در استودیو "ابی رود" ساخته می شدند و جالب است بدانید که افراد گروه "پینک فلوید" پیش از آغاز کارهای هنری خود ساعت های بسیاری در آنجا می نشستند و هنرنمایی بیتلز را تماشا می کردند! جورج هریسون در کنار راوی شانکار، نوازنده ی هندی سیتار زمانی که الویس پریسلی گفته بود باید مانع ورود این چهار جوان انگلیسی به آمریکا شد چراکه جوانان آمریکایی را منحرف می کنند، نمی دانست که آنها چقدر محبوب خواهند شد و چقدر از او دفاع خواهند کرد و از او قدردانی خواهند کرد، چنانکه در سال های بعد میان آنها دوستی برقرار شد. حال که از سبک راک اند رول سخن گفتیم باید این را هم بگویم که شاید آن زمانی که الویس را «سلطان راک اند رول» نامیدند، کمتر کسی می دانست که بانی حقیقی سبک راک اند رول فردی سیاهپوست به نام «چاک بری» بوده است. وبسایت

چاک بری
حال بی هیچ تعصبی، به مایکل جکسون خودمان بازگردیم. آیا او حقیقتا «سلطان پاپ» نیست؟ چه کسی بهتر از او می تواند تعریف واقعی سلطان موسیقی مردمی«pop» (Popular Music) باشد؟! لقبی که حقیقتا به او داده شد و صرفا لقبی تشریفاتی نیست و با وجود تمام شرارت ها، نمی تواند از کنار نام او برداشته شود، حال دشمنان مایکل هرچقدر هم که بخواهند می توانند سنگ پرانی کنند و برای حذف این نام تلاش کنند، اما... اما بیهوده است!
و حال قصه ی نخستین آشنایی مایکل با پل مک کارتنی را از زبان خود پل بخوانید، قصه ی ساخته شدن ویدئوی Say Say Say:
یک روز مایکل با من تماس گرفت، گمان می کنم کریسمس بود. من از باب جیرالدی (کارگردان Say Say Say) پرسیدم آیا این جوان را می شناسی؟ او گفت: او مایکل است و به من گفته که دوست دارد با تو ترانه ای ضبط کند. من گفتم: دلم می خواهد یک ترانه ی پر طرفدار بسازم. چقدر خوب! و ما با هم Say Say Say را ساختیم. باب جیرالدی آمد و روی ایده ی کوچک ما کار کرد. داستان ویدئو درباره ی یک داروی جادویی بود که باعث جوان شدن می شد. این یک داستان زیبا بود. در ابتدا شما فکر می کنیدآنها دارند سر مردم را کلاه می گذارند، اما بعد درمی یابید این کار برای کمک به یک یتیم خانه است. درجایی از ویدئو که من کرم اصلاح را روی صورت مایکل می گذارم، او از قبل خبر نداشت. قرار بود من کرم را روی بینی او بگذارم، اما اشتباها روی گونه ی او گذاشتم. خواهر مایکل، لاتویا در این کار با او همکاری جالبی داشت. این حقیقت دارد که من و مایکل یک اثر بزرگ تولید کردیم.

ترانه ی Say Say Say در یکی از آلبوم های پل مک کارتنی به نام Pipes of Peace قرار گرفت و هنوز هم از بهترین آثار این دو به شمار می رود. جالب آنکه در این موزیک ویدئو همسر از دست رفته ی پل (لیندا مک کارتنی) نیز حضور دارد و سازهای پرکاشن، سینت سایزر، گیتار و گیتارباس نیز توسط خود پل نواخته شده اند. مایکل و پل، به جز این ترانه، دو ترانه ی دیگر نیز ساختند: The Girl Is Mine و The Man.
بی شک مایکل و پل هر دو می دانستند چقدر بزرگ هستند و می دانستند هر اثری که حاصل یکی شدنشان باشد، کاری ماندگار خواهد شد. به این سه ترانه گوش بسپارید تا باور کنید:

شان لنون (پسر جان لنون) در کنار مایکل
اما حضور گروه بیتلز و تاثیر آنها همواره روی مایکل وجود دارد. او علاقه ی بسیاری به جان لنون داشت. جان لنون بزرگ زمانی که تنها 40 سال داشت و با همسرش یوکو اونو زندگی عاشقانه ای را سپری می کرد، توسط یک مثلا هوادار به نام «مارک دیوید چپمن»، با شلیک 4 گلوله به قتل رسید. پسر او، «شان لنون» در فیلم «مونواکر» مایکل حضور یافت، چراکه مایکل همیشه دوست داشت به کودکانی از این دست عشق بدهد و بزرگتر از این کار، پیشکش کردن ترانه ی «Man In The Mirror» به جان لنون بود. هنرمند بزرگی که بی دلیل از دست رفت!
حال به ترانه ی دیگری گوش بسپارید. ترانه ای به نام Come Together که کلیپ آن را نخستین بار در همان فیلم مونواکر دیده ایم، ترانه ای که در اصل از آنِ گروه بیتلز است و جان لنون آن را اجرا کرده است و شاید حضور فرزند کوچک او(شان) در این فیلم و اجرای مجدد این ترانه یکی از بهترین و زیباترین یادبودهایی باشد که مایکل به جان لنون پیشکش کرده است.

با اجرای مایکل- Come Together
در پایان باید گفت با آنکه روزگاری مایکل کاتالوگ گروه بیتلز را خرید و مدتها میان او و پل مک کارتنی اختلاف پیش آمد، اما آنچه از چشم جهان پنهان ماند این بود که این دو آنقدر بزرگ هستند که هنر یکدیگر را باور دارند. هنوز این جمله های زیبای پل را در روزهای سیاه ژوئن 2009 به یاد دارم که گفته بود:
«خبر، غم انگیز و تكان دهنده است. من این شانس را داشته ام كه با او روزهایم را قسمت كنم تا با هم به ترانه برسیم. او پسر مردی با استعدادی شگفت انگیز و روحی نازك بود. موسیقی اش برای همیشه در حافظه ی انسان می ماند و خاطره های مشتركمان، همه پر از سرخوشی اند!...»
(1) http://fa.wikipedia.org
(2) ترجمه ای از مجموعه ی «سال های مک کارتنی»
***

مایکل در کنار جورج هریسون
خوب دوستان قصه ی بیتلز، بسیار طولانی تر از این حرف هاست و شاید در فرصت این وبلاگ امکان پرداختن به همه اش نیست، باری، در پایان از شما دوستان خوبم خواهشی دارم. شاید برخی از شما با این کانال تلویزیونی ایرانی (کانال 4) که فقط ترانه های خارجی پخش می کند آشنایی داشته باشید. این کانال چند بار در هفته ترانه های خاطره انگیز و درخواستی پخش می کند که گهگاهی به ترانه های مایکل هم می پردازد. اما حسن این کانال در این است که بینندگان می توانند با ایمیل ترانه های مورد علاقه ی خود را درخواست کنند و این ترانه ها با نام خود آنها در لیست «ترانه های درخواستی» پخش خواهد شد. گمان می کنم کار سختی نباشد اگر هفته ای چندبار برای این کانال ایمیل بزنیم و ترانه های مایکل را درخواست کنیم. این حرکت کوچکی است، اما دست کم آمار پخش ترانه های مایکل را بالاتر می برد. پس اگر خواستید در این حرکت شرکت کنید به این آدرس ایمیل بفرستید. (فراموش نکنید که نام ویدئو و نام هنرمند را نوشته و در زیر آن نام خودتان و کشورتان را بنویسید):
مشخصات کانال 4
Hotbird
Frq: 11054
Sym:27500
Hor
5/6
فراموش نکنید... هر هفته... درخواست کلیپ های مایکلی...

I MISS YOU,MICHAEL
دوستان عاقبت پس از یک یک غیبت چند هفته ای برگشتم و حرف های بسیاری برای گفتن دارم. نخست انکه من و میثم عزیز چند روز به دوبی رفته بودیم و روزها و شب های بی نهایت مایکی را در انجا سپری کردیم...! این هم یک هدیه ی کوچک برای همه ی شمایی که آنجا نبودید.

اما قصه ی امروز ما...
همیشه شنیدن صدای مایکل در کودکی و سال هایی که او با برادرانش برنامه اجرا می کرد، به من حس عجیبی می دهد، ترانه هایی که بیشترشان کار هنرمندان دیگر بودند و مایکل هم به زیبایی آنها را بازخوانی می کرد. یکی از این ترانه ها، Maria(you were the only one) است که اجرای اصلی آن را سال ها پیش، زمانی که کودک بودم از کاست های قدیمی پدرم شنیده بودم. آن زمان هنوز نام خواننده ی اصلی را نمی دانستم تا آنکه چندی بعد این ترانه را با صدای مایکل شنیدم، با اجرایی زیبا و کودکانه و لطیف و البته کمی متفاوت از اجرای اصلی! اما امروز دلم می خواهد درباره ی خواننده ی اصلی ترانه برایتان بنویسم.

اجرای اصلی ترانه ی Maria از یک خواننده ی سیاهپوست آمریکایی به نام «جیمی رافین» است و این ترانه در سال 1970 اجرا شده است. جیمی در 7 می 1939، در ایالت می سی سی پی به دنیا آمد. در سال های نخست او به همراه برادرش دیوید، ترانه های گاسپل (مذهبی) اجرا می کردند. چند سال بعد جیمی به یکی از خوانندگان ثابت شرکت موتاون تبدیل شد و بین سال های 1960 تا 1980، چندین ترانه ی مشهور اجرا کرد که دارای رکوردهای بزرگ جهانی شدند. او در سال های کاری خود توانست به بازارهای غیر آمریکایی نیز دست پیدا کند که یکی از آنها کشور انگستان بود. در سال 1970، در یک نظرسنجی انگلیسی، او را به عنوان خواننده ی برتر جهان انتخاب کردند. جیمی در سال های 1980 به بریتانیا رفت و در سال 1986 با یک گروه پاپ انگلیسی به نام «Heaven 17» همکاری کرد. پس از آن، او به یک برنامه ساز رادیویی تبدیل شد و به عنوان یکی از حامیان مبارزه با مواد مخدر شناخته شد.
امروزه او 71 ساله است و هنوز در انگلستان زندگی می کند و همچنان می خواند.
منابع:

)Maria (you were the only one
Maria hey hey Maria
Maria don't you hear me calling Maria
Maria girl you know you were the only one
Hey hey Maria
Maria don't you miss me just a little
Maria after all you were the only one
Come on back to me Maria
Maria come on back to me girl
Hey hey Maria
Maria it's been long so long
Maria since you've been gone
Hey hey Maria
Maria don't you need me just a little
Maria 'cause honest girl you were the only one
Come on back to me Maria
Oh come on back to me girl
Maria I need you
Maria why d'you keep a-running away
Oh baby you keep a-running away
Oh baby yeah Maria
I need you honey
Oh Maria you sweet little sunflower
Oh hear my plea for sympathy
I just want you here with me Maria
If you're on that lonely night
What's my life without you girl
I'm so lonely I'm so blue
Without you darling my life is through
Come on back
ماریا (تو بی نظیری)
ماریا، هی هی، ماریا
ماریا تو نمی شنوی که دارم صدایت می زنم
دختر تو می دانی که بی نظیری
هی هی ماریا
ماریا حتی کمی هم دلت برایم تنگ نمی شود
ماریا تو بی نظیری
برگرد ماریا
هی هی ماریا
ماریا زمانی طولانی گذشته
از زمانی که رفته ای
هی هی ماریا
تو حتی کمی هم به من نیاز نداری
ماریا به خاطر همین صداقت است که تو بی نظیری
برگرد ماریا
اُه برگرد دختر
ماریا به تو نیاز دارم
ماریا چرا از من دور می شوی؟
اُه عزیزم، ماریا
به تو نیاز دارم، شیرینم
اُه ماریا گل آفتاب گردان کوچک و شیرین من
اُه تقاضای مرا برای این همدردی بشنو
فقط می خواهم اینجا با من باشی، ماریا
اگر تو هنگام شب تنها باشی
دختر، زندگی من بی تو چه معنایی خواهد داشت؟
من خیلی تنها و غمگینم
عزیزم، زندگی من بی تو به پایان می رسد
برگرد
دانلود ترانه با صدای جیمی رافین
دانلود ترانه با صدای مایکل جکسون

زمانی که مایکل کوچک بود ترانه ای به نام ain't no sunshine را اجرا کرد، کاری که اجرای اصلی آن از خوزه فلیسیانو بود. در سال 1982، مایکل آلبوم Thriller را به بازار ارایه کرد و جالب تر آنکه خوزه در سال 1987 ترانه ای از همین آلبوم، به نام Billie Jean را اجرا نمود. تبادل هنری انسان های بزرگ تماشایی ست! خوزه خود صاحب ترانه ای زیبا به نام The rain است.
ابتدا بد نیست کمی درباره ی فلسیانو بدانیم. در پایان مطلب می توانید تمام این اجراها را دانلود کنید.
خوزه مونسراته فلیسیانو (Jose Monserrate Feliciano) یکی از مشهورترین خوانندگان و گیتاریست های دنیای موسیقی پاپ است. او که اصلیت لاتین دارد در سال 1945 در پورتوریکو به دنیا آمد و از بدو تولد قربانی بیماری آب سیاه بود و خیلی زود در همان ایام نوزادی بینایی خود را از دست داد.
در 5 سالگی به همراه خانواده به محله اسپانیایی نشین هارلم در نیویورک مهاجرت کرد. ابتدا شروع به فراگیری نواختن آکاردئون نمود و بعد از مدتی گیتار را به عنوان ساز اصلی خود انتخاب کرد. اولین اجرای جدی موسیقی خود را در 9 سالگی انجام داد و در 17 سالگی برای کمک به مخارج زندگی شروع به کار کرد. پس از مدتی نوازندگی در کلوپ های مختلف، همکاری خود با کمپانی RCA را آغاز کرد و در سال 1964 به طور رسمی در فستیوال Newport Jazz شرکت کرد، چرا که سبک و طریقه نواختن گیتار او آمیزه ای بود از گیتار فلامنکو با بداهه نوازی های Jazz. یکی از زیباترین آثار او ترانه ی The Rain (باران) است که می توانید از این لینک دانلود کنید:
وی در مجموع توانسته است که تا کنون شش Grammy Award را نصیب خود کند، این جوایز را دو بار در سال 1968 و مابقی را در سالهای 1984، 1986، 1989 و 1990 به دست آورد. دو جایزه از این جوایز مربوط به کارهای انگلیسی و بقیه مربوط به کارهای اسپانیایی وی بودند. او همچنین در این سالها 16 بار دیگر کاندید دریافت Grammy Award در زمینه های مختلف مانند موسیقی پاپ، لاتین، بهترین خواننده ی مرد و ... شد. همچنین در سال 1996 از طرف Billboard Magazine توانست Lifetime Achievement Award را نصیب خود کند، افتخاری که تنها نصیب هنرمندانی می شود که تاثیر گذاریهای پرارزشی در موسیقی داشته باشند.
منبع: http://www.hamavaz.com

Ain't no sunshine
)Jackson5(اجرای
You ever want something
تو هميشه همه چيز را مي خواهي
that you know you shouldn't have
اما مي داني كه نبايد آن را داشته باشي
The more you know you shouldn't have it,
تو بيش از آنچه كه مي خواهي را نبايد داشته باشي
The more you want it
بيشتر از آنچه مي خواهي
And then one day you get it,
و سپس يك روز تو آن را به دست مي آوري
It's so good too
اين خيلي خوب است
But it's just like my girl
اما او تنها شبيه دختری است که من می خواهم
When she's around me
زماني كه کنار من است
I just feel so good, so good
احساس خيلي خوبي دارم، خيلي خوب
But right now I just feel cold, so cold
اما حقيقت آن است كه احساس سرما مي كنم، سرماي زياد
Right down to my bones
استخوان هايم يخ مي زنند
'Cause ooh…
چون، اُه...»
***
Ain't no sunshine when she's gone
از زماني كه او رفته آفتابي وجود ندارد
It's not warm when she's away
زماني كه او از من دور است، گرمايي وجود ندارد
Ain't no sunshine when she's gone
از زماني كه او رفته آفتابي وجود ندارد
And she's always gone too long
و او براي هميشه رفته است
Anytime she goes away
او براي هميشه از من دور شده است
Wonder this time where she's gone
نمی دانم اکنون كجاست
Wonder if she's gone to stay
نمی دانم آیا برای همیشه رفته است
Ain't no sunshine when she's gone
از زماني كه او رفته آفتابي وجود ندارد
And this house just ain't no home
و اين خانه، ديگر خانه نيست
Anytime she goes away
زماني كه او از من دور است
I know, I know, I know, I know,
مي دانم، مي دانم، مي دانم، مي دانم
I know, know, know, know, know,
مي دانم، مي دانم، مي دانم، مي دانم
I know, I know,
مي دانم، مي دانم
Hey I ought to leave
هي، من بايد مي رفتم
I ought to leave her alone
من بايد او را تنها مي گذاشتم
Ain't no sunshine when she's gone
از زماني كه او رفته آفتابي وجود ندارد
Ain't no sunshine when she's gone
از زماني كه او رفته آفتابي وجود ندارد
Only darkness every day
همه ی روزها تاريكند
Ain't no sunshine when she's gone
از زماني كه او رفته آفتابي وجود ندارد
And this house just ain't no home
و اين خانه ديگر خانه نيست
Anytime she goes away
زماني كه او از من دور است
Anytime
Anytime…
Anytime she goes away
Ain't no sunshine - اجرای صوتی مایکل و گروه JACKSON5
Ain't no sunshine - اجرای تصویری جو فلیسیانو- سال 1972
Ain't no sunshine - اجرای صوتی جو فلیسیانو
و این هم ترانه ی بیلی جین - اجرای تصویری جو فلیسیانو - سال 1987
نگارش و ترجمه: مهرانا
********


تلاش برای بازگرداندن نام مایکل به مدرسه
به جمع حامیان بازگرداندن نام مایکل به سردر تالار مدرسهی گاردنر بپیوندید.
- مایکل در سال 1970 دانش آموز سال ششم این مدرسه بود. او روزها در کلاس های این مدرسه درس میخواند و شب ها به عنوان خواننده و نفر اول گروه جکسون فایو بر روی صحنه فعالیت می کرد.
- در 11 اکتبر 1989 این مدرسه تالار اجتماعاتش را به افتخار او و به عنوان یک هدیه "مایکل جکسون" نامید. مایکل برای مراسم پرده برداری حاضر شد. در مقام جبران، مایکل "حضانت" مدرسه را بر عهده گرفت، برای مثال حقوق مربی موسیقی مدرسه را پرداخت می کرد. او همچنین بوتههای گل رز را در حیاط مدرسه که محل بازی دانش آموزان بود، کاشت و بر روی دیوار کلاس درس قدیمی خود یادگاری نوشت.
- در سال 2003 پس از طرح اتهام جنسی علیه مایکل، بنا به درخواست والدین دانش آموزان و حمایت مدیر مدرسه و آموزش و پرورش ناحیهی لس آنجلس، پوششی بر روی نام مایکل قرار داده شد. برای 6 سال "تالار مایکل جکسون" به سادگی "تالار" خوانده شده است. اما دیگر کافی است. گروهی از طرفداران مایکل با عنوان "تیم آزادی نام مایکل" چند ماه گذشته طرحی را شروع کردند تا با ارسال نامه و ایمیل، نام او را از زیر پوشش به در آورند.
اکنون که این متن را خواندید، تنها با فرستادن یک ایمیل سهم خود را ادا کنید. (دریافت توضیحات)
منبع: eMJey

زادروز عالیجناب ترانه، مایکل جکسون
پیش رویم مردی ست
دستانش همه سبز
و نگاهش پر نور
و لبانش پر شعر
و صدایش پُرِ «من» و «تو» یعنی «ما»
پیش رویم مردی ست
که حضور نامش
زایش موسیقی ست
و صدای قلبش
جای عاشق شدن است
پیش رویم مردی ست
روحش اندازه ی دریا، ابی
و هوایش آفتابی
و نمای خوشِ دیدارش
بهترین شعر من است
پیش رویم مردی ست
واژه هایش خوشبو
فصل هایش همه سبز
کاروان کلماتش پُرِ جشن آواز
و همه خلوتش از عاطفه ی انسانی سرشار
پیش رویم مردی ست
کودکی آرام پشت میهمانی سنجاقک ها
روی یک ساحل دور از دسترس
که دلش می خواهد موج بازی بکند
و در حوضچه ی نقاشی، رنگ بازی بکند
پیش رویم مردی ست
که شب را می برد از حافظه ی چشمانم
روز را پر می کند از نور و صدا
و قفسم را می برد کنار یک پنجره ی باز
و وجودم را پرواز می دهد آنجا
پیش رویم مردی ست
که تمام عاشقانه هایم رنگ چشمانش است
و تمام آه هایم از دوری دستانش است
پیش رویم مردی ست
پیش رویم مردی ست...

روز ۲۹ آگوست سال ۱۹۵۸ میلادی، در بهترین جایتابستان، پس از یک درد طولانی، سرانجام کودک به مادرش، کاترین لبخند می زند. مادر با امیدی عجیب به او نگاه می کند و خطابش می کند: مایکل! آری مایکل نام خوبی ست. در فرهنگ امریکایی هم معنای خوبی دارد: مایکل یعنی زیبا، یعنی قهرمان!... کاترین به طرز غریبی حس می کند که این پسر با فرزندان دیگرش فرق دارد، اما هنوز نمی داند چه فرقی. هنوز نمی داند آینده ی او چگونه خواهد بود، اما می داند که او را بیش از دیگران دوست می دارد! ندایی از بالا به او می گوید که در روزهای آینده مایکل سبزترین کودک او خواهد شد، اما او نگران کودکش است. با خود زمزمه می کند: «بزرگ بودن و به اوج رسیدن یعنی زندگی دور از آرامش! کاش هیچگاه بزرگ نشوی مایکل من...!»
اما مایکل بزرگ می شود، باشکوه می شود، زا همه بالاتر می رود...! این اوج گرفتن دست او نیست... طبیعتش اینگونه است... طبیعتش به قله رسیدن را دوست دارد...! کاترین درست فهمیده بود. مایکل سبزترین کودک اوست...!
بسیارانی برای مایکل اسم های و لقب های بزرگ می گذارند، اما او هیچکدام آنها نیست، یعنی هست، اما همه ی این لقب ها هم نمی توانند او را به خوبی توصیف کنند، همین است که همیشه در پرده ای از ابهام می ماند. همین است که روحی دارد دسترسی ناپذیر و ناشناخته، همین است که... «مایکل جکسون» می شود!...

روی شن های داغ دراز کشیده ام و بی اختیار ساحل را خط خطی می کنم. نامت را روی داغی شن ها،حک می کنم و خوشحالم که دست موج های دریا به این نقطه نمی رسد. حروف نامت زیر آفتاب داغ شهریورماه می درخشند. حساب روزها را از کف داده ام. نمی دانم چند سال و چند ماه و چند هفته و چند روز است که اینجا هستم. خاطره هایت لحظه ای رهایم نمی کنند. خاطره هایی که گاه در سایه روشن روزمرگی های زندگی تیره و روشن می شوند. خاطره هایی که شبیه تیله های رنگی دوران کودکیم هستند. همان دورانی که با دوست دوران بچگی نوارهای ویدئویی تو را تماشا می کردیم و بعد در خانه یواشکی رقص هایت را تمرین می کردم، پشت درهای بسته، دور از چشم پدر و مادر ! همیشه همین فاصله ها و درک نشدن ها آدم را آزار می دهد، اما دلم خوش بود که تو مرا می فهمی!
بزرگ تر که شدم، دلم می خواست بدانم چه می گویی. یک بار سعی کردم ترانه ی GIVE IN TO ME را ترجمه کنم،اما آنقدر ناتوان ماندم که این خیال باطل را به کناری گزاردم. ترجمه ام فاجعه بود، فاجعه ای که تنها می توانستم در پستوی اتاقم پنهانش کنم. این برایم یک شکست واقعی بود. پس از آن تصمیم گرفتم تنها و تنها به صدای تو و حسی که پشت آن واژه ها بود، گوش بسپارم...! اما سال ها بعد، جرات بیشتری یافتم برای آشنایی با تو و آنچه که می گفتی!
ما بزرگ شدیم و تلخ، اما تو همیشه کودک ماندی و شیرین...! دیگر از آن عشق های معصومانه خبری نبود، همه رفتند، اما ترانه های تو تنها جای وصل شدن من به عاشق شدن بود.
دست خودم نیست. من همیشه از تو چیزهای بزرگی می خواستم. حتی گاهی یادم می رفت که انسان های بزرگ هم می توانند غمگین باشند، شکست بخورند و یا حتی گریه کنند!!
کاترین خوب می دانست، زمانی که می گفت: «بزرگ بودن و به اوج رسیدن یعنی زندگی دور از آرامش!» آدم های بدجنس و بی معرفت تا می توانستند تو را زخمی کردند و تو هم هیچوقت حسابشان را کف دستشان نگذاشتی! همیشه مظلومانه ایستادی و تنها لبخند زدی! آخر مایکل، تو چطور می توانستی اینقدر خوب باشی؟! پس غصه هایت را کجا پنهان می کردی؟ از پشت آن چشم های شیشه ای که نمی شود چیزی را خواند و در پسِ آن لبخند هم...! انگار هرچه دردهایت بیشتر می شوند، لبخندهایت هم جانانه تر می شوند..! و این تضاد عجیب، همیشه تو را سحرآمیزتر می کند. تو هیچگاه به ۵۰ سالگی نمی رسی، هیچگاه ۵۱ ساله و ۵۲ ساله و... نمی شوی، انگار که طبیعت برای تو استثنا قایل شده است!!!

نه، تو سلطان پاپ نیستی، تو سلطان سول و راک هم نیستی، تو حتی سلطان موسیقی هم نیستی، تو سلطان جهانی، تو سلطان قلب هایی، شاید...!
و ما چقدر از تو انتظار داشتیم. هرگاه در گوشه ای از جهان اتفاق ناگواری می افتد یا بدبختی و فقر گریبان انسان ها را می گرفت، فقط و فقط یک نام را به یاد می آوردیم: مایکل جکسون!... ما می خواستیم مایکل جکسون جهانمان را نجات دهد، یک تنه و یک نفره! می دانم انتظار بیجایی بود. زمانی که همه می توانستند کاری کنند و نمی کردند...! اما تو به سهم خودت حتی همین انتظار بیجا را هم برآورده می کردی! تو قهرمان ناممکن ها هستی!
در روز زیبایی از شهریور ماه که یادش تا همیشه در قلبم جاری ست، در هفتم شهریورماهی که می دانم تا همیشه باید برای میلادت جشن بگیرم... دوباره رویای آغوشت را می بینم... دستم را بگیر مایکل که من خیلی تنهایم و از همیشه به تو نزدیکترم...
دوستان خوب من
امروز یک «مایکل پارتی» کوچک داریم. برای روز تولد مایکل عزیزمان چند هدیه ی کوچک دارم.
نخست یک دکلمه با صدای خودم. اگر روی تصویر زیر کلیک کنید می توانید آن را دانلود کنید.
دومین هدیه هم برگردان فارسی ترانه ی زیبای The Man با صدای مایکل و پل مک کارتنی، به همراه لینک دانلود آن.
«The Man»
انسانی وجود دارد
کسی که به خوبی زندگی را به بازی می گیرد
چنین انسانی وجود دارد
شما هرگز نمی توانید افکار او را بخوانید
و این تنها راهی است که او به آن می اندیشد
چراکه روزی فرا رسیده که او می تواند آزاد باشد
سپس او می خندد، می جنگد و آستین هایش را بالا می زند
من زنده ام و برای همیشه اینجا هستم
انسان همین است
و این تنها راهی است که او به آن می اندیشد
چراکه روزی فرا رسیده که او می تواند آزاد باشد
سپس او می خندد، می جنگد و آستین هایش را بالا می زند
من زنده ام و برای همیشه اینجا هستم
انسان همین است
انسانی وجود دارد
که همه گمان می کنند او را می شناسند
چنین انسانی وجود دارد
او شبیه من و تو نیست
و این تنها راهی است که او به آن می اندیشد
چراکه روزی فرا رسیده که او می تواند آزاد باشد
سپس او می خندد، می جنگد و آستین هایش را بالا می زند
من زنده ام و برای همیشه اینجا هستم
انسان همین است
و این تنها راهی است که او به آن می اندیشد
چراکه روزی فرا رسیده که او می تواند آزاد باشد
سپس او می خندد، می جنگد و آستین هایش را بالا می زند
من زنده ام و برای همیشه اینجا هستم
انسان همین است
آیا می دانی این انسان چه کارهایی می تواند انجام دهد؟
چنین انسانی وجود دارد
ای کاش می توانستیم اینگونه باشیم
و این تنها راهی است که او به آن می اندیشد
چراکه روزی فرا رسیده که او می تواند آزاد باشد
سپس او می خندد، می جنگد و آستین هایش را بالا می زند
من زنده ام و برای همیشه اینجا هستم
انسان همین است
و این تنها راهی است که او به آن می اندیشد
چراکه روزی فرا رسیده که او می تواند آزاد باشد
سپس او می خندد، می جنگد و آستین هایش را بالا می زند
من زنده ام و برای همیشه اینجا هستم
انسان همین است
انسان همین است
انسان همین است
انسان همین است

دوستان گلم
دوباره درودی ویژه برای شما دارم، پس از چند هفته غیبت که لابد در جریان مسایلی که پیش آمد هستید. من و شایان عزیز ناچار شدیم خانه ی پیشینمان را ترک کنیم و به خانه ای جدید بیاییم. بی شک در این مدت کمی وقفه لازم داشتیم تا دوباره خانه را سرپا نگه داریم. از آنجایی که آرشیو وبلاگ قبل را در اختیار نداریم، نمی دانم آیا در لینک دوستان نام همه را قرار داده ایم یا کسی از قلم افتاده است! امیدوارم اگر دوستی را در لینک ها قرار نداده ایم، هرچه زودتر ما را آگاه کند تا کسی رنجیده خاطر نشود.
خوب،در این مدت علاوه بر بازسازی وبلاگ، بیکار هم نبوده ام. مایکل ما آنقدر بی انتهاست که هیچگاه درباره اش به پایان نمی رسیم.
باری، امروز می خواهم به سراغ یک از هنرمندان قدیمی ایتالیایی بروم. کسی که از کودکی با دیدن فیلم «جوانان زیر آفتاب» (Nel Sole)، که او و رومینا (که بعدها همسرش شد)، در آن ایفای نقش می کردند، عاشق شدن را تجربه کردم. داستان فیلم یک قصه ی کاملا عاشقانه است با ترانه هایی زیبا که توسط او اجرا می شود. می دانم شاید بیشتر شما نه نام فیلم را دیده باشید و نه حتی نامش را شنیده باشید، چراکه زمان آن برمی گردد به سال 1967 میلادی، دورانی که فیلم های ایتالیایی بسیاری در ایران دوبله می شد و در سینماها به نمایش درمی آمد. پدران و مادران ما اما حتما این فیلم و بازیگرانش را به خوبی به یاد دارند. آنچه که از آن فیلم به خاطر دارم یک نسخه ی بدکیفیت دوبله شده بود که صدای زیبای آلبانو، بر جذابیت آن می افزود.
آلبانو کاریزی و رومینا پاور
باری، دارم از آلبانو کاریزی و همسرش، رومینا پاور سخن می گویم. کسانی که برای جوانان دهه ی 60 میلادی و البته دهه ی 50 خورشیدی (در ایران) نامی آشنا هستند. اما چرا دارم از آلبانو برایتان می گویم؟! یادم هست یک سال پیش در مقاله ای با این موضوع شگفت انگیز روبرو شدم: آقای آلبانو از مایکل جکسون به سبب سرقت هنری شکایت کرده بود!... مایکل و سرقت هنری؟! البته مایکل شاید از معدود هنرمندانی است که همیشه صادقانه از تاثیرپذیری خود از هنرمندان بزرگ چه در زمینه ی ساخت موسیقی و چه در رقص، سخن می گوید و حتی نام آنها را بر زبان می آورد و این در حالی است که بسیاری از هنرمندان عینا کاری را می دزدند و به نام خود منتشر می کنند. (این کار در میان بیشتر هنرمندان ایرانی امری عادی است!) توجه داشته باشید که بین «تاثیر گرفتن» و «دزدیدن» تفاوت بسیاری هست!
باری،آن زمان که این مقاله را خواندم، آن را در گوشه ای نگه داشتم تا در فرصتی بهتر به سراغش بروم و بفهمم که داستان از چه قرار بوده است!
حالا پیش از هر داوری از شما می خواهم که قطعه ی کوتاهی که در زیر آمده را دانلود کنید و خوب گوش بدهید تا به صحبت هایم ادامه دهم.
خوب دوستان همانطور که شنیدید در این قطعه ی کوتاه به ترتیب سه اجرا از مایکل (ترانه ی Will you be there- سال1991)، آلبانو کاریزی و رومینا پاور (ترانه ی I cigni di balaka- سال 1987) و گروه The Ink Spots(ترانه ی Bless You For Being An Angel- سال 1939 ) وجود دارد، با ریتم و اجرایی شبیه به هم و در عین حال بسیار متفاوت از هم.
حالا برمی گردیم به ماجرای شکایت آقای آلبانو از مایکل! زمانی که ترانه ی زیبا و بی مانند Will you be there منتشر شد، آلبانو مدعی شد که مایکل ریتم این آهنگ را از ترانه ی I cigni di balaka او گرفته است.خود او در گفت و گویی می گوید: «نخستین بار، پسرم متوجه این شباهت شد. زمانی که ترانه ی مایکل را شنید به من گفت پدر این ترانه از آهنگ I cigni di balaka تو گرفته شده است. چون او در آن زمان کودکی بیش نبود، حرفش را جدی نگرفتم، اما زمانی که خودم کار تازه ی مایکل را شنیدم دریافتم که حق با پسرم است، پس این مساله را از طریق قضایی دنبال کردم!»
حال به ادامه ی ماجرا توجه کنید. مایکل تا 7 سال (اواخر سال 1997) درگیر این دادگاه و شکایت بود و مدام به شهرهای رم و میلان، سفر می کرد. در ابتدا قاضی برای او جریمه ای برابر با 4 میلیون دلار درنظر گرفت که باید به آلبانو می پرداخت، با اینکه او همواره در دادگاه از خود دفاع می کرد و اتهام سرقت هنری را رد می کرد، اما دادگاه قانع نشد! حال ببینید نتیجه چه شد! دادگاه پس از 7 سال بی گناهی مایکل را اعلام کرد و او را از اتهام هرگونه سرقت هنری مبر1 کرد و آلبانو نیز مجبور به پرداخت جریمه به مایکل و شرکت سونی شد! حالا فکر می کنید چرا؟! چون مشخص شد که برخلاف ادعای آقای آلبانو، این ترانه نه تنها به ایشان تعلق ندارد، بلکه برگرفته از تم ترانه ای بسیار قدیمی تر به نام Bless You For Being An Angel است! این ترانه توسط گروهی از هنرمندان سیاه پوست به نام The Ink Spots اجرا شده است که در سال های 1930 تا 1940 کار می کردند و سبک موسیقی شان نیز بلوز و راک ان رول بود. راستش گاهی که می بینم از برخی هنرمندان بزرگ جهان چنین خطاهایی سر می زند، درشگفت می مانم!! گمان می کنم خود آلبانو به خوبی می دانست که صاحب اصلی آن کار نیست، اما چرا؟!... نمی دانم...!

دانلود Bless_You_For_Being_An_Angel
بخشی از مصاحبه ی آلبانو درباب مایکل را بخوانید:
آلبانو: او بزرگ بود... او همیشه یک خواننده ی بزرگ خواهد بود، چراکه چنین انسان هایی هرگز نمی میرند.
مصاحبه گر: بزرگترین نکته ای که در سراسر زندگی مایکل وجود داشت چه بود؟
آلبانو: در حقیقت، همه چیز از زمان تولد مایکل آغاز شد. او پدری داشت که او را در بسیاری جهات کمک می کرد، اما مایکل به طور طبیعی دارای استعداد بود. او در صنعت موسیقی یک انسان بزرگ بود، اما در زندگی واقعی بیشتر شبیه یک کودک بود!...
کودکی که لابد می شد به هر بهانه ای از او پول گرفت، به بهانه ی کودک آزاری، به بهانه ی کلاه برداری، یا به بهانه ی سرقت هنری، نه، آقای آلبانو ؟؟!!
درجایی از یک مقاله که مربوط به دادگاه های مایکل و آلبانو بود، خواندم که وکیل کپی رایت مایکل می گوید: «این دادگاه ها 7 سال طول کشیدند و ما خوشحالیم که مایکل جکسون بی گناه شناخته شد و عدالت دوباره اجرا شد. این چهارمین باری است که آقای جکسون از اتهام بی اساس سرقت هنری تبرئه می شود!»
نمی دانم در آن سال ها، در ذهن آقای آلبانو چه می گذشته و مایکل را چقدر می شناخته اند، اما از محبوبیت مایکل همین بس که بسیاری از هواداران قدیمی او ساکن همین ایتالیای آقای آلبانو هستند!
به پیام یکی از همین هواداران توجه کنید:
Did Italian singer Al Bano sue Michael Jackson for plagiarism?
Yes. Both of their songs don't even sound similar. Only like the first few lines. Al Bano needs to shut up because apparently, he doesn't know who he's suing. . . .THE KING OF POP
حال دوباره به ترانه ی جاودانه ی Will you be there و اشک می ریزیم. من همیشه فکر می کنم مایکل در همین ترانه است که خدای خودش را توصیف می کند!

دانلود ترانه ی مایکل جکسون
Hold me
از من مراقبت كن
Like the River Jordan
مثل رودخانه جوردن
And Iwill then say to thee
و من می خواهم به تو بگویم
You are my friend
تو دوست من هستی
Carry me
مرا ببر
Like you are my brother
تو مثل برادر من هستی
Love me like a mother
مرا چون یك مادر دوست بدار
Will you be there?
آیا تو آنجا خواهی بود؟
Ooooooooooooooo
Weary
خسته ام
Tell me, will you hold me?
به من بگو، ایا از من مراقبت خواهی كرد؟
When wrong, will you scold me?
زمانی كه اشتباه كنم مرا سرزنش خواهی كرد؟
When lost, will you find me?
زمانی كه گم شوم مرا پیدا خواهی كرد؟
But they told me
اما آنها به من گفته اند
A man should be faithful
یك مرد باید با ایمان باشد
And walk when not able
و زمانی كه نمی تواند راه برود
And fight till the end, but I'm only human
و تا پایان بجنگد، اما من تنها یك انسان هستم
Ooooooooooooooo
Everyone's takin' control of me
كه هركسی می تواند كنترل مرا بدست گیرد
Seems that the world's got arole for me
به نظر می آید كه دنیا تنها نقشی را برایم درنظر گرفته
I'm so confused, will you show to me
من خیلی سرگردانم، آیا به من نشان خواهی داد؟
You'll be there for me and care enough to bear me?
تو آنجا خواهی بود و به قدر كافی به من گوش خواهی داد؟
Hold me
از من مراقبت كن
Show me
به من نشان بده
Lay your head lowly
سرت را به آرامی نشان بده
They told me
آنها به من گفته اند
Softly then boldly
به آرامی و سپس جسورانه
Carry me there
مرا آنجا خواهی برد
I'm only human
من تنها یك انسان هستم
Lead me
مرا هدایت كن
Hold me
از من مراقبت كن
Love me and feed me
مرا دوست بدار و سیرم كن
Kiss me and free me
مرا ببوس و آزادم كن
I will feel blessed
من احساس خوشبختی خواهم كرد
Carry
مراقبت كن
Carry
مراقبت كن
Carry me boldly
جسورانه از من مراقبت كن
Carry
مراقبت كن
Gently and slowly
به آهستگی و آرامی
Carry me there
مرا در آنجا مراقبت كن
I'm only human
من تنها یك انسان هستم
Save me
نجاتم بده
Lead me
هدایتم كن
Heal me and bathe me
مرا شفا بده و پاكم كن
Fill me up, fill me up
مرا كامل كن، مرا كامل كن
Softly you say to me
به آرامی به من بگو
I will be there
من آنجا خواهم بود
I will be there
من آنجا خواهم بود
Lift me
مرا بلند كن
Lift me up slowly
مرا به آرامی بلند كن
Carry me boldly
جسورانه از من مراقبت كن
Show me you care
به من نشان بده كه مراقب من هستی
I will be there
من آنجا خواهم بود
Hold me
از من مراقبت كن
Lay your head lowly
سرت را به آرامی نشان بده
Get lonely sometimes
گاهی اوقات تنهاییم را بگیر
Softly then boldly
به ارامی و سپس جسورانه
Carry me there
مرا در آنجا مراقبت كن
Carry me
از من مراقبت كن
Need me
به من نیازمند باش
Love me and feed me
مرا دوست بدار و سیرم كن
Lift me up, hold me up
مرا بالا ببر، مرا حفظ كن
Kiss me and free me
مرا ببوس و آزادم كن
I will feel blessed
من احساس خوشبختی خواهم كرد
*******
In our darkest hour…
در تاریك ترین ساعات ما
In my deepest despair…
در عمیق ترین جای ناامیدی من
Will you still care?
آیا تو هنوز مراقب هستی؟
Will you be there?
آیا تو آنجا خواهی بود؟
In my trials…
در امتحانات من
And my tribulations…
و در رنج های من
Through our doubts…
در زمان شك های ما
And frustrations…
و در هنگام ناتوانی ها
In my violence…
در سختی های من
In my turbulence…
در هنگام نافرمانی من
Through my fear…
در هنگام ترس من
In my confessions…
در هنگام اعترافات من
In my anguish and my pain…
در هنگام غصه و درد من
Through my joy…
در هنگام لذت من
And my sorrow…
و در هنگام غم هایم
In the promise…
قول می دهم
Of another tomorrow…
برای فردایی دیگر
I'll never let you part…
هرگز نمی گذارم از من جدا شوی
چراكه تو همیشه در قلب منی
نگارش متن و برگردان فارسی ترانه: مهرانا
درود بر مایکل و مایکلی ها
پس از مدتی نسبتا زیاد توانستم در کنارتان باشم . به خاطر این وقفه عذر میخواهم .
اما وقت نوشتن است ، نوشتن در مورد مایکلی که حقیقتا توصیفی ندارد . هر وجودی حد و
مرز و آغاز و پایانی داره اما هر چه سعی میکنم مقداری برای وجود او مقدر کنم نمیتوانم .
بارها این سوال را که او را در یک جمله توصیف کن را شنیده ام و هیچ گاه نتواستم انجامش
بدهم زیرا اگر او وصف کردنی بود ما اکنون در حال نوشتن نبودیم . هر بار که به چشمانش
نگاه میکنم شادی و سروری به من دست میدهد اما کمی چشمانم را باریک میکنم و نگاهم را
تیز تر ، چیزی متفاوت از آن را میبینم ... چهره ای خسته و نگران . نگران آینده ی من ،
نگران آینده ی تو
.::::::::::::.

.::::::::::::::::::::::.
به لبهایش نگاه میکنم . خسته ی فریاد های بسیار . لرزان از شنیده نشدن . شنیدن نجوای
لبهایش کار من و تو نیست . دست هایش را ببین !!! چه مهربانند . بارها سر افرادی را
نوازش کرده است که خیلی از ما آنها را جدا میکنیم . پاهایش را میبینی که ملول شده اند ؟
ملول از پا کوبیدن بر پوچی ها و دو رویی ها . چرا کسی نمیشنود ؟؟؟؟؟ یا قابلیت شنیدنش را
ندارند یا تحمل آن را ... . خدایی که در ذهن دارم خیلی شبیه اوست
:::

:::
از نظر من اگر تمامی آهنگ های مایکل در کنار هم قرار بگیرند کتابی مقدس را به
دست میدهد که درباره ی هر موضوعی سخن میگوید و مایکل این کتاب مقدس را با
موسیقی که نوازش دهنده ی روح است ترکیب میکند و معجون بی نظیری را می
سازد که حقیقتا تا پایان این جهان ماندگار است . وظیفه ی ما نگهداری و احترام به
آن و نشان دادن آن به کسی ست که از آن محروم است .
برای آپ امروز نمیدونستم که باید چی بزارم . چند آلبوم مایکل را که آهنگ هاشون بیشتر به صورت تک تک هستند را به صورت مستقیم دانلود کنید

::
دانلود آلبوم One Day In Your life 1981
شامل آهنگ های :
one day in your life
02 Don_t Say Goodbye Again
03 You_re My Best Friend
04 Take Me Back
05 We_ve Got Forever
06 It_s Too Late To Change The Tim 1
07 You Are There
09 I_ll Come To You
دانلود آلبوم Triumph 1980
شامل آهنگ های :
Can You Feel It
Everybody
Give It Up
Lovely One
Heartbreak Hotel
Time Waits For No One
Walk Right Now
Wondering Who
Your Ways
دانلود آلبوم Forever Michael 1975
شامل آهنگ های :
Cinderella stay awhile
Dapper dan
Dear michael
I'll come home to you
Just a little bit of you
One day in your life
Take me back
We're almost there
We've got forever
You are there
دانلود آلبوم Greatest Hits J5
شامل آهنگ های :
I Want You Back
ABC
The Love You Save
I l Be There
Mama's Pearl
Never Can Say Goodbye
Maybe Tomorrow
Looking Through The Windows
Dancing Machine
Rockin Robin
I Wanna Be Where You Are
دانلود آلبوم ULTIMATE COLLECTION 2004
شامل آهنگ های :
(بقیه آهنگهای این آلبوم تکراری هستند)
BEAUTIFUL GIRL
CHEATER
FALL AGAIN
IN THE BACK
MONKEY BUSINESS
ON THE LINE
SCARED OF THE MOON
SOMEONE PUT YOUR HANDS OUT
SUNSET DRIVER
THE WAY YOU LOVE ME
WE ARE HERE TO CHANGE THE WORLD
WE ARE THE WORLD
WE ARE THE WORLD (USA&AFRICA)
WE'VE HAD ENOUGH
بی شك یكی از شناسه های باارزش مایكل جكسون، ایجاد سبك تازه ای از رقص به نام مون واك (ماه پیمایی) بود. تكنیكی از رقص كه در آن رقصنده در حالی كه به عقب كشیده می شود، سعی در حركت به سمت جلو دارد. نخستین بار در مراسم بیست و پنجمین سالگرد موتاون بود كه مایكل این شیوه ی اجرایی شگفت انگیز را با ترانه ی «Billie Jean» به نمایش گذاشت. خود او در این باره می گوید:
«تا شب پیش از ضبط برنامه هنوز ایده ای درباره ی آنچه كه می خواستم با تك آهنگم انجام دهم، نداشتم. بنابراین به آشپزخانه ی منزلمان رفتم و «Billie Jean» را اجرا كردم. با صدای بلند. در آنجا تنها خودم بودم، درست شب پیش از برنامه و در آنجا ایستادم و گذاشتم كه خود آهنگ به من بگوید چه كنم. اجازه دادم كه رقص خودش ساخته شود و گذاشتم كه خودش با من حرف بزند؛ من به ضرب آهنگی كه پخش می شد گوش دادم و كلاه جاسوسی را برداشتم و شروع به ژست گرفتن و قدم زدن كردم، اجازه دادم كه ریتم «Billie Jean» حركت ها را بسازد. حس می كردم مجبورم اجازه دهم كه خودش ساخته شود. من نمی توانستم كمكی به آن بكنم - و همینكه شما می توانستید به سمت عقب راه بروید و اجازه می دادید رقص خودش ساخته شود- جالب بود!.... Moonwalk در حقیقت از همان Break-Dance گرفته شده بود، یعنی از رقصی كه كودكان سیاهپوست در خیابان های محله ی یهودی نشین انجام می دادند. سیاهپوستان واقعا رقصندگان خلاقی هستند؛ آنها بسیاری از رقص های جدید، خالص و ساده را می سازند. بنابراین با خود گفتم: «من این فرصت را دارم كه آن را انجام دهم.» و انجامش دادم. من اینها را از سه كودك آموختم. آنها اصولش را به من یاد دادند- و من در خلوتم زیاد آن را انجام می دادم. من آن را با مراحل تعیین شده ی دیگری تمرین كردم. در چنین زمانی واقعا اطمینان داشتم كه روی پلی هستم كه وقتی به عقب یا جلو راه می روم، مرا به «Billie Jean» می رساند، درست شبیه راه رفتن روی ماه.» (1)
اما پیش از آنكه مایكل رقص مون واك را به عنوان سبك شناخته شده ای از رقص به جهان بشناساند، این شیوه ی رقص، نخستین بار در سال 1932 توسط شخصی به نام «كب كالوی» به كار رفت. پس از او، مارسل مارسوی فرانسوی كه استاد میم و پانتومیم بود، در بخشی از اجرای نمایشنامه های خود از آن استفاده كرد و از آن با عنوان «قدم زدن در برابر باد» یاد كرد.
اما اوج مورد توجه قرار گرفتن این سبك رقص، در سال 1983 و اجرای خیره كننده ی مایكل روی صحنه ی موتاون بود و لباس ویژه ای كه او برای اجرای ترانه ی «Billie Jean» استفاده كرد، تا همیشه به عنوان امضای هنری او ثبت شد.
مایكل، مایكل، مایكل...
تمام امروز را اشك ریخته ام! تو را كه از دست دادم، هیچ، پرسشم این است كه چرا تو باید بروی و نه آن هنرآفرینانی كه انسانیت را نمی شناستد؟! در چنین روزی كه غمگین ترین روزهایم است و اشك لحظه ای رهایم نمی كند، نمی توانم از بزرگی تو نگویم، تو را نه همچون فرشته و نه همچون خدا، تو را تنها و تنها به اندازه ی «مایكل» دوست دارم.
امروز كه اسطوره های پوشالی زندگی ام یك به یك تَرَك برمی دارند و می شكنند، در آن میان تنها تویی كه پاك و دست نخورده باقی مانده ای، درست مانند زمانی كه كودكی بیش نبودم و تو را شناختم. به پاكی ات قسم كه تا آخرین تپش های قلبم با تو خواهم ماند و آرزوی بزرگم آن است كه زودتر به سویت بیایم، چراكه اینجا دیگر چیزی برای ماندن نیست...

«ترانه ای از من، برای مایكل عزیزم كه هنوز برایش نامی نگذاشته ام»:
همیشه یك لبخند
پشت سایه ای از غم
همیشه یك كودك
پشت چهره ای مبهم
دست سنگین پدر
جای قلاب كمر
تو و شعر و موسیقی
هق هقی تا به سحر
هیچكس ندید تو را
میان آنهمه درد
كسی درونت گفت:
«مایكل نرو، برگرد!»
عشق اما نگذاشت
كه رهایش سازی
شبی فریاد زدی
كه عاشق آوازی
محبوبیت و زخم
شایعات كوبنده
خسته ای از این جنگ
این جنگ سوزنده
خود تو می گفتی
می روی خیلی زود
آخرین قصه ی تو
قصه ی رفتن بود
(1) از كتاب Moonwalk
برگردان فارسی: مهرانا

دوستان خوبم
امروز با خاطره ای شگفت انگیز از یک شاعر و ترانه سرای بزرگ ایرانی به دیدارتان آمده ام... خاطره ای که دل آدم را به درد می آورد و شاید تنها فرصت از دست رفته ای است که می شد یک هنرمند ایرانی به مایکل نازنین ما پیوند بخورد و ترانه ای زیبا به دنیا بیاید. ترانه ای که شاید بعدها ما ایرانیان می توانستیم به آن افتخار کنیم و بگوییم این حاصل همکاری یک ترانه سرا و آهنگساز ایرانی خوب با یک بزرگ جهانی به نام مایکل جکسون است، اما افسوس...
پیش از پرداختن به این خاطره از زبان خود شاعر باید برای دوستانی که با «شهیار قنبری» آشنایی زیادی ندارند بگویم که او براستی با بسیاری از هنرمندان ایرانی متفاوت است و او بود که مرا با بسیاری از زیبایی آفرینان بزرگ جهان آشنا کرد و برخلاف این شعار پوسیده ی قدیمی که می گوید «هنر نزد ایرانیان است و بس!»، او معتقد و وفادار به هنرمندان بزرگ جهان است. به عبارتی دیگر هنرمندی است که به جهان وصل است و در چهار دیواری تنگ خانه اش نمی نشیند تا ترانه ای بنویسد، بی آنکه به آثار بزرگان جهان گوش بدهد! این ترانه سرای خوب ایرانی، در برنامه ی رادیویی خود به نام «قدغن ها»، هر هفته به سراغ بزرگان هنر جهان می رود و این مساله شاید در بین برنامه سازان ایرانی بسیار کمتر به چشم می آید چون نه بزرگان جهان را به درستی می شناسند و نه دوست می دارند که از آنها سخنی بگویند، حکایت قدیمی بخل و حسادت ایرانی!... باری، شهیار در برنامه های خود، بارها و بارها از مایکل و بزرگی اش گفته است و شاید نخستین کسی بود که او را «عالیجناب مایکل جکسون» نامید: Sir Michael Jackson. حال حکایت ترانه ای از شهیار را که هیچگاه به دست مایکل نرسید، از زبان خود او بخوانید:
در این فرصت آخر، بگذارید از پروژه ای که هرگز به نتیجه نرسید برایتان بگویم. وقتی در دهه ی 90 به آمریکا آمدم، دستم، هیلدا را دیدم که او را از ایران می شناختم. هیلدا به من گفت که این روزها با زن برادر مایکل جکسون، دوستی عجیب و غریبی دارد و هفته ای یکی دو بار دست کم، آنها را می بیند و مایکل را بارها دیده است و به زودی او را خواهد دید. از من خواست که: فکر نمی کنی اگر بشود تو را به او وصل کرد، کار خوبی باشد؟ گفتم: حتما کار خوبی ست. گفت: ترانه ای نداری؟ گفتم: چرا دارم و از میان ترانه هایی که در پاریس نوشته بودم، یکی را برگزیدم و به او دادم. هیلدا رفت و روزی دیگر برگشت و گفت که مایکل را دیدم، در یک شب عجیب و غریب، شبی که از Jackson5 یاد می کردند، شبی که مایکل بر روی صحنه رفت و به هرحال یک شب استثنایی بود و آخر شب ترانه ی تو را به او دادم و قرار شد که مرا خبر کند! نمی دانم چه بر سر خبر آمد، یا چه بر سر هیلدا آمد، چراکه هیلدا، شعر و این قصه که بیشتر به دروغ می ماند تا به واقعیت، همه در هوا دود شدند و از برابر دیدگان من گریختند! تا امروز هم او را ندیده ام که بپرسم چه شد؟!...
ترانه ی I’m not What I am ، ترانه ای که می توانست با صدای مایکل جکسون به گوش شما برسد!

برگردان فارسی ترانه به قلم شهیار قنبری:
I’m not What I am!
من نیستم، آنچه که هستم!
دوباره بنواز بانوی من، که من نه منم
و نیستم آنجا که مرا می بینند
بگو ما کجا هستیم؟
بگو به من، بگو به من، بگو به من، بگو به من، به من بگو، شعر کجاست؟
زمین گرسنه است
خود بودن، قدغن است
من آنچه که هستم، نیستم
من آنچه که دیگران می گویند، نیستم
بگو به من، به من بگو، شعر کجاست؟
از «کلیسای نتردام» بالا می روند
با چشم بندی بر چشمهاشان
می گویند دریا مرده است
و دیگر آفتاب سر نمی زند
من آنجا که می پندارند نیستم
من آنجا که می گویند نیستم
بگو به من، شعر کجاست؟
برای رقص تانگو
به من نیاز است و به تو
«زندگی حقیقی غایب است!»
این را «آرتور رامبو» گفته است
کلمه ها پاسداشت منند
با آبیِ دریا
چشمان تو
و گیتار
در یک هماهنگی کامل
بگو به من، به من بگو، شعر کجاست؟
این ترانه در آلبومی انگلیسی - فرانسوی به نام Rewind me in Paris آمده است. از اینجا اجرای این ترانه را با شعر، صدا و آهنگ شهیار قنبری و تنظیم استیو مک کروم بشنوید:

در پایان اشاره ای هم داشته باشم به کار زیبا و باارزشی که سایت emjey انجام داده است. مجله ای زیبا و پرمحتوا با عکس ها و نوشته هایی درباب مایکل و دستنوشته های دوستداران ایرانی او. این اثر زیبا را نیز از اینجا دانلود کنید:
![]()
نوشته شده توسط مهرانا

می خواهم دمی بخوابم
یک دم، یک دقیقه، یک قرن
اما بگذارید بدانند که نمرده ام... (1)
صحنه تاریک است، هیچ صدایی جز صدای سکوت به گوش نمی رسد، هیچ روزنه ای پیدا نیست و تا چشم کار می کند سیاهی ست! پیرزنی سیاه چرده آرام آرام، از پایین صحنه وارد می شود. نگاه غمگینش خبر از فاجعه ای ناگفتنی می دهد. انگار غم هزار ساله دارد. بی صدا اشک می ریزد و گاه خاطره ای چون تیر از ذهنش می گذرد و لبخندی کمرنگ می زند. ان سوتر، چند مرد و زن سیاه پوست جوان تر نشسته اند، حیران و متفکر و سه فرشته ی زیبا را در بر گرفته اند انگار که می خواهند آن فرشته های شکننده و کوچک را از همه ی بلاهای دنیا حفظ کنند! در میان صحنه نور کمرنگی ظاهر می شود و تابوت کوچک و آراسته ای که با گل های خوشرنگ پوشیده شده است، خودنمایی می کند. پیرزن با دیدن تابوت بغضش می ترکد و تصویر برداران تلویزیونی بی دل، چپ و راست از او و آن سه فرشته ی کوچک فیلم می گیرند. کاش می شد آنها آنجا نباشند تا او می توانست با فرزندش چند کلمه خصوصی صحبت کند! باز هم رسانه ها!! آن بزرگی که این چنین آرام و زیبا درون تابوت خوابیده تا همین چند روز پیش چقدر از این رسانه های بدرنگ و آدم های چرک، زخم برداشته بود...! اما حالا دیگر دست کسی به او نمی رسد. حالا آنقدر بالا رفته، آنقدر دور و دست نیافتنی شده که دیگر هیچ خبری از او نیست. دیگر هیچ خبر تازه ای از او نیست و آن زرد نویسان تاابد بی خبر خواهند ماند!
کم کم صدای هیاهوی جمعی که نمی توان تعدادشان را شمرد بلندتر می شود:
Michael … Michael … Michael …
عکاسان مدام عکس می گیرند، این آخرین فرصت برای ساختن یک سوژه ی بی مانند است، دیگر چنین حادثه ای رخ نخواهد، دیگر چنین فاجعه ای تکرار نخواهد شد!... از این طرف و ان طرف بسیاری از آشنایان و دوستان قدیمی می آیند و چند خطی را از روی کاغذ می خوانند و می روند، عده ای کمی هم که حالا صاحب نوشداروی پس از مرگ سهراب شده اند، مدام پوزش می طلبند، چراکه بد کرده اند، چراکه دروغ گفته اند، چراکه در روزهای بلند بالای پسرکی چون مایکل، در روزهای اوج مایکل، زماین که می توانستند قدر او را بدانند، تمام حقارت خود را بالا آورده اند و حالا لابد سخت پشیمانند!!!...
سه فرشته ی کوچک مایکل، روی صحنه می روند. پاریس، دختر مایکل، می گرید و به پدرش می گوید: بهترین بابای دنیا!! این هم یک روسیاهی دیگر برای آن هرزه نویسانی که تا دیروز مایکل را بچه باز می دانستند و می گفتند او فرزندانش را آزار می دهد. پرنس، برادر بزرگتر پاریس، بغض دارد، اما نمی گرید و برادر کوچکتر، بلانکت، شاید هنوز باور ندارد که بی پدر شده است!!
در بیرون از آن سالن باشکوه، دوستداران و عاشقان پسرک جمع شده اند. نمی شود گفت چند نفرند، اما مهم آن است که عاشقند. در میان آن ها دخترکی هم هست که ناباورانه و با بهت به اطرافش نگاه می کند. ساکت است و کلمه ای حرف نمی زند. آخر او مایکل را خوب می شناسد. مایکل همیشه از این شوخی های هنرمندانه می کند، در کلیپ هایش و در کنسرت هایش. او شک ندارد که باز هم مایکل می خواهد با یک حرکت شگفت انگیز همه را جادو کند. مایکل، آقای جادوهاست، آقای نوآوری ها و آقای... آخر او، عالیجناب مایکل جکسون است!... دخترک با خودش فکر می کند که این کار مایکل است. او همیشه به مرگ فکر می کند، اما هیچوقت منتظر مرگ نیست، او فقط گاهی با مرگ شوخی می کند، همین!...

باری،
مراسم پس از چند ساعت نفس گیر به پایان می رسد. به پایان می رسد؟ چه چیز به پایان رسیده است؟ مگر مایکل همیشه نمی گفت: «این تازه اولشه، شما هنوز چیزی ندیدین!...»
آن دخترک هنوز مات و مبهوت در بیرون سالن ایستاده، هنوز باور دارد که بازی به آخر نرسیده است. ناگاه نور خیره کننده ای صحنه را روشن می کند، دخترک خودش را به داخل سالن بزرگ می رساند، همه در حال رفتن هستند و کسی به آنچه در صحنه رخ می دهد توجهی ندارد! نور چنان شدید است که دخترک تا مدتی چیزی نمی بیند، اما همینکه چشمانش را باز می کند مایکل را می بیند، آن بالا، روی یک سکوی بزرگ، درست وسطِِ وسطِ صحنه. سکو کم کم پایین می آید و روی سطح صحنه قرار می گیرد. مایکل به دخترک لبخند می زند، از همان لبخندهای ریز و زیرزیرکی، چشمانش برق می زنند! باز هم مایکل پیروز می شود، باز هم یک بار دیگر جادو می کند. دخترک می گوید: «من که گفتم تو داری شوخی می کنی! توی این چند هفته که نبودی خیلی وقتا اینو به دیگران گفتم، اما هیچکس حرفمو باور نمی کنه، حتی دوستامم مسخره م می کنن!» مایکل لبخند می زند و می گوید: «باور نمی کنن؟! حق دارن... نگاه کن، بیشترشون همیشه می خواستن که من نباشم، اما من همه شونو می بخشم، نمی تونم از کسی متنفر باشم، می دونی؟!...» دخترک سرش را تکان می دهد و می گوید: «می دونم!» آن نور خیره کننده دوباره برمی گردد. دخترک دیگر هیچ چیزی نمی شنود، هیچ چیزی نمی بیند، همه ی وجودش یک نام را بی وقفه فریاد می زند: «Michael». به صورتش که دست می کشد می بیند خیس است، پس عاقبت بغضش ترکید، چه لحظه ی خوبی! بی اختیار می گوید: «دوستت دارم.» و صدای مایکل را می شنود که پاسخ می دهد: «من هم دوستت دارم...!» نه، این نمی تواند رویا باشد، نمی تواند تخیل باشد، اصلا نمی توان نامی بر آن گذاشت. اگر از فردا هیچ کس هم حرف های او را باور نکند، مهم نیست، مهم آن است که او می داند مایکل هرگز نرفته است. یاد کلیپ به یادماندنی Liberian Girl می افتد. آنجا هم مایکل تمام مدت حضور داشت، تمام مدت همه چیز را می دید و می شنید، اما همه بیهوده دنبالش می گشتند! او را در جایی که بود نمی دیدند، او را در جایی که نبود، جستجو می کردند.
دخترک با خودش می گوید: «من هیچ تصویری از نبودن اون ندارم، پس صحنه هیچوقت خالی نمی شه.»

MICHAEL,
I’LL BE THERE, WILL YOU BE THERE?!...
در این یک سال، هیچیک از ثانیه ها را نشمرده ام، این ثانیه های نفس گیر حتی ارزش این را ندارند که به آنها فکر کنم. تقویم بی رحم ورق می خورد تا به من ثابت کند، 25 زوئن از راه رسیده... دوباره تکرار فاجعه...! حتی دیگر اشک هایم هم خشک شده اند، قلم از لای انگشتانم لیز می خورد، چراکه حتی قلم نیز دوست ندارد، از 25 ژوئن چیزی بگویم یا یادم بیاید، سال پیش در چنین روزی کجا بودم و آن خبر زشت را کجا شنیدم و چه حالی بر من گذشت!! تنها یادم هست که گریه نمی کردم! خشکم زده بود. دوستی زنگ زد که خبر را بگوید. در دلم نفرینش کردم... او با آرامش و خونسردی حرف می زد، بی خبر از درون من که داغ و پرالتهاب بود...! خدایا، من اینجا چه می کنم؟ چرا من باید در ایران به دنیا بیایم؟ نمی توانم یک لحظه آرام بگیرم. به کجا باید بروم؟ با که باید حرف بزنم؟ هیچ کس نزدیک من نیست که بتواند حالم را بفهمد! اصلا نی خواهم با کسی حرف بزنم، فقط و فقط اجازه دهید تنها باشم و با خودم خلوت کنم. با خودم و خاطراتم و روزهایی که با مایکل جکسون گذرانده ام، روزهایی که حالا بی هیچ دلیل موجهی و بدون هیچ مقدمه ای، در میانشان یک ایست بی رحم خورده است، شاید به اندازه ی یک ایست قلبی ساده که او را از من گرفت!! Smooth Criminal را می گذارم و به تپش های قلبش گوش می دهم. باور کردنی نیست. اگر این قلب آنطور که می گویند دیگر تپش ندارد، پس چرا هنوز در این ترانه می زند، زنده تر از همیشه هم می زند؟!... نه، من این دروغ بزرگ را باور ندارم! هنوز هم منتظرم تا آن نور خیره کننده برگردد با آن لبخند تاریخی. شوخی بدی بود مایکل، شوخی خیلی بدی بود...!!
فردا دوباره خورشید طلوع خواهد کرد، دوباره آفتاب داغ تابستان خواهد تابید، دوباره همه ی آن آدم های بد بیدار خواهند شد تا روزمره هاشان را آغاز کنند. فردا، دوباره به شب های کوتاه تابستان خواهیم رسید، فردا... فردا دوباره همه ی این چیزهای تکراری و پوچ رخ خواهند داد، دوباره فصل ها خواهند آمد و خواهند رفت، اما فرداهایمان تا همیشه بی رنگ خواهند ماند، چراکه تو را کم دارند! تو دیگر نیستی تا دنیایمان را نجات دهی! مایکل چرا هرچه می دوم به تو نمی رسم؟!...

صحنه خالی، صحنه خاموش
بی تحرک، بی نمایش
نیمکتا گیج، گیج و واژگون
به امید یه نوازش
پشت صحنه، بغض تصویر
روی آینه های غمناک
روی صحنه، غیبت نور
روی پرده، یه وجب خاک
همه رفتند، همه رفتند
همه با هم، همه جز خاطره و یاد
درا باز و بسته می شن، ولی با دلسوزی باد
عمر بازیگری من
عمر شبنم روی برگ بود
عمر عشق بازی شیشه
با هوس های تگرگ بود
نه صدای دست و تحسین
نه گل میخک و بوسه
باورم نمی شه تو اوج
داره بال من می پوسه
بنویسید، بنویسید
روی سنگا، رو درختا
با شمام،قصه نویسا
بنویسید از همینجا
چند بهار پیش تر از اینها
دیو صحنه زیر پام بود
توی اهلِ بی وفا
اسم من، مثل سلام بود
حالا نه صدای تحسین
نه گل میخک و بوسه
باورم نمی شه تو اوج
داره بال من می پوسه (2)
تو، هرگز، هرگز و هرگز خداحافظی نکردی، من نیز خداحافظی نمی کنم...
پس به امید دیدار، مایکل، عشق من...
مهرانا
(1) تکه ای از غزل مرگ سیاه: فدریکو گارسیا لورکا
(2) شعر صحنه از زویا زاکاریان

مایکل
همه می گویند تو زنده ای! با تعجب از خودم می پرسم: مگر غیر از این است؟ مگر کسی رفتن تو را باور کرده است؟ این بار هم لابد یک شوخی تاریخی پیش آمده، چون مایکل دارد شب و روز تمرین می کند چون قرار است تا چند ماه دیگر تازه ترین تور خودش را آغاز کند. پس چه کسی زنده تر از او می تواند باشد؟! چه کسی خاطره انگیزتر از او می تواند باشد و چه کسی زیباتر از او می تواند باشد؟
من به شایعه ها نمی اندیشم. من به بودنِ تو می اندیشم و به بارانی که بند نیامده است و به آفتابی که هرگز سرد نمی شود...
آری، مایکل، تو اینجایی، درست در همین نقطه و در همین لحظه... تو هیچگاه نرفته ای!

دوستان خوب من
همانطور كه همه می دانید مایكل نازنین ما به گروهی از هنرمندان و آدم های سیاسی-اجتماعی جهان علاقه ی خاصی داشت. یكی از این بزرگان، «جان لنون» انگلیسی بود. كسی گروه جاودانه ای چون «بیتلز» را در دهه ی 60 میلادی در كنار «پل مك كارتنی»، «جورج هریسون» و «رینگو استار»، ایجاد كرد و از معدود هنرمندانی بود كه از ملكه ی انگلستان لقب «Sir» گرفت، اما آن را نپذیرفت! بعدها مایكل به احترام جان لنون، از پسر كوچك لنون یعنی «شان لنون» خواست تا در فیلم زیبای «moonwalk» او را همراهی كند و در ترانه ی «Smooth Criminal» در كنار او باشد.
باری، اما حكایت زندگی «جان لنون» از دیگر افراد گروه بیتلز، عجیب تر است. «جان» بی شك یكی از بهترین ترانه نویسان جهان است و با اثر بی همتایش «Imagine» (تصور كن) تا ابد در قلب ها زنده است. زمانی كه به قصه ی زندگی بزرگانی از این دست نگاه می كنیم در شگفت می مانیم از اینكه بیشتر آنها از مرز 50 سالگی عبور نكرده اند!! یك روز كه پس از ضبط آخرین ترانه هایش، همراه همسرش، «یوكو اونو» از ساختمان داكوتا در نیویورك خارج می شود، توسط یكی از هوادارانش، «مارك دیوید چپمن»ِ دیوانه، با شلیك 4 گلوله كشته می شود، به همین سادگی!!... بگذریم كه راز مرگ او هنوز در هاله ای از ابهام است، اما دادگاه تشخیص داد كه چپمن یك بیمار روانی است و از سال 1980 تاكنون، تنها به زندانی كردن او اكتفا كرده اند و شكایت همسر «جان» نیز به جایی نرسیده است! برخی معتقدند كه خبرهای پشت پرده، حكایت از یك ترور سیاسی دارد!!
همانطور كه می دانید مایكل عزیز ما در آلبوم «Bad»، ترانه ای به نام «Man in the Mirror» دارد، نوشته ی «سید گارت» و «جورج بالارد». می شود گفت كه این ترانه در حقیقت پیشكشی است به جان لنون و همه ی بزرگانی كه در راه آزادی قدم برداشته اند.
![]()
«Man in the Mirror»
«كسی در آینه»
من تغییر كرده ام
برای نخستین بار در زندگیم
احساس خوبی دارم
می خواهم تغییری ایجاد كنم
می خواهم این كار را به درستی انجام دهم...
بنابراین یقه ی كت زمستانی محبوبم را برمی گردانم
وزش باد ذهنم را نوازش می دهد
كودكانی را در خیابان می بینم
كه به قدر كافی غذا نخورده اند
من كیستم، یك نابینا؟
وانمود می كنم كه نمی بینم
نیازهای آنها را
یك تابستان بی توجه
یك بطری سر شكسته
و روح یك انسان
آنها پشت سر هم
در مسیر باد حركت می كنند، خودت می دانی
زیرا جایی برای رفتن ندارند
این چیزی ست كه می خواهم بدانی
حالا در برابر انسانی كه در آینه است، می ایستم
از او می خواهم كه خودش را تغییر دهد
و هیچ پیامی به این روشنی نیست
اگر می خواهی جهان را به جای بهتری تبدیل كنی
(اگر می خواهی جهان را به جای بهتری تبدیل كنی)
به خودت نگاهی بینداز و
و سپس تغییرش بده
(به خودت نگاهی بینداز و
و سپس تغییرش بده)
من قربانی یك عشق خودخواهانه ام
زمان آن است كه بدانم
كسانی هستند كه خانه ای ندارند
و حتی یك پنی هم پس انداز ندارند
ممكن بود من جای آنها باشم
آیا می توانم وانمود كنم كه آنها تنها نیستند؟
یك درخت بید شدیدا ترسیده
انسان هایی با قلب های شكسته
و یك رویای رنگ باخته
(رویای رنگ باخته)
آنها پیرو والدین خود هستند
این باد، آری می بیند
زیرا جایی برای ماندن ندارند
برای همین از خودم آغاز می كنم
با خودم آغاز كن
از انسانی كه در آینه است شروع می كنم
(اُه!)
از او می خواهم كه خودش را تغییر دهد
(اُه!)
و هیچ پیامی به این روشنی نیست
اگر می خواهی جهان را جای بهتری كنی
(اگر می خواهی جهان را جای بهتری كنی)
در خودت بنگر و
سپس تغییرش بده
(در خودت بنگر و سپس تغییرش بده)
من با كسی كه در آینه است آغاز می كنم
(اُه!)
از او می خواهم كه خودش را تغییر دهد
(خودش را تغییر دهد- اُه!(
اما پاسخی نمی گیرم
همه چیز روشن است
اگر می خواهی جهان را جای بهتری كنی
(اگر می خواهی جهان را جای بهتری كنی)
به خودت بنگر…
سپس آن را بساز
(به خودت بنگر، سپس آن را بساز)
تغییرش بده!
من از كسی كه در آینه است آغاز می كنم
(كسی كه در آینه است- اُه آری!)
از او می خواهم كه خودش را تغییر دهد
(برای بهتر شدن)
هیچ پیامی به این روشنی نیست
(اگر می خواهی جهان را جایی بهتر كنی)
(در خودت بنگر و سپس تغییرش بده)
(حقیقت در نزد توست، اما زمان را از دست می دهی)
(چراكه وقتی قلبت را می بندی)
(نمی توانی ذهنت را هم ببندی)
(پس نمی توانی ذهنت را هم ببندی)
این انسان، این انسان، این انسان، این انسان
و آن كسی كه در آینه است
(آن كسی كه در آینه است، اُه آری!)
این انسان، این انسان، این انسان
از او می خواهم كه خودش را تغییر دهد
(بهتر شود)
تو این انسان را می شناسی
هیچ پیامی به این روشنی نیست
اگر می خواهی جهان را جایی بهتر كنی
(اگر می خواهی جهان را جایی بهتر كنی)
در خودت بنگر
و سپس تغییرش بده
(در خودت بنگر و سپس تغییرش بده)
(اُه بله!)
این همان احساس خوب و حقیقی ست!
(اُه(…
من می خواهم تغییرش دهم
این واقعا احساس خوبی است!
بیا!
(تغییرش بده...)
از خودت فراتر برو
تو می دانی
كه می توانی مقابلش بایستی
خودت!
(آری! تغییرش بده!)
من می خواهم همین امروز تغییرش دهم!
(انسانی كه درآینه است)
بگیرش
به خودت اجازه نده...
برادر...
(آری!- تغییرش بده!)
تو می دانی- من می گیرمش
آن انسان را، آن انسان را...
(انسانی كه درآینه است)
بگیرش
حركتش بده! بیا! بیا!
بگیرش...
بلند شو! بلند شو!
بلند شو!
(آری، تغییرش بده)
بلند شو و دور شو
از خودت، همین حالا!
(انسانی كه درآینه است)
(آری، تغییرش بده)
تغییرش بده...
بیا!
(انسانی كه درآینه است)
تو او را می شناسی!
تو او را می شناسی!
تو او را می شناسی!
تو او را می شناسی…
(تغییرش بده...(
تغییرش بده
مایكل در كتاب مون واك می گوید:
"«Man In the Mirror» یك پیام بزرگ است. من عاشق آن ترانه ام. اگر جان لنون زنده بود، واقع همین ترانه را می گفت زیرا این ترانه می گوید اگر می خواهید جهان را جای بهتری كنید، ابتدا باید خودتان را تغییر دهید. این شبیه چیزی است كه كِنِدی می گوید. او می گفت: «نپرسید كشورتان برای شما چه كرده؛ بپرسید شما برای كشورتان چه كرده اید.» اگر می خواهید جهان را جای بهتری كنید، به خودتان نگاهی بیندازید و تغییرش دهید. از كسی كه در آینه است آغاز كنید. از خودتان آغاز كنید. به چیزهای دیگر نگاه نكنید. با خودتان آغاز كنید.
این حقیقت دارد. این همان چیزی ست كه مارتین لوتر كینگ و گاندی هم می گفتند. من به آن ایمان دارم."
در نسخه ی ویدیویی ترانه ی «Man In the Mirror»، با صحنه های تاریخی بسیاری روبرو می شویم. از صحنه ی انفجار هسته ای گرفته تا صحنه هایی امیدواركننده و آرامش بخش.
برخی از صحنه هایی كه در ویدئوی این ترانه دیده می شوند عبارتند از:
- صحنه ی نجات Jessica McClure .
- دكتر مارتین لوتر كینگ (روحانی سیاه آمریکایی و رهبر حقوق اجتماعی، برنده ی جایزه ی صلح نوبل در سال 1964 كه توسط «جیمز ارل رای» به قتل رسید.)
- تشییع جنازه ی جان اف كِنِدی (سی و پنجمین رئیس جمهور آمریکا که در دالاس تگزاس در 22 نوامبر 1963 ترور شد.)
- روبرت كِنِدی (سیاستمدار آمریکایی که در 4 ژوئن 1968 هدف گلوله قرار گرفت و در 6 ژوئن 1968 وفات یافت.)
- خشکسالی سال 1984 میلادی در اتیوپی.
- راهپیمایی مردم آفریقای جنوبی برای آزاد كردن نلسون ماندلا (رهبر سیاسی سیاه پوست آفریقای جنوبی كه بعدها اولین رئیس جمهور سیاه آفریقای جنوبی طی سالهای 1994 – 1999 شد). او مخالف نژادپرستی و جدایی بین سیاه پوستان و سفید پوستان آفریقای جنوبی بود و در سال 1964 به خاطر شرکت و دخالت در طرح اقدام مسلحانه به حبس ابد محکوم شد. وی تا سال 1990 در زندان بود. او برنده ی جایزه ی صلح نوبل در سال 1993 است.)
- مهاتما گاندی (1869-1948 ، رهبر مذهبی هند).
- مادر ترزا (راهبه ی کاتولیک متولد آلبانی، موسس سازمان های خیریه برای بیماران و تنگ دستان و برنده ی جایزه ی صلح نوبل 1979).
- Lech Walesa (متولد 1943، رئیس جمهور لهستان پس از فروپاشی کمونیست، برنده جایزه صلح نوبل 1983).
- آدولف هیتلر (دیکتاتور آلمانی، رهبر نازی ها که معتقد به برتری نژادی خودشان بود و به خاطر آرزوی فتح اروپا، باعث بروز جنگ جهانی دوم طی سال های 1939 تا 1945 شد.)
- میخائیل گورباچف
- رونالد ریگان(چهلمین رئیس جمهور امریکا طی سال های 1981 تا 1989، وی قبل از ورود به سیاست ، کارگردان بود و در سال 2004 فوت کرد.)
- ویلی نلسون
- باب گیلدوف (بازیگر و مبتكر طرح Live Aid)
- اسقف Desmond Tutu
- Jackie Kennedy
- Coretta Scott King
- جان لنون (متولد 1940، موسیقی دان و خواننده ی بریتانیایی از گروه مشهور بیتلز که توسط مارك دیوید چپمن دربرابر آپارتمانش در نیویورک به تاریخ 8 دسامبر 1980 کشته شد) و یوكو اونو، همسر جان.
- جیمی كارتر(سی و نهمین رئیس جهمور آمریکا، طی سال های 1977 تا 1981).
- صحنه هایی از KKK(Ku Klux Klan) (سازمانی افراطی در آمریکا با اعتقادات برتری سفیدپوستان بر سیاهپوستان). (1)
اگر به متن این ترانه دقت كرده باشید، از نظر معنایی، شباهت بسیاری به ترانه ی «Imagine» جان لنون دارد.

«Imagine»
Imagine there's no heaven
It's easy if you try
No hell below us
Above us only sky
Imagine all the people
Living for today...
Imagine there's no countries
It isn't hard to do
Nothing to kill or die for
And no religion too
Imagine all the people
Living life in peace...
You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will be as one
Imagine no possessions
I wonder if you can
No need for greed or hunger
A brotherhood of man
Imagine all the people
Sharing all the world...
You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will live as one
***
تصور كن
تصور كن بهشتی در كار نباشد
آسان است اگر كه تلاش كنی
تا دوزخی هم زیر پایمان نباشد
و بالای سرمان تنها آسمان باشد
تصور كن همه ی مردم
در حال، زندگی كنند...
تصور كن مرزها وجود نداشته باشند
كار دشواری نیست
این كه دليلي برای كشتن یا مردن وجود نداشته باشد
و هیچ مذهبی هم نباشد
تصور كن همه ی مردم
در صلح زندگی كنند...
شاید مرا یك خیال باف بخوانی
اما تنها من نیستم
امیدوارم روزی تو هم به ما بپیوندی
و دنیا یكپارچه شود
تصور كن هيچ مالكيتي در كار نباشد
اگر بتوانی چنین كنی، شگفت زده خواهم شد
بی نیاز از آز و طمع
برادری میان انسان ها
تصور كن همه ی مردم
دنیا را با هم قسمت كنند...
شاید مرا یك خیال باف بخوانی
اما تنها من نیستم
امیدوارم روزی تو هم به ما بپیوندی
و دنیا در یگانگی زندگی كند
برای دانلود این ترانه ی زیبا و جاودان كلیك كنید.
امروز كه به این دو بزرگ از دور نگاه می كنم، ناخودآگاه یك آرزو در دلم بیدار می شود. اینكه اكنون امكانش هست تا مایكل و جان با هم نسخه ی تازه ای از «Imagine» را اجرا كنند...
دوستان عزیز، از خاطر نبرید كه در روز 25 ژوئن، برابر با 4 تیرماه، روز سیاهی كه هرگز از یادمان نخواهد رفت، در گردهم آیی دوستداران ایرانی مایكل در تهران شركت كنید. اگر هم در تهران نیستید ارزشش را دارد كه بار سفر ببندید و راهی شوید. از همین حالا آمادگی خود را برای شركت در این مراسم اعلام نمایید. پس از هماهنگی های لازم، زمان و مكان دقیق این گردهم آیی به آگاهی دوستان خواهد رسید.
نگارش متن و برگردان های فارسی ترانه ها: مهرانا
دوستان عزیز
حتما تصویرهای آشنای جایزه های ریز و درشتی كه هر سال به سوی مایكل سرازیر می شدند را به خاطر دارید. در هر مراسم و در هر جشنواره ای مایكل همیشه و همواره یك عضو ثابت است، مایكل كسی است كه نمی شود به او جایزه نداد!
باری،
اگر مراسم Billboard Awards 1992 را دیده باشید، انسان نازنینی را خواهید دید كه پس از یك سخنرانی كوتاه، از مایكل می خواهد تا روی صحنه بیاید و جایزه ی خود را به خاطر اجرای ترانه ی Black Or White دریافت كند. این هنرمند بزرگ كسی نیست جز فل كالینز انگلیسی، ترانه سرا، آهنگساز، نوازنده ی چیره دست درام، پركاشن، پیانو، كیبورد و ترامپت كه متاسفانه چند سال پیش شنوایی یكی از گوش هایش را از دست داد!
او نخست درامر گروه Genesis بود و پس از آنكه خواننده ی اصلی گروه، پیتر گابریل، گروه را ترك كرد، خواننده ی اصلی گروه نیز شد، تا آنكه در سال 1981 نخستین آلبوم سولوی خود را منتشر ساخت. او به شدت علاقه مند به كارهای گروهی است و با كسانی چون پل مك كارتنی، اریك كلاپتون، باب دیلن، استینگ و كوئنسی جونز همكاری داشته است. او جزء آن دسته از هنرمندانی بود كه در سال 1984 برای كمك به مردم آفریقا در كنسرت باشكوه Live Aid شركت داشت و به همراه هنرمندان انگلیسی ترانه ی زیباي Merry Christmas-Feed The World را اجرا كرد.
فل ترانه ای دارد به نام Can't Stop Loving You (2002) كه اجرای اصلی آن از لئوشایر است، درست همانند مایكل كه ترانه ای مشابه دارد به نام I Just Can't Stop Loving You (آلبوم Bad- 1987). نام دو ترانه تقریبا یكی ست، با پس زمینه ای عاشقانه، اما محتوای این دو تاحدی با هم تفاوت دارد.

Can't Stop Loving You
So you're leaving
In the morning
On the early train
Well I could say everything's alright
And I could pretend and say good bye
Got your ticket
Got your suitcase
Got your leaving smile
I could say that's the way it goes
And I could pretend and you won't know
That I was lying
Chorus:
Cause I can't stop loving you
No I can't stop loving you
No I won't stop loving you
Why should I
We took a taxi to the station
Not a word was said
I saw you walk across the road
For maybe the last time, I don't know
Feeling humble
Heard the rumble
On the railway track
And when I hear the whistle blow
I walk away and you won't know
That I'll be crying
Chorus:
Cause I can't stop loving you
No, I can't stop loving you
No I won't stop loving you
Why should I
Chorus:
Even try
I'll always be here by your side (why why why)
I never wanted to say goodbye (why even try)
I'm always here if YOU change, change your mind
So you're leaving
In the morning
On the early train
Well I could say everything's alright
And I could pretend and say goodbye
The guy would be lying
Chorus2X:
Because I can't stop loving you
No I can't stop loving you
No I won't stop loving you
Why should I
Even try
Because I can't stop loving you
No I can't stop loving you
No I won't stop loving you
Why should I
Why should I
Why should I
Tell me why
Why should I
Even try
***
نمی توانم از عشقت دست بردارم
تو داری می روی
همین امروز
با اولین قطار
می توانستم چیزی را بگویم كه درست است
می توانستم نقش بازی كنم و بگویم خدانگهدار
بلیتت را بردار
چمدانت را بردار
لبخند كمرنگی بزن
می توانستم بگویم اینگونه باید بروی
می توانستم وانمود كنم و تو هم نخواهی فهمید
كه دروغ گفته ام
چراكه نمی توانم از عشقت دست بردارم
نه، نمی توانم دوستت نداشته باشم
نه، نمی توانم دوستت نداشته باشم
چرا باید چنین كنم؟
ما برای ایستگاه قطار یك تاكسی گرفتیم
بدون گفتن هیچ كلمه ای
دیدم كه در طول جاده راه می روی
شاید برای آخرین بار، نمی دانم
احساس ناتوانی می كنم
صدای لرزشی را می شنوم
در امتداد راه آهن
و هنگامی كه صدای سوت را می شنوم
دور می شوم و تو نخواهی دانست
كه من گریه خواهم كرد
چراكه نمی توانم از عشقت دست بردارم
نه، نمی توانم دوستت نداشته باشم
نه، نمی توانم دوستت نداشته باشم
چرا باید چنین كنم؟
(یا حتی تلاش كنم كه اینگونه شود؟)
من همیشه اینجا، كنار تو خواهم بود (چرا چرا چرا؟)
هرگز نخواستم كه خداحافظی كنم (چرا باید این كار را انجام دهم؟)
همیشه اینجا هستم اگر كه تو نظرت را تغییر دهی
تو داری می روی
همین امروز
با اولین قطار
می توانستم چیزی را بگویم كه درست است
می توانستم نقش بازی كنم و بگویم خدانگهدار
این مرد می توانست دروغگو باشد؟ نه
چراكه نمی توانم از عشقت دست بردارم
نه، نمی توانم دوستت نداشته باشم
نه، نمی توانم دوستت نداشته باشم
چرا باید چنین كنم؟
یا حتی تلاش كنم كه اینگونه شود؟
چراكه نمی توانم از عشقت دست بردارم
نه، نمی توانم دوستت نداشته باشم
نه، نمی توانم دوستت نداشته باشم
چرا باید چنین كنم؟
چرا باید چنین كنم؟
چرا باید چنین كنم؟
به من بگو چرا؟
چرا باید چنین كنم؟
یا حتی تلاش كنم كه اینگونه شود؟
وقتی دقت می كنیم می بینیم شباهت های بسیاری میان آثار مایكل و فل دیده می شود، نه به لحاظ تقلید از یكدیگر كه از نظر نزدیك بودن فضای حسی و هنری این دو به هم.
ترانه های فل یكی از یكی زیباترند. ترانه هایی همچون In The Air Tonight و Against All Odds. اما شاید جهان بیشتر او را با ترانه ی Another day in paradise می شناسد. ترانه ای كه فضایش ما را به شدت به یاد یكی از كارهای زیبای مایكل می اندازد. اگر حدس زدید كدام ترانه؟! ... كمی فكر كنید و نظرتان را بگویید.
![]()
Another day in paradise
She calls out to the man on the street
دختر، مرد رهگذر را صدا می كند
"Sir, can you help me?
«آقا، می توانید به من كمك كنید؟
It's cold and I've nowhere to sleep,
هوا سرد است و جایی برای خوابیدن ندارم
Is there somewhere you can tell me?"
آیا جایی را می شناسید كه به من نشان دهید؟»
He walks on, doesn't look back
مرد به راهش ادامه می دهد و به پشت سرش نگاه نمی كند
He pretends he can't hear her
وانمود می كند كه صدای دختر را نمی شنود
Starts to whistle as he crosses the street
سوت زنان از خیابان می گذرد
Seems embarrassed to be there
گویی از كار خود خجالت زده است
Oh think twice, it's another day for
اُه، دوباره فكر كن، روز دیگری ست
You and me in paradise
برای من و تو در بهشت
Oh think twice, it's just another day for you,
اُه، دوباره فكر كن، این تنها روز دیگری ست برای تو
You and me in paradise
برای من و تو در بهشت
She calls out to the man on the street
دختر، مرد رهگذر را صدا می كند
He can see she's been crying
آن مرد گریه ی دختر را می بیند
She's got blisters on the soles of her feet
كف پاهای دختر تاول زده است
Can't walk but she's trying
نمی تواند راه برود اما دارد سعی می كند
Oh think twice, it's another day for
اُه، دوباره فكر كن، روز دیگری ست
You and me in paradise
برای من و تو در بهشت
Oh think twice, it's just another day for you,
اُه، دوباره فكر كن، این تنها روز دیگری ست برای تو
You and me in paradise
برای من و تو در بهشت
Oh lord, is there nothing more anybody can do
اُه خدایا، آیا كسی نمی تواند كاری كند؟
Oh lord, there must be something you can say
اُه خدایا، تو باید چیزی برای گفتن داشته باشی
You can tell from the lines on her face
می توانی از خط های چهره ی او حدس بزنی
You can see that she's been there
كه او آنجا بوده ست
Probably been moved on from every place
شاید از همه جا رانده شده است
'Cos she didn't fit in there
چون جای او آنجا نبوده است
Oh think twice, it's another day for
اُه، دوباره فكر كن، روز دیگری ست
You and me in paradise
برای من و تو در بهشت
Oh think twice, it's just another day for you,
اُه، دوباره فكر كن، این تنها روز دیگری ست برای تو
You and me in paradise
برای من و تو در بهشت
نگارش متن و برگردان فارسي ترانه ها: مهرانا

حكایت Michael-King و Freddie-Queen
تنها و تنها خدا می داند كه ما چقدر كوچكیم و چقدر سال باید بگذرد تا كسی مانند مایكل را بشناسیم، كسی مانند فردی مركوری را و یا كسی مانند جان لنون و یا باب دیلن را...! سال های بسیاری باید عمرمان را صرف كنیم تا یك نُت از كارهای این بزرگان را دریابیم، آن هم نه به اندازه ی دردی كه بر آنها گذشته و نه به اندازه ی شادی و شعفی كه پس از ساختن هر ترانه به آن ها دست می داده. دنیای هركس به قدر خودش است، به قدر خودِ خودش و برای درك انسان هایی از این دست باید نخست از دنیای خودمان درك درستی داشته باشیم. بیشتر ما، همین مایی كه اینجا هستیم و عاشق مایكل هستیم، هنوز حتی خودمان را به درستی نمی شناسیم و گاه با سخنان درشت و خودشیفتگی ای باور نكردنی، چنان زخمی به دوستان حقیقی مان وارد می كنیم كه دیگر برایش مرهمی نیست...!
باری،
امروز از مردی برایتان می گویم كه كمتر از او گفته شده است، شاید به این خاطر كه او را هم از دنیای زیبایش بیرون كشیدند و به بت تبدیلش كردند و سرانجام بت او را شكستند. «فردی مركوری» را می گویم. نازنینی همجنس مایكل،حقیقتا همجنس مایكل، با همان احساسات، با همان هنر ناب و با همان سرگذشت، شاید...!
خوشبختانه یا بدبختانه، فردی مركوری (فرخ بولسارا) در حقیقت یك ایرانی-آفریقایی است، زاده ی زنگبار (در تانزانیا). بوی شرقی دارد و بوی تازگی و نه كهنه گی! كسی كه تابو شكن است، عرف ناپذیر است و تا بخواهید در هنر بلند قامت تر از بسیارانی دیگر! همچون مایكل با وجود درون گرایی اش و با وجود تمام زخم های پنهانش، اما فریاد می زند، فریادش ترانه هایش است، صدایش و موسیقی اش!
گروه جاودانه ی «Queen» كه نامی بلندبالا در موسیقی راك اند رول جهان است، بدون او به یك گروه موسیقی معمولی شباهت دارد، با آنكه برایان می، گیتاریست گروه، پس از پر كشیدن مركوری سعی می كند نقش رهبر گروه را بر عهده بگیرد، اما هیچگاه نمی تواند گروه را به شكوه گذشته اش بازگرداند.
فردی در تاریخ 5 سپتامبر 1946 به دنیا می آید، از پدر و مادری كه مهاجر هستند و در هند زندگی می كنند و اجدادشان سال ها پیش از آن، به سبب زرتشتی بودن از ایران كوج كرده اند. او در یكی از كالج های هنری انگلستان، رشته ی گرافیك را به پایان می رساند، اما موسیقی چیز دیگری ست و ساز پیانو یگانه چیزی است كه فردی را به سوی خود می كشد. پس از آشنای با برایان می، گروهی به نام «Queen» شكل می گیرد و فردی كه طراح خوبی است خودش آرم گروه را می سازد. آرم گروه «Queen» در حقیقت تركیبی از نشانه های ماه های تولد هریك از افراد گروه است. دو شیر برای راجر تایلر (درامر) و جان دیكن (گیتاریست باس)، یك خرچنگ در كنار تاج برای برایان می (گیتاریست) و دو پری به نشانه ی زادروز خودش كه همگی در سایه ی یك سیمرغ قرار گرفته اند. كنسرت از پس كنسرت و آلبوم از پس آلبوم از «Queen» چهره ای جهانی می سازد. فردی از جمله هنرمندانی است كه در كنسرت بزرگ Live Aid (13 جولای 1985) كه برای كمك به مردم آفریقا برگزار شد شركت داشت و به همراه گروهش، به مدت 20 دقیقه برنامه اجرا كرد.
مهم ترین آلبوم های او و گروه «Queen» از این قرارند:
Queen (1973)
Queen II (1974)
Sheer Heart Attack (1974)
A Night at the Opera (1975)
A Day at the Races (1976)
News of the World (1977)
Jazz (1978)
Live Killers (1979)
The Game (1980)
Flash Gordon (1980)
Hot Space (1982)
The Works (1984)
A Kind of Magic (1986)
Live Magic (1986)
The Miracle (1989)
Innuendo (1991)
آلبوم های سولوی فردی عبارتند از:
Mr.bad guy (1985)
Barcelona (1988)
The Great Pretender (1992)
و آلبوم هایی كه پس از رفتن فردی منتشر شدند نیز از این قرارند:
Live at Wembley '86 (1992)
Made In Heaven (1995)
Queen On Fire - Live at the Bowl (2004)
نخستین برخورد و آشنایی مایكل با فردی در زمانی بود كه گروه «Queen» در آمریكا كنسرت دارد. پس از آن، آن دو به دوستانی نزدیك تبدیل شدند تا جایی كه این دوستی منجر به ساخت چند ترانه ی مشترك در منزل مایكل می شود.
فردی و مایكل در سال 1983 دو كار مشترك می سازند كه شوربختانه هیچیك در زمان خود، منتشر نمی شوند! این ترانه ها عبارتند از: State of The Shock و There Must Be More To Life Than This ، كه ترانه ی نخست ناتمام می ماند و مایكل آن را همراه Mick Jagger (رهبر گروه راك قدیمی Roling Stones) اجرا كرده و منتشر می سازد، اما هر دو اجرا امروز موجود هستند.
مركوری نیز همچون مایكل در زمان خود با شایعه های بسیاری روبرو می شود، شایعاتی كه اگر حقیقت هم دارند، اما همیشه با بزرگنمایی بی رحمانه ای سعی در تخریب چهره ی هنرمندانه اش دارند! آری، باز هم مطبوعات (اما نه به گستردگی زمان مایكل)، شایعه ی هم ج.ن.س گرایی او را مطرح می كنند، تنها جایی كه می شود ماهیت هنری او را به سبب نوع لباس پوشیدن یا آرایش چهره اش، زیر سوال برد! اما در چنین شرایطی بزرگان جهان چه می كنند؟ مایكل نازنین ما چه كرد؟
The Show Must Go On ::.. ::..
فردی هم همان كار را می كند، می ایستد و با گستاخی تمام به كارهای هنری اش ادامه می دهد و ترانه ی «Scandal» (رسوایی) را می سازد، همانطور كه مایكل نیز با ترانه هایی چون «Leave Me Alone» و «Tabloid Junkie» به میدان می آید! یگانه هدف هنرمند راستین، جنگیدن با تاریكی ست...

There must be more to life than this
Scandal - now you've left me all the world's gonna know
Scandal - they're gonna turn our lives into a freak show
They'll see the heart ache ,they'll see the love break
They'll hear me pleading ,We'll say for God's sake
Over and over and over again
Scandal - now you've left me there's no healing the wounds
Hey scandal - and all the world can make us out to be fools
Here come the bad news ,open the flood gates
They'll leave us bleeding ,we'll say you cheapskates
Over and over and over again
So let them know when they stare, it's just a private affair
They'll have us hung in the air, and tell me what do they care
It's only a life to be twisted and broken
They'll see the heart ache ,they'll see our love break - yeah
They'll hear me pleading ,I'll say for God's sake
Over and over and over and over again
Scandal Scandal Scandal
Scandal yes you're breaking my heart again
Scandal yes you're loving on out again
Today the headlines, tomorrow hard times
And no-one ever really knows, the truth from the lies
And in the end the story deeper must hide
Deeper and deeper and deeper inside
Scandal Scandal
Scandal Scandal
**********
رسوایی
رسوایی، اكنون مرا با همه ی جهانی كه می شناسم، تنها گذاشته اید
رسوایی، آنها سعی دارند از زندگی ما تصویری عجیب بسازند
آنها درد دل ها را می بینند، آنها قلب های شكسته را می بینند
آنها التماس مرا می شنوند، به خاطر خدا اینها را می گوییم
بارها و بارها و بارها
رسوایی، اكنون شما مرا رها كرده اید و هیچ درمانی برای این زخم نیست
هی! رسوایی و جهان ما دور از جهان احمق هاست
خبرهای بد از راه می رسند، دروازه های سیل را باز می شوند
آنها ما را در حال خونریزی رها می كنند، ما به شما می گوییم آدم های بی سخاوت
بارها و بارها و بارها
پس بگذار در تعجب باقی بمانند، این تنها یك مساله ی خصوصی است
آنها ما را در هوا معلق نگه می دارند تا به من بگویند كه مراقب همه چیز هستند
این تنها یك زندگی در هم پیچیده و شكست خورده است
آنها درد دل ها را می بینند، آنها قلب های شكسته ی ما را می بینند
آنها التماس مرا می شنوند، می گویم به خاطر خدا
بارها و بارها و بارها و بارها
رسوایی، رسوایی، رسوایی
رسوایی، آری، شما دوباره قلب مرا می شكنید
رسوایی، آری، شما دوباره عاشق می شوید
امروز با عنوان های خبری، فردا با موقعیتی سخت و دشوار
و هیچكس براستی درنمی یابد كه حقیقت كدام است و دروغ كدام
و در پایان این ماجرا باید عمیق تر پنهان شوید
عمیق تر و عمیق تر و عمیق تر
باری،
حكایت پرواز آخر فردی از این جهان نیز حكایت عجیبی است، تا یك روز پیش از مرگش كسی نمی داند كه او مبتلا به ایدز است. شاید به این سبب كه می خواهد در میان مردمی كه او را می شناسند، همان آدم جنگنده و پر جنب و جوش صحنه باقی بماند! سرانجام فردی در 23 نوامبر 1991 با این جهان آزارنده خداحافظی می كند. با وجود مخالفت های رهبر مسلمانان تانزانیا مراسم باشكوهی برای او برپا می شود و حتی رستورانی به نام «مركوری» در آنجا ایجاد می گردد. كسی نمی داند بر سر جسد او چه آمد، تنها این را می دانیم كه جسدش را می سوزانند و به رودخانه جنوا می ریزند. بنابراین از او همان ترانه ها و تصویرها باقی می ماند و مجسمه ای زیبا در كشور سوییس كه از روی یكی از ژست های مشهور او ساخته شده است.
فردی از آن دسته هنرمندانی است كه به معنای حقیقی صحنه گردان است. روی صحنه نمی رود كه صرفا چند ترانه بخواند و برنامه اش را به پایان برساند. از این جهت نیز شبیه مایكل است. این دو هنرمندانی هستند كه با تمام وجودشان روی صحنه می روند. همه شان، هنرشان می شود و هنرشان، همه شان!
دوستان خوبم، در پایان، پیشنهاد می كنم كه این ترانه های فردی را هم حتما بشنوید، چراكه در اینجا فرصت پرداختن به همه ی آنها نیست:
Bohemian Rhapsody
Hammer To Fall
FRIENDS WILL BE FRIENDS
Living on my own
Killer Queen
We Will Rock You
Innuendo
The Show Must Go On
We Are The Champions
Radio Gaga
**********
****كاری زیبا با صدای جاودانه ی مایكل و فردی****
There must be more to life than this
There must be more to life than this
There must be more to life than this
How do we cope in a world without love
Mending all those broken hearts
And tending to those crying faces
There must be more to life than living
A better way for us to survive
Why should it be just a case of black or white
There must be more to life than this
Why is this world so full of hate
People dying everywhere
And we destroy what we create
People fighting for their human rights
But we just go on saying c'est la vie
So this is life
There must be more to life than killing
There must be more than meets the eye
What good is life, if in the end we all must die
There must be more to life than this
There must be more to life than killing
There must be more to life than this
I live in hope for a world filled with love
Then we can all just live in peace
There must be more to life, much more to life
There must be more to life, more to life than this
**********
زندگی باید چیزی بیش از این باشد
زندگی چیزی بیش از زنده بودن است
زندگی چیزی بیش از زنده بودن است
چگونه می توانیم بدون عشق از پس جهان برآییم؟
مرهم گذاشتن بر قلب های شكسته
و مهرورزی به چهره های گریان
زندگی چیزی بیش از زنده بودن است
راه بهتری برای بقای ما وجود دارد
چرا باید سیاه یا سپید بودن را مطرح كنیم؟
زندگی چیزی بیش از زنده بودن است
چرا جهان پر از نفرت شده؟
در همه جا مردم در حال مرگ هستند
و ما آنچه را می سازیم، نابود می كنیم
مردم برای حقوق انسانی خود می جنگند
زندگی همین است
زندگی باید چیزی بیش از كشتن باشد
باید بیش از اینی باشد كه به چشم می آید
زندگی چه خوب است، حتی اگر در پایان آن همگی بمیریم
زندگی باید چیزی بیش از كشتن باشد
زندگی باید چیزی بیش از این باشد
من به این امید زندگی می كنم كه جهان از عشق سرشار شود
تا همه ی ما بتوانیم در صلح زندگی كنیم
زندگی باید چیزی بیش از این باشد، باید چیزی بیش از این باشد
زندگی باید چیزی بیش از این باشد، باید چیزی بیش از این باشد
نگارش متن و برگردان فارسی ترانه ها: مهرانا
كوئنسی جونز، یكی از بزرگان موسیقی جهان است، یك جازمن استثنایی و تهیه كننده ی زیباترین آلبوم های مایكل جكسون. كوئنسی به یاد مایكل دلنوشته ای دارد كه آن را با شما قسمت می كنم:
«نمی دانم چرا زندگیم پر از دیدار با آوازخوانانی تازه سال است كه 12 بهار را پشت سر گذاشته اند و به من رسیده اند؟ به آریتا فرانكلین فكر می كنم، استیوی واندر و صد البته به مایكل جكسون. سال 1978، سیدنی لومت (فیلمساز) از من خواست تا موسیقی فیلمش را بسازم. فسلمی كه دایانا راس را داشت در نقش "دوروتی" و مایكل جكسون نوجوان را به جهان سینما معرفی می كرد تا نقش مترسك را زندگی كند. مایكل جوان در دو صحنه می جنگید: صحنه ی فیلمبرداری و صحنه ی آموزش. صحنه ی از بر كردن دیالوگ های خود و همه ی شخصیت های فیلم، یك كار شگفت انگیز، دشوار، ایثار در اوج. در این میان فقط یك اشكال به چشم می آمد و آن هم وقتی بود كه مترسك به ضرب المثل ها اشاره كرد و شنیدم كه مایكل كلمه ای را به اشتباه تلفظ كرد. تماشایی بود، چراكه به سبب شهرت و نوجوانیش، هیچكس دل نداشت به او تذكر بدهد، هیچكس نمی خواست او را اصلاح كند. پس از 3 برداشت، مایكل را كنار كشیدم و گفتم تلفظ درست این نام از این قرار است. او با چشمانی بازِ باز نگاهم كرد، درست مثل كودكی كه دارد هدیه ی كریسمسش را پای درخت باز می كند، شگفت زده پرسید: "جدا!؟" و درست در همان لحظه بود كه به او گفتم: مایكل می خواهم تهیه كننده ی آلبوم مستقل باشم. این را گفتم چراكه آنچه را كه در نگاهش یافتم به من از مسافری عجیب می گفت، به من از سفری تا ناشناخته ها خبر می داد. می گفت منِ جازمن با او به منظره هایی خواهم رسید كه رویای همه ی عاشقان موسیقی جاز است. مایكل و مدیران برنامه هایش، فردی و واینزنر، به كمپانی اُپیك رفتند تا این خبر را به گوششان برسانند، اما برخلاف انتظارشان كمپانی اُپیك مخالف كرد و می گوید كه كوئنسی جونز بیش از اندازه جازی ست و به درد این كار نمی خورد! مایكل دل آزرده شد، اما از این فكر دست برنداشت. آنچه كه مردم و حتی حرفه ای ها نمی دانند یا كم می دانند این است كه مایكل در زمینه ی كار و حرفه تا بخواهید دانا بود و چون از كودكی در زمانی كه عضو گروه Jackson5 بود، با دنیای صفحه و ماجراهای غم انگیزش آشنایی داشت، می دانست كه چگونه و از چه راهی باید وارد شود تا به خواسته ی خود برسد. پس یك روز بی مقدمه به كمپانی تلفن كرد كه بگوید كوئنسی جونز تهیه كننده ی آلبوم تازه ی من است، همین، به همین سادگی! در آغاز كمپانی دوباره مقاومت كرد، اما سرانجام رضایت داد و به این ترتیب آلبوم Off The Wall (جدا از دیگران) به دنیا آمد. مایكل آدمی خجالتی بود، پشت به من می نشست و می خواند. من هم با دست چشمانم را می پوشاندم و به این ترتیب سفر مشتركمان آغاز شد. همه ی شگردهای جهان موسیقی را مرور كردیم، تابه ویژگی های تمبر صدایش برسیم، تا بالا و پایین صدایش را به درستی بشناسیم، چراكه می خواستیم در مقام یك هنرمند، همه ی توانایی هایش را بشناسد. مهم تر از همه كوشیدیم كه به ترانه های جدی تر و بهتر برسیم، ترانه هایی كه بلوغ هنری اش را نشان بدهد، ترانه ای درباب انسان و رابطه هایش، درباب رابطه های عاطفی. ترانه هایی كه با عاشقانه های سبك وزن مورد پسند بازار فاصله داشتند. ست رگز، مربی صدایش بود، مربی آواز كه با تمرین های دشوار، از پایین ترین تا بالاترین جای صدایش، او را در فورم نگه می داشت و باری ساختن Off The Wall ، درست مثل رفتن به میدان جنگ بود كه ما فاتحانش بودیم. خبر خوش اینكه مردم 10 میلیون نسخه اش را خریدند، اما اگر می شد پیش بینی كرد یا می دانستیم كه به فروشی از این دست می رسیم، دروغ گفته ایم. هیچكس نمی دانست و سرانجام وقتی به لحظه ی پیروزی رسیدیم دیگر سر از پا نمی شناختیم. مایكل جكسون ناگهان از ستاره ی ترانه های بازاری یا آدامس بادكنكی به یك ابرستاره ی استثنایی مبدل شد و پرچمش را بر قله ی قلب پرتپش موسیقی دهه ی 80 نشاند. از آن به بعد من همیشه مایكل را برادر كوچكم صدا می كردم و مثل همه ی مردم جهان از شنیدن خبر رفتنش در هم شكسته ام و ویران شده ام. چگونه چنین حادثه ی وحشتناكی را می توان باور كرد و چرا؟ مایكل كه جانور زیبای صحنه بود و ركورد شكن جهان موسیقی و كسی كه مرزهای فرهنگی را درهم شكسته است و با اینهمه هرگز سادگی و دل مهربانش را از دست نداده بود، می تواند دیگر نباشد؟! صحنه دیگر بی مایكل است و این وحشتناك است. او مثل هیچكس نبود. ساعت ها كار می كرد تا هر حركت دست و پایش به همراه چرخش هر حرف و رقص نت ها در گلوگاهش تعریف تكامل هنر باشد. كسی كه می خواست همیشه بی غلط باشد. ما در دهه ی 80 به بلندای ترانه رسیدیم، متواضعانه می گویم كه شاید دیگر هرگز به آن نقطه نرسیم، چراكه موسیقی و همه ی ابعاد این حرفه، برای همیشه تغییر شكل داد و زیر و زبر شد. به همین خاطر، چگونه مایكل می تواند رفته باشد؟ او كه بخشی از روح من است، او كه تكه ای از من است. نه، مایكل نمی تواند رفته باشد، مایكل نرفته است، مایكل اینجاست، با ما !» (1)

و اینك متن انگلیسی و برگردان فارسی ترانه ی زیبای Off The Wall:
Off the wall
1st Verse
When The World Is On Your Shoulder
Gotta Straighten Up Your Act And Boogie Down
If You Can't Hang With The Feeling
Then There Ain't No Room For You This Part Of Town
'Cause We're The Party People Night And Day
Livin' Crazy That's The Only Way
Chorus
So Tonight Gotta Leave That Nine To Five Upon The Shelf
And Just Enjoy Yourself
Groove, Let The Madness In The Music Get To You
Life Ain't So Bad At All
If You Live It Off The Wall
Life Ain't So Bad At All (Live Life Off The Wall)
Live Your Life Off The Wall (Live It Off The Wall)
2nd Verse
You Can Shout Out All You Want To
'Cause There Ain't No Sin In Folks All Getting Loud
If You Take The Chance And Do It
Then There Ain't No One Who's Gonna Put You Down
'Cause We're The Party People Night And Day
Livin' Crazy That's The Only Way
Chorus
So Tonight Gotta Leave That Nine To Five Upon The Shelf
And Just Enjoy Yourself
C'mon And Groove, And Let The Madness In The Music Get To You
Life Ain't So Bad At All
If You Live It Off The Wall
Life Ain't So Bad At All (Live Life Off The Wall)
Live Your Life Off The Wall (Live It Off The Wall)
Bridge
Do What You Want To Do
There Ain't No Rules It's Up To You (Ain't No Rules It's All Up To You)
It's Time To Come Alive
And Party On Right Through The Night (All Right)
3rd Verse
Gotta Hide Your Inhibitions
Gotta Let That Fool Loose Deep Inside Your Soul
Want To See An Exhibition
Better Do It Now Before You Get To Old
'Cause We're The Party People Night And Day
Livin' Crazy That's The Only Way
Chorus
So Tonight Gotta Leave That Nine To Five Upon The Shelf
And Just EnjoyYourself
C'mon And Groove (Yeah) Let The Madness In The Music Get To You
Life Ain't So Bad At All If You Live It Off The Wall
Life Ain't So Bad At All (Live Life Off The Wall)
Live Your Life Off The Wall (Live It Off The Wall)

(جدا از دیگران)
هنگامی كه بار دنیا روی شانه هایت سنگینی می كند
حقیقت خود را آشكار كن و با ریتم بوگی(2) برقص
اگر نتوانی چنین احساسی داشته باشی
پس در هیچ كجای این شهر جایی برای تو وجود ندارد
چراكه ما شب و روز بخشی از این مردم هستیم
دیوانه وار زندگی كن گویی كه این تنها راه است
پس امشب این قفس را از ساعت 9 تا 5 ترك كن
و تنها از خودت لذت ببر
خالی شو، بگذار جنون موسیقی تو را در بر بگیرد
زندگی آنقدرها هم بد نیست
اگر كه جدا از دیگران زندگی كنی
زندگی آنقدرها هم بد نیست(اگر كه جدا از دیگران زندگی كنی)
زندگی آنقدرها هم بد نیست(اگر كه جدا از دیگران زندگی كنی)
تو می توانی همه ی خواسته هایت را فریاد بكشی
این چیزی ست كه دیگران انكارش می كنند، پس گناهی در آن نیست
اگر كه تو شانس بیاوری و آن را انجام دهی
دیگر كسی وجود ندارد كه بتواند تو را پایین بكشد
چراكه ما شب و روز بخشی از این مردم هستیم
دیوانه وار زندگی كن گویی كه این تنها راه است
پس امشب این قفس را از ساعت 9 تا 5 ترك كن
و تنها از خودت لذت ببر
بیا و خالی شو و بگذار جنون موسیقی تو را در بر بگیرد
زندگی آنقدرها هم بد نیست
اگر كه جدا از دیگران زندگی كنی
زندگی آنقدرها هم بد نیست (اگر كه جدا از دیگران زندگی كنی)
زندگی آنقدرها هم بد نیست (اگر كه جدا از دیگران زندگی كنی)
آیا می خواهی چنین كنی؟
دلیلی وجود ندارد كه آن بر تو حكومت كند (دلیلی وجود ندارد كه آن بر تو حكومت كند )
اكنون زمان بازگشت به زندگی ست
و بخشی از حقیقت در شب است (بسیار خوب)
قدغن هایت را كنار بزن
بگذار لودگی ژرفای روحت را آزاد كند
بگذار یك نمایش ببینی
هم اكنون آن را بهتر انجام بده، پیش از آنكه پیر شوی
چراكه ما شب و روز بخشی از این مردم هستیم
دیوانه وار زندگی كن گویی كه این تنها راه است
پس امشب این قفس را از ساعت 9 تا 5 ترك كن
و تنها از خودت لذت ببر
بیا و خالی شو، بگذار جنون موسیقی تو را در بر بگیرد
زندگی آنقدرها هم بد نیست، اگر كه جدا از دیگران زندگی كنی
زندگی آنقدرها هم بد نیست (جدا از دیگران زندگی كن)
زندگیت را از دیگران جدا كن (جدا از دیگران زندگی كن)
(1) برنامه ی رادیویی قدغن ها: شهیار قنبری
(2) بوگی، نوعی موسیقی بلوز است با ریتمی تند كه با پیانو نواخته می شود.
مهرانا
آنان كه هنوز پسرك معصوم زخمی، پسرك زندانی در سلولی به نام «مایكل جكسون» را نشناخته اند، دوباره مستند مارتین بشیر، آن برنامه ی جنجال برانگیز را با چشمانی شسته و بی هیچ پیشداوری ببینند كه در آن با پسرك معصومی روبرو می شوید كه از پدر سنگدلش، جوزف جكسون می گوید، پدری كه با كمربند شكنجه اش می داده است. وقتی مارتین بشیر درباره ی پدرش می پرسد، مایكل چهره اش را می پوشاند و از بشیر بی دل می پرسد: «چرا با من اینگونه رفتار می كنی؟» یعنی چرا مرا دوباره به كوچه پس كوچه های هراسناك كودكی برمی گردانی؟ او می گوید: «جو، پدرم، همیشه كمربند به دست می گفت "اسم من جوزفه، من پدر نیستم." اما من یكی برعكس، به بچه هایم می گویم "من مایكل نیستم، من پدرم، درست وارونه ی او !"» I am not Michael, I'm dady!
جالب است كه پس از رفتن مایكل همین مارتین بشیر در برابر دوربین ها از بزرگی و بی گناهی مایكل سخن می گوید، یك اعتراف دیر! و می گوید كه با هیچ جنبه ی ناخوشایندی روبرو نشده است و مایكل انسانی پاك و پاكیزه بوده است و هنرمندی بزرگ و استثنایی ست كه تكرار نخواهد شد!!
و باری، غمنامه ی انسان همیشه از این قرار است، همه نوشداروی پس از مرگ سهرابند! اگر اینهمه عشق را پیش از رفتنش به او می دادیم، با چه ظهور دوباره ای روبرو می شدیم. اما جهان ما پر است از این اگرها، شاید ها و باید ها...!
درد مایكل و انسان های ترد و نازكی از این دست، درد عضله و مچ پا نیست، درد جان و روان است، درد غریبه شدن وسط خانه، كنار خودی ها، درد در خانه به غربت رسیدن، درد به هیچ كجا وابسته نبودن، اهل هیچ كجا نبودن، درد فهمیده نشدن یا درد بد فهمیده شدن! (۱)

مایكل در ایران
در اینجا بد نیست پرانتزی باز كنیم و به سرزمین هنرمندكش خودمان، ایران اشاره كنیم. روزهای تلخ دهه ی 80 میلادی، روزهای كودكی بسیاری از ما! حتما یادتان هست كه با كسانی كه مثل مایكل لباس می پوشیدند یا تی شرت او را بر تن می كردند، ترانه هایش را گوش می دادند یا مانند او می رقصیدند چه برخوردی می شد! از خانواده های ایرانی گرفته تا جامعه و...! اگرچه امروز دیگر بسیارانی همانند آن سال ها نمی اندیشند، اما هنوز هم تعدادی هستند كه دارند راه آن گمراهان را ادامه می دهند و مدام روی سایت ها و وبلاگ هایشان، افكار پوسیده ی چندین سال پیش خود را بی آنكه به فكر به روز رسانی آنها و تازه كردنشان باشند، بالا می آورند. هنوز هم وقتی می خواهند از مایكل بگویند یك راست به سراغ همان شایعه های رنگ پریده می روند و به همین نیز اكتفا نمی كنند. چون می دانند كه نوشته هایشان ارزش خواندن ندارد و خوانندگان زیادی ندارند، به سراغ من و مایی می آیند كه از حقیقت مایكل می گوییم و ناسزا بارانمان می كنند. چند ماه پیش با یكی از همین سایت های به شدت خنده دار روبرو شدم. سایتی كه در مطالبش تا توانسته به مایكل اهانت كرده بود و در بالای صفحه آگهی فروش دی وی دی مراسم بزرگداشت او را گذاشته بود! تنها كاری كه می توانستم انجام دهد این بود كه برایش این پیام را بنویسم:
"درشگفتم كه نویسنده ی یك سایت تا چه اندازه می تواند از كنار هنرمندی چون مایكل جكسون اینچنین نامهربانانه و شتاب زده بگذرد و تا چه حد می تواند ناآگاهانه تمام كارنامه ی هنری یك انسان نازنین را اینچنین زیر سوال ببرد كه مثلا با گذاشتن یك تصویر از او درباره اش به داوری بنشیند!... این كاری است كه سالیان سال رسانه های نه چندان روشن فكر خارجی و ایرانی انجام داده اند... و صد افسوس كه در بالای همان مطلب كذایی تان آگهی فروش فیلم بزرگداشت مایكل را قرار داده اید!!!
متاسفانه ما ایرانی ها (بویژه) هیچگاه دوست نمی داریم كه از زیبایی ها بنویسیم...! به شما پیشنهاد می كنم كه به ترانه ی Childhood گوش بسپارید و به آنجایی كه مایكل می گوید: «پیش از آنكه درباره ام قضاوت كنید،دوستم بدارید!» دقت كنید. درضمن اگر كارنامه ی درخشان هنری و انسانی او را نیز ورق بزنید، به جز زیبایی چیزی نخواهید دید و روزی در تیتر مطلبتان خواهید نوشت: مایكل جكسون، یكی از زیباترین هنرمندانی كه او را هرگز نشناختیم!!"
باری،
دوستان خوب من، دلخوشم به شما نازنینانی كه آمده اید تا در وبلاگ ها و سایت هایتان، حقیقت را آزاد كنید. همینكه در كنار سایت هایی از این دست كه در بالا اشاره كردم، شما هم حضور دارید، یعنی اینكه ایران ما صاحب روشنگرانی هم هست كه درهای حقیقت را به روی خود نبسته اند و چشم بسته چیزی را باور نمی كنند، حال درباره ی هركسی كه می خواهد باشد. تا زمانی كه در كنار هم باشیم و از حقیقت بگوییم، شك نكنید كه دشمنان خسته خواهند شد و به باور حقیقت خواهند رسید.

زادگاه شایعه ها
شایعه ها همیشه درباب كسانی شنیدنی تر و خواندنی تر و البته دیدنی تر است كه بزرگند و نور دیده ی جهان هستند. حتما این عبارت زیبا را بارها شنیده اید كه: «هرچقدر كه بالاتر بروی، درنظر آنان كه پرواز را نمی شناسند، كوچكتر به نظر می آیی!» با وجود اینكه شاید برخی از شایعه ها بتوانند كسی را بزرگتر كند، اما بخشی دیگر از آنها می توانند او را از پای درآورند و به گمانم كسی كه بزرگ است، نیازی به دروغ هایی از این دست ندارد تا مشهور شود! خود من با این عقیده ی برخی از افراد كه می گویند شایعه ها باعث باقی ماندن مایكل جكسون در بلندای تالار شهرت و افتخار شده اند، به شدت مخالفم، چراكه شهرت هایی از این دست عمر چند روزه دارند، نه چندین ساله!
اما ریشه ی این شایعه ها در كجاست؟ به جز شهرت و بزرگی مایكل كه به آن اشاره كردم، گمان می كنم یكی از مهم ترین دلایل ایجاد آنها، سادگی و بی ریایی او و برهنگی روحی اش بود كه می توانست به سادگی هدف حمله ی رسانه ها، شركت های تولید موسیقی و افراد سودجوی پشت پرده قرار گیرد.
از سویی دیگر، حسادت های بی وقفه از این سو و آن سو، چشم برخی را روی استعداد شگفت انگیز او می بست! شكی نیست كه حتی خانواده ی او (برادران و خواهرانش) هم گاهی به او حسادت می كردند، چه برسد به دیگران. مایكل بی آنكه بخواهد و بی هیچ قصد بدی، تنها و تنها به این سبب كه از همه شان بلندآوازتر بود، سبب این حسادت می شد، با آنكه بارها و بارها شاهد هستیم كه به چه سادگی افتخارات و بُردهایش را با آنها تقسیم می كرد!
تنها جرم مایكل عشق او به موسیقی بود، او نمی توانست كس دیگری باشد و كار دیگری انجام دهد. نمی توانست نقش بازی كند یا در برابر دوربین ها ژست های ساختگی بگیرد. نمی توانست ترانه ننویسد، آهنگ نسازد، نخواند و نرقصد و به ناچار باید اینهمه را به سبب این عشق تاب می آورد. گمان می كنم اگر بخواهیم یك قهرمان را حقیقتا بشناسیم باید او را از دنیای شلوغ بیرونی اش خارج كنیم. مایكل را می توان با آثارش كاملا شناخت، پیامی كه در ترانه ها و حركت های طراحی شده و معنادارش روی صحنه می بینیم و یا در ویدئوهایش شاهد هستیم، برای فهمیدن او كافی ست. حال بگذریم كه حتی حركت ها خاص او در هنگام رقصیدن نیز با سوء تعبیرهایی روبرو شده است. باری، دنیای پیچیده ی مایكل را نمی توان به همین آسانی با چند شایعه ویران كرد!
اما علت دیگر رواج چنین شایعه هایی را می توان سوء استفاده از نادانی و ناآگاهی مردم نیز دانست. از این راه عده ای به پول كلان می رسند و عده ای هم مثلا صاحب یكسری اطلاعات بیهوده و پوچ می شوند.
جالب آن است كه حتی پس از رفتن مایكل نیز، این شایعه ها تمام نشده اند. مثلا یك بازیگر در نقش مایكل جكسون ظاهر می شود تا نشان دهد كه او را از آمبولانس خارج می كنند و مخفیانه به یك آپارتمان می برند و مردم نیز چه زود باور می كنند! ای كاش این شایعه حقیقت داشت و ای كاش او برای آنكه مدتی را دور از صحنه ی شوم این دنیا و در آرامش زندگی كند، از مردم دور شده بود، اما افسوس كه این نیز مانند تمام شایعه ها دروغی بیش نیست! آنچه پیش روست تصویر تلخ نبودن اوست!
در این میان هنر نقاشی و گرافیك نیز به نظر من یكی از خیانت های بزرگ را در حق مایكل كرد. برخی از همین به اصطلاح هنرمندان این رشته با چاپ تصویرهای دروغین از مایكل یا حتی ارایه ی كاریكاتورهای اهانت آمیز، در ترویج چنین شایعه هایی دامن زدند و حتما با برخی از آنها روبرو شده اید. من حتی دوست نمی دارم كه آن تصویرها را در اینجا ارایه دهم یا درباره شان شرحی بدهم.
اما در پایان این دلنوشته از دوستان خوبم می خواهم كه حتما از وبلاگ سارای عزیز هم بازدیدی داشته باشند و مقاله ی خوبی با عنوان آنچه نمی خواهند راجع به مایكل جكسون بدانید را حتما بخوانند.

جایزه ی انسانیت برای كسی كه با او چون انسان رفتار نكردیم
زمانی كه مایكل از این جهان دور شد و یا به عبارتی ورپرید، همان رسانه ها صاحب عزاهای بزرگ شدند و از بام تا شام شروع به ستایش از بزرگی او كردند! انگار نه انگار كه تا دیروز بر سر او چه آورده بودند. گاهی فكر می كنم، آنچه او را از پای درآورد، حتی تاثیر آن داروهای مرگ آور دكتر موری نیز نبود، بلكه دلیل اصلی اش شایعه های بی اساسی بود كه بخ تدریج روح او را در هم شكست.
باری،
همانطور كه در جریان هستید این روزها دادگاه دكتر موری، پزشك شخصی مایكل برقرار است. كسی كه به گفته ی بسیارانی قاتل او به شمار می آید! در وبلاگ علی عزیز (وبللاگ مایكل جكسون، پادشان جاویدان)، ایمیلی اعلام شده است برای حمایت از مایكل. من با نوشتن این مطلب طولانی سعی كردم تا با یادآوری آنچه كه با مایكل در آن روزها انجام دادند، دست كم دوستداران مایكل را به این فكر بیندازم كه حمایت دوباره شان را از او و اجرای عدالت درباره ی محاكمه ی دكتر موری اعلام كنند.
به نوبه ی خودم، ضمن سپاس از دوست گلم، علی جان، ایمیلی كوتاه در چند خط برای آنها فرستادم. این كمترین كاری است كه ما می توانیم انجام دهیم، حتی اگر به اندازه ی یك میلیمتر در پیشبرد روند این عدالت خواهی موثر باشد. از همه ی دوستان خوبم نیز می خواهم كه این كار را انجام دهند، به خاطر شادی روح مایكل، فرزندان درد كشیده ی او و دوستدارانش در سراسر دنیا.
لطفا ایمیل های خود را به زبان انگلیسی و به این آدرس بفرستید: justice4michael@hotmail.com و عنوان ایمیلتان را نیز بگذارید: Justice For Michael Jackson. باشد كه به عنوان دوستداران ایرانی مایكل سهم كوچكی در این كار بزرگ داشته باشیم.
متن ایمیل من:
Justice For Michael Jackson
There was a time that innocent Michael was summoned to The Court , Press and Media lied as they possiblly could. He passed away innocent and he didn't do those wrong things. But today he is not here, and Press and Media wouldn't like to accuse his murderer!
Where's the Justice?
Does It mean that there is no justice in United States!?
We are not free in Iran And there is no Justice in Iran , But we do not expect the same things would just happened in USA!?
That was just unjustice!
But what about The United States?
Where is Justice again?
We are Iranian fans of Michael , We only want Justice.
For God's sake , because of Michael's children , for Love and Freedom ...
Run only Justice !
Who said that "And Justice For All ! "
Thanks to you! We will appreciate your actions about his sad story!
Mehrana – Iran

هنرمند، تو گروگان حقیقتی و زندانی زمان! (1)
وقتی می خواهی پرواز كنی و به بهترین جای خود برسی، همیشه چشمان حسادت باری هستند كه گام هایت را می شمارند و برایت نقشه های شوم می كشند. حال اگر از اقلیت های یك جامعه باشی، اگر یك سیاه پوست باشی و فراتر از تمام سپیدپوستان جامعه بپری، این درد حسادت بیشتر آزارشان می دهد و بیشتر تو را می شكنند!
شایعه ی تغییر رنگ پوست، عمل های جراحی عجیب و غریب، تغییر جنسیت، خوابیدن زیر چادر اكسیژن، بچه باز بودن و... . آنقدر می گویند، آنقدر كه تو را خانه نشین كنند، كه تو را به انزوا ببرند، كه تو را از دوستدارانت جدا كنند! چرا؟! «مایكل» تو كه همیشه تنها بوده ای، از ابتدا تا به كنون...! كودكی را كه می تواند زیباترین جای زندگی هركسی باشد از كف دادی و صحنه را برگزیدی، روش های بی رحمانه ی پدر را تاب آوردی، از هرآنچه سهم كودكی تو بود دست كشیدی و موسیقی را انتخاب كردی و چه انتخابی، انتخابی كه دیگر خلوتش از آنِ تو نیست، تو دیگر از آنِ خودت، همسرت و فرزندانت نیستی. انتخابی كه تو را از تو می گیرد، چراكه تو از آنِ همه ی جهان شده ای، تو دیگر «عالی جناب مایكل جكسون» هستی و زمانی كه آرزوی دست نیافتنی بسیاری از انسان ها شوی، آنجاست كه شایعه ها آغاز می شوند.
دوستان گل من
همه ی ما به خوبی از شایعه های ریز و درشت زندگی مایكل آگاهیم. در این دلنوشته سعی دارم به برخی از آنها اشاره ای گذرا داشته باشم. به اینكه چرا این شایعه ها ایجاد شدند، برای آنان كه هنوز هم این هرزه بافی های رسانه ای را باور دارند و از مایكل تصویری مخدوش در ذهن دارند! پس اگر كسی با این مشخصات را می شناسید حتما از او بخواهید كه این مطلب را بخواند، شاید كه كمی روشن بینانه تر با مایكل روبرو شود.

چه دردی می كشد پیله، پروانه شدن را!
در آغاز دهه ی 90 میلادی، شایعه ها به اوج می رسند. نخست تغییر رنگ پوست. چرا مایكل كه سیاه پوست بود، ناگهان سفیدپوست شده؟ این تیتر درشت بسیاری از مطبوعات زرد می شود و بسیاری از آنها سعی می كنند با كنار هم قرار دادن عكس های قدیمی و تصویرهای تازه ی مایكل و مقایسه ی آنها تا می توانند بر روح لطیفش چنگ بیندازند! شایعه سازان با عقل كوچك و ناقصشان به این نتیجه می رسند كه یك عمل جراحی عجیب و غریب چنین تاثیری را به بار آورده است، اما مایكل در گفت و گویش با اپرا وینفری به سال 1993 به سادگی می گوید كه مبتلا به بیماری پوستی ویتیلایگو (Vitiligo) است. بیماری كمیابی كه از هر 100 نفر، یك یا دو نفر به آن مبتلا می شوند. یادم می آید كه چندی پیش خود من در ایستگاه اتوبوس با مردی كه دچار همین بیماری بود روبرو شدم. وحشتناك بود، چراكه تمام دست ها و صورتش با لكه های سپید كوچك و بزرگ پوشیده شده بود. درد مایكل نیز همین بود، همین كه باید به بیماری ناگواری از این دست مبتلا شود و درد بزرگتر هم این بود كه او «مایكل جكسون» بود و نمی توانست چون هر انسان معمولی كه ممكن است این بیماری را داشته باشد، به زندگی خود ادامه دهد! با آنكه بارها و بارها می گوید «من یك سیاه پوست آمریكایی آفریقایی تبارهستم و به این مساله افتخار می كنم و از هیچ ماده ی رنگی برای تغییر رنگ پوستم استفاده نكرده ام» ، اما شایعه ها همچنان ادامه می یابند. كسی همانند مایكل با آنكه خلوتش را بسیار دوست دارد، اما مجبور است مدام در جمع دوستدارانش حاضر شود، كنسرت بدهد و برنامه اجرا كند. مایكل در این باره به اپرا می گوید: «من دچار یك اختلال پوستی هستم كه باعث تغییر رنگ پوست می شود و نمی توانم برایش كاری انجام دهم. هنگامی كه مردم درباره ام داستان می سازند، این مرا به شدت ناراحت می كند.»
نخستین بار در 25 سالگی است كه مایكل متوجه لكه های سفید روی پوست سر خود می شود. بیماری تا جایی پیش می رود كه 35 تا 40 درصد از چهره ی او سفید می شود تا جایی كه بدون استفاده از گریم سنگین نمی تواند در برابر دوربین ها ظاهر شود.(2)
شكی نیست كه هر انسان عاقلی كه با اینگونه شایعه ها روبرو می شود باید از خود بپرسد آیا چنین چیزی ممكن است؟ آیا می شود با عمل جراحی یا دارو رنگ پوست كسی را تغییر داد؟!... اگر كمی فكر كنیم درمی یابیم كه این سخنان چقدر بی پایه و بی اساس است.
اما مایكل، تو كه همه ی دلخوشی ات موسیقی ست و تا دیروز نگران جوش های دوران بلوغت بودی، حال باید نگران درمان چنین بیماری باشی و چون راه گریزی نداری، همچنان به پروازت ادامه می دهی و در هرگز آبادت (Neverland) همراه بچه ها، كودكی خودت و آنها را جشن می گیری! مایكل، تو به پسركی می مانی كه پارك سرگرمی می سازد تا در فضای كودكی كش آمده اش نفس بكشد و مرهم زخم كودكان دیگر باشد، حتی به اندازه ی یك چرخ و فلك سواری، به اندازه ی تاب بازی، به اندازه ی ماشین برقی سواری و به اندازه ی شاد بودن در كنار عالی جناب مایكل جكسون! پسركی كه در 40 سالگی از درخت بالا می رود تا دست بزرگترهای بدجنس به او نرسد!
این بار شایعه سازان كه در پروژه ی پیشین خود شكست سختی خورده اند، به سراغ سوژه ی تازه ای می روند: آزار جنسی كودكان!!!
آیا چنین پسرك ترد و نازكی می تواند بچه های دیگر را بشكند؟ پسركی كه برای خود پارك بازی می سازد تا برای همیشه در پاركش كودك بماند؟ اما جهان بیرون می خواهد او بزرگ شود تا بیشتر شیر بدهد و اینگونه است جنگ میان قد كشیدن و قد نكشیدن به سبك جهان!
در سال 1993، باج گیران به سراغ «جوردی چندلر» می روند، پسر 13 ساله ی یك دندان پزشك (ایوان چندلر) و از او می خواهند كه شهادت بدهد، شهادت به دروغ كه مایكل از او سوء استفاده ی جنسی كرده است، آن هم كسی چون مایكل كه در سخنانش می گوید: «هیچ چیز مهم تر از بچه های ما نیستند. آنها آینده ی ما هستند. آنها می توانند دنیا را احیاءكنند. وظیفه ی ماست كه در كنارشان باشیم و راهنمایی شان كنیم و به آنها عشق بورزیم. بیایید تشویقشان كنیم كه به سوی آرزوهایشان حركت كنند و به عنوان والدینشان، دوستانشان و اقوامشان به آنها كمك كنیم تا آرزوهای خوبی داشته باشند.»
در آن زمان، پس از اعلام این خبر، عده بسیاری از هنرمندان از مایكل حمایت می كنند:
اعضای خانواده (والدین، جانت، جكی، مارلون، ربی، تیتو)، الیزابت تیلور، التون جان، جین فوندا، لاری فلدمن، ماریا كری، بروس ویلز، بروكی شیلدز، شارون استون، هاوارد كارپدا، كی.دی لنگ، ماكسیمیلیان اسكل، كویینسی جونز، استیوی واندر، جی.رندی تارابورلی، فلو آنتونی، گرت بروكس، پل مك كارتنی، تونی تونیتن، لیزا مری پریسلی، مكالی كالكین و مادرش، مادر رایان وایت، یوكو دینو، توین كمپل، كویین لاتیفا، كیمفیلد، سندباد، برایان گامبل، فرانك دیلو، تدی رایلی، دانی والبرگ، ان.ای.ای.سی.پی، جو مكینتایر، اسموكی رابینسون، لین گلدبیكین، بروس سوئدن، لارن شلر، فیل كولینز، ماریا فیشر، بیل بلامی، باربارا ادن، مایكل پیتر، شانیز، كارل بارنت، گروه T3 و آلفونسو ریبیرو.
دادگاه های بی رحمانه، تفتیش ها و بازپرسی ها و معاینه های بی رحمانه تر، پسرك را از پای درمی آورند و این درست همان چیزی است كه رسانه ها به آن نیاز دارند. آمریكا كشوری نیست كه میان هنرمند و غیرهنرمند تفاوتی قایل شود، به روح پاك و بی گناه مایكل هم كاری ندارد. با همه به یك شكل برخورد می كند و تا به نتیجه ای نرسد، دست برنمی دارد.
بد نیست به ماجرای «رومن پولانسكی»، كارگردان و فیلمساز بزرگ لهستانی اشاره ی كوتاهی داشته باشیم، كارگردانی كه همین هفته ی گذشته برنده ی جایزه در جشنواره ی سینمایی برلین شد و حتی نتوانست برای گرفتن جایزه ی خود به آلمان برود! جریان تقریبا به 30 سال پیش برمی گردد، زمانی كه رومن متهم شد كه به یك زن تجاوز كرده است. او اتهام ار پذیرفت اما پس از محكوم شدن از چنگ قانون گریخت (كاری كه مایكل هیچگاه نكرد) و حال پس از اینهمه سال او را در سوییس در منزل شخصی اش بازداشت كرده اند و همه ی اینها در زمانی اتفاق افتاده كه حتی آن زن هم رضایت به آزادی او داده است! همین ماجرا و ماجراهایی مشابه آن یك چیز را دست كم به جهانیان ثابت می كند و آن این است كه در آمریكا كسی نمی تواند با قانون شوخی كند. حال این درباره ی یك فرد گناهكار است، اما درمورد مایكل چطور؟ اگر مایكل حقیقتا گناهكار بود، قانون آمریكا هیچگاه از كنار او عبور نمی كرد، شك نكنید!
هنوز آن روزهای تلخ را به خاطر دارم، اخبار بد و دردناك آن دادگاه های كذایی و صف های طولانی هواداران مایكل دربرابر دادگاه!!! سرانجام مایكل با شاكی به توافق می رسد و با پرداختن هزینه ای، از همه ی اتهامات تبرئه می شود و هیچ یك از مدارك جعلی موثر واقع نمی شوند. بسیاری عقیده دارند كه مایكل برای منصرف كردن شاكی از شهادت دادن در دادگاه با او سازش كرده بود. در حالی كه هیچ چیز نمی توانست مانع شهادت دادن شاكی در دادگاه شود و چندلر می توانست حتی پس از گرفتن پول نیز، باز هم طبق قانون آمریكا، مایكل را به دادگاه بكشاند. اما چندلر به دنبال پول بود. پس برای رسیدن به هدفش، دست به هر كاری می زد. اگر مایكل پیشنهاد او را قبول نمی كرد، به طور قطع برای حفظ آبرو نیز كه شده، او را به دادگاه می كشاند. درست است كه در نهایت، دادگاه مایكل را بی گناه تشخیص می داد، اما به چه قیمتی؟
این دادگاه می توانست تا چند سال به طول بیانجامد. در این سال ها، اتهامات مایكل تیتر همیشگی روزنامه ها می شد. دادگاه می توانست بدترین و بیمارگونه ترین نوع توجه را برای مایكل به همراه داشته باشد. كوچكترین جزئیات زندگی خصوصی مایكل، شرح عكس های گرفته شده از بدن برهنه اش توسط پلیس، بیماری پوستی او، روابطش و خدا می داند چه مسائل جزئی دیگری هر شب در اطاق های نشیمن خانه ها، ممكن بود اسباب سرگرمی مردم را فراهم آورد.
جدای از این مسئله، 95% شكایات خصوصی در خارج از دادگاه، فیصله می یابند. در حقیقت خود قانون، طرفین درگیر در چنین پرونده های حقوقی را به سازش فرا می خواند. بنابراین سازش بر سر این پرونده نیز امر غیر معمولی نبوده است. (3)
رسانه ها پایان دادگاه و بی گناهی مایكل را اعلام می كنند و هواداران برایش هورا می كشند، اما در این میان كسی صدای ترك برداشتن مایكل كوچك را نمی شنود. او كه از همه خسته و دلزده شده، زخمی به خلوت خود باز می گردد.
چند سالی می گذرد، اما زردنویسان رسانه ای دست بردار نیستند! این بار یك خبرنگار انگلیسی بد دل به نام «مارتین بشیر» را اجیر می كنند. مارتین بشیر خوشبخت این شانس را پیدا می كند كه به مدت 8 ماه با مایكل و فرزندانش زندگی كند و در هوای Neverland را نفس بكشد. مایكل بی وقفه اصرار دارد كه چهره ی فرزندانش نشان داده نشود، چراكه می خواهد دست كم آنها در آرامش زندگی كنند، با این حال، جابه جا در بخش هایی از فیلم "زیستن با مایكل جكسون" (Living With Michael jackson) می بینیم كه دوربین مارتین بشیر به عمد چهره ی فرزندان مایكل را نشانه می رود! مارتین بشیر خیانتكار هنگام edit كردن فیلم، صحنه ها را به گونه ای در كنار یكدیگر می چیند كه تصویری وارونه از چهره ی پدرانه ی مایكل ارایه دهند! این بار نیز مایكل خوش قلب، بیگانه ای سنگدل را به خلوتش راه می دهد تا از او سوء استفاده كند!
اما مایكل باهوش است كه از همه چیز فیلم می گیرد و بعدها نشان می دهد كه مارتین بشیر چگونه همه ی حقایق را وارونه جلوه داده است! درجایی از فیلم بشیر از مایكل می پرسد: «آیا همجنس گرا هستی؟» و مایكل می گوید: «نمی خواهم به این پرسش پاسخ دهم...!» و مارتین بشیر در متن فیلم اینگونه سخن می گوید: «او حتما بنابر دلایل مشهودی حاضر به جواب دادن نشد!» اما بعدها زمانی كه مایكل ویدئوهای پخش نشده ی این بخش را روی آنتن می برد می بینیم كه در ادامه ی حرف هایش می گوید: «... اما اگر دوربینتان را خاموش كنید، جواب سوالتان را می دهم.» در اینجا دوربین بشیر خاموش می شود و مایكل می گوید: «نه، البته كه نه! من همجنس گرا نیستم، اما در میان طرفدارانم، میلیون ها نفر همجنس گرا هست و اگر آنها اعتقاد دارند كه من همجنس گرا هستم، خوب می توانند باور داشته باشند كه چنین است. من اهمیتی نمی دهم. من نمی خواهم به كسی توهین كنم!»
مایكل در این باره می گوید: «من به مارتین بشیر اعتماد كردم تا به زندگی من و خانواده ام وارد شود، زیرا می خواستم حقیقت گفته شود. مارتین بشیر مرا متقاعد كرد كه به او اعتماد كنم و اینكه برنامه ی او تصویری صادقانه و عادلانه از زندگی من خواهد بود و به من گفت او كسی است كه زندگی پرنسس دایانا را از این رو به آن رو كرده. از اینكه كسی كه با او مانند یك دوست رفتار كردم، توانسته چنین كار پستی را انجام دهد دلشكسته ام. امروز شاید بیش از هر زمان دیگری احساس می كنم كه به من خیانت شده است. كسی كه امكان این را یافت تا با كودكانم، خودم و روحیاتم آشنا شود، كسی كه او را در قلبم جای دادم و حقیقت را به او گفتم، از اعتمادی كه به او كردم سوء استفاده كرد و چنین برنامه ی بی ارزش و ناعادلانه ای را تهیه كرد! اگر كسی واقعا باور كند كه من به كودكانم آسیب می رسانم یا آنها را در معرض خطر قرار می دهم، قلبم می شكند. آنها باارزش ترین چیز زندگی من هستند. هركسی كه مرا بشناسد، حقیقت را خواهد دانست كه در زندگی من، كودكانم در الویت قرار دارند و من هیچگاه هیچ كودكی را نمی آزارم.» (5)
مایكل در آلبوم History - Past, Present And Future ، ترانه ای بس زیبا دارد به نام «Tabloid Junkie» كه در آن به بهترین شكل ممكن و بی هیچ پرده پوشی از این رسانه ها سخن گفته است:

كاغذپاره های آشغال
به شكست دادن كسی كه از او متنفری، بیندیش
همه جا شایعه كن كه او را توقیف كرده اند
به جرم ترور و تجاوز
همانند همان رسانه های تحریك كننده و بی محتوا
هدف بعدی تو چه كسی خواهد بود؟
جی . اف . كی سازمان سیا را افشا كرد
حقیقت باید به تپه ی سبز گفته شود
وگرنه این مساله در تمام مدت زندگی، نقطه ی ضعف تو خواهد شد
***
این اتهام است
تو می گویی كه این شمشیر نیست
اما تو با قلم خودت مردم را شكنجه می كنی
تو خدا را به صلیب می كشی
و تو این را نخوانده ای، بخوانش
و تو این را نخورده ای، بخورش
این بهترین كار برای فروش بیشتر است، این بهترین راه است
پس چرا خودمان را به نادانی بزنیم؟
***
فقط به این خاطر كه تو آن را در یك مجله می خوانی
یا آن را روی صفحه ی تلویزیون می بینی
نمی تواند واقعی باشد
اگرچه هركسی می خواهد همه چیز را دراین باره بخواند
اما تنها به این خاطر كه تو آن را در یك مجله می خوانی
یا روی صفحه ی تلویزیون می بینی
نمی تواند واقعی و حقیقی باشد
آنها می گویند او همجنس گرا است
***
در زیر پوشش هم
اگر بتوانی برای او پرونده سازی می كنی
به قصد كشتنش شلیك می كنی
تا از او انتقاد كرده باشی
زمانی كه می میرد همدردی می كنی
مثل شهادت دادن دروغ
نفرین بر این درستكاری تو
در تاریكی
از پشت به من خنجر بزن
در مقابلم
دروغ بگو و اصل را جعل كن
هروئین و «مرلین»
تیتر داستان ها می شود
این همه ی افتخارتوست
***
این تهمت است
با این واژه هایی كه تو به كار می بری
مانند انگلی هستی در بین سیاه پوست و سپید پوست
برای گرفتن خبر هركاری می خواهی بكن
تو نمی روی و آن را نمی خری، بخرش
و آنها هم بابتِ آن تشكر نخواهند كرد، ردش خواهند كرد
با خواندن آن تقدیس می شوی، نفرین می شوی
پس چرا خودمان را به نادانی بزنیم؟
***
فقط به این خاطر كه تو آن را در یك مجله می خوانی
یا آن را روی صفحه ی تلویزیون می بینی
نمی تواند واقعی باشد
هركسی می خواهد همه چیز را دراین باره بخواند
اما تنها به این خاطر كه تو آن را در یك مجله می خوانی
یا روی صفحه ی تلویزیون می بینی
نمی تواند واقعی باشد
اما تنها به این خاطر كه تو آن را در یك مجله می خوانی
یا روی صفحه ی تلویزیون می بینی
نمی تواند واقعی باشد
ببین، هركسی دراین باره اعتقادی دارد
تنها به این خاطر كه تو آن را در یك مجله می خوانی
یا روی صفحه ی تلویزیون می بینی
نمی تواند واقعی و حقیقی باشد
او بور است و او دوجنسیتی است
***
رسوایی
با این واژه هایی كه تو به كار می بری
مانند انگلی هستی در بین سیاه پوست و سپید پوست
برای گرفتن خبر هركاری می خواهی بكن
تو نمی روی و آن را نمی خری، بخرش
و آنها هم از آن تشكر نخواهند كرد، ردش خواهند كرد
با خواندن آن تقدیس می شوی، نفرین می شوی
پس چرا خودمان را به نادانی بزنیم؟
***
تهمت
تو معتقدی كه این كار گناه نیست
اما با قلم خود انسان ها را شكنجه می كنی
پس چرا خودمان را به نادانی بزنیم؟
تنها به این خاطر كه تو آن را در یك مجله می خوانی
یا روی صفحه ی تلویزیون می بینی
نمی تواند واقعی باشد
همه می خواهند در این باره بخوانند
تنها به این خاطر كه تو آن را در یك مجله می خوانی
یا روی صفحه ی تلویزیون می بینی
نمی تواند واقعی باشد
ببین، همه می خواهند در این باره بخوانند
***
تنها به این خاطر كه تو آن را در یك مجله می خوانی
یا روی صفحه ی تلویزیون می بینی
نمی تواند واقعی باشد
تنها به این خاطر كه تو آن را در یك مجله می خوانی
یا روی صفحه ی تلویزیون می بینی
نمی تواند واقعی باشد
تنها به این خاطر كه تو آن را در یك مجله می خوانی
یا روی صفحه ی تلویزیون می بینی
نمی تواند واقعی و حقیقی باشد
تو یك آدم بی ارزش هستی
ادامه دارد...
منابع:
(1) سخنی از بوریس پاسترناك، نویسنده ی روسی
(2) www.CNN.com
(3) و (5) سایت www.eMJey.com
امروز وبلاگ ما یك ساله می شود. سال گذشته در چنین روزی، زمانی كه من هنوز شایان عزیز را پیدا نكرده بودم، او به عشق مایكل جكسون این خانه را بنا كرد و شاید هیچگاه فكر نمی كرد كه مایكل چند ماه بعد ما را تنها بگذارد! پس از آن حادثه ی تلخ كه هنوز نتوانسته ام باورش كنم، این خانه، تنها جای شكستن بغض ها و فرو ریختن اشك هایم شد تا به امروز كه دوستان همبغض بسیاری را یافته ایم، دوستانی كه می شود تمامی این دلتنگی ها را با آنها قسمت كرد.
امروز به مناسبت تولد وبلاگمان می خواهم از ترانه ای بگویم كه بسیار دوستش دارم. ترانه ای به نام «Leave Me Alone» كه در كودكی عاشق ریتم خوش رنگش شدم و كمی بعد زمانی كه توانستم ترجمه اش كنم، عاشق متنش و سپس عاشق آن كلیپ جادویی و استثنایی اش...! ترانه ای كه نه تنها در خود آمریكا، بلكه در كانادا، انگلستان، اسپانیا، نیوزلند، ایتالیا، سوییس، نروژ، سوئد، فرانسه و اتریش جزء ترانه های برگزیده ی آن سال ها بود. حتی در سال 2009 نیز مجله ی معتبر «رولینگ استون» ایم ترانه را به عنوان یكی از تاثیرگذارترین آثار مایكل اعلام كرد و از آهنگسازی آن دوباره تقدیر كرد!
ترانه ی «Leave Me Alone» از آلبوم «Bad» در سال 1987 و در زمانی نوشته شده كه هنوز تهمت های كودك آزاری به مایكل وارد نیامده بود و شایعه ها در حد تغییر رنگ پوست و تغییر جنسیت بود و هنوز «چندلر» او را به دادگاه نكشانیده بود تا برایش پرونده سازی كند. اگر تنها ترانه را گوش داده باشید و كلیپ آن را ندیده باشید، در نظر اول گمان می كنید كه ترانه ای عاشقانه است، اما زمانی كه كلیپ آن، كار «جيم بلش فيلد» را می بینید نظرتان كاملا تغییر می كند! البته خود من این ترانه و ترانه ی «Tabloid Junkie» را ترانه هایی شخصی تر می بینم. ترانه هایی كه از درگیری ها و دغدغه های خاص خود مایكل سخن می گویند و شاید به این خاطر است كه هیچگاه مجال اجرا در كنسرت ها را پیدا نمی كنند، دو ترانه ای كه به عقیده ی من دو كار مهم مایكل هستند!!
باری، درباره ی ترانه ی «Leave Me Alone»، شاید این یك نقطه ی ضعف باشد كه هنرمندی بخواهد تنها به واسطه ی كلیپی كه می سازد، معنای مخفی آن را به نمایش درآورد، اما من گمان می كنم مایكل می خواسته برخلاف ترانه ی «Tabloid Junkie»، بی آنكه اشاره ی مستقیمی به زخم هایش داشته باشد، گلایه هایش از رسانه های زرد و تصوير نادرستي كه آنها از زندگي شخصي و اجتماعي او ساخته اند، را با این ترانه نشان دهد. جای جای كلیپ «Leave Me Alone» پر است از بریده های جراید خبرهایی كه درباب مایكل نوشته شده است و سرشار از نشانه و سمبول. از نمايش چاقوي جراحي كه اشاره به جراحي پلاستيك او دارد تا رسيدن به لقب «Wacko Jacko» كه رسانه ها به او داده بودند و اين درحالی است كه می بینیم مایكل همچنان سعی دارد در Neverland زیبایش از تمام آنها فاصله بگیرد، اما در نهایت مجبور است كه بزرگ شود و چون گالیور سرزمین كوچك و بی آزار لی لی پوت را ترك كند و وارد دنیای آدم بزرگ های خطرناك شود. در سرزمین كوچك او هرآنچه كه می خواهد وجود دارد و مایكل سوار بر سفینه ی شگفت انگیزش، همراه با حیواناتی كه دوستشان دارد و در كنار الیزابت تایلر محبوبش، بهترین زمان ها را می گذراند، اما برای هنرمند بودن و برای نشان دادن نبوغ خودت ناچاری كه با مردم روبرو شوی و دچار دردسرهای مطبوعاتی شوی.
« از دنبال كردن من دست بردار!»
مایكل درباره ی این ترانه در كتاب زيباي «Moonwalk» می گوید:
«من در این كار یك پیام ساده داشتم: "تنهایم بگذارید". این ترانه درباب رابطه ی میان یك دختر و پسر است، اما آنچه واقعا می گویم خطاب به كسانی است كه مزاحم من هستند: "تنهایم بگذارید".
فشار ناشی از موفقیت در نظر مردم چیز جالب است. بسیاری از افراد خیلی سریع به موفقیت می رسند و این یك حادثه ی لحظه ای در زندگی آنهاست. موفقیت برخی از این افراد ممكن است آنقدر آنی باشد كه ندانند چگونه باید آنچه را كه برایشان رخ داده، كنترل كنند.
سخت ترین چیز نداشتن حریم خصوصی است...
من متهم به این هستم كه روی حریم خصوصیم وسواس دارم و این حقیقت دارد. زمانی كه مشهور هستید، مردم شما را زیر نظر دارند. آنها دارند شما را نگاه می كنند و این قابل درك است، اما همیشه به این سادگی نیست. اگر شما از من می پرسید چرا در جمع عینك آفتابی می زنم، به شما می گویم چون دوست ندارم كه مدام به چشم هركس نگاه كنم. این راهی برای مخفی كردن خودم است. پس از اینكه دندانم را كشیدم، دندان پزشك به من یك ماسك جراحی داد كه برای دور ماندن از میكروب ها در خانه استفاده كنم. من عاشق آن ماسك بودم. عالی بود-بهتر از عینك بود- و برای مدتی هرجا كه می رفتم، از آن استفاده می كردم. در زندگی من حریم خصوصی كوچكی هست كه بخشی از مرا حفاظت می كند و راهی ست برای رهایی از همه ی این مسایل. می دانم كه ممكن است به نظر عجیب بیاید، اما من حریم شخصیم را دوست دارم.»

Leave Me Alone
تنهایم بگذار
من اهمیتی نمی دهم كه تو چه می گویی، عزیزم
اهمیتی به آنچه كه تو می گویی نمی دهم
دنبالم التماس کنان راه نیفت خانم
به هرحال من اهمیتی نمی دهم
مدتها پیش، تمام پول هایم را به تو می دادم
از من عذرخواهی نكن
عزیزم، كوهی نیست كه من نتوانم از آن بالا روم
فقط دارم به راهم ادامه می دهم
زیرا زمانی كه حق با توست
می دانی كه باید بجنگی
چه كسی دارد می خندد، عزیزم؟ نمی دانی؟
و این تنها راهی ست كه ما داریم
و تو این راه را انتخاب خواهی كرد
چه كسی دارد می خندد، عزیزم؟
فقط مرا تنها بگذار دختر، مرا تنها بگذار
مرا تنها بگذار
مرا تنها بگذار
مرا تنها بگذار
مرا تنها بگذار
مرا تنها بگذار
مرا تنها بگذار
مرا تنها بگذار، بس كن!
از دنبال كردن من دست بردار
از دنبال كردن من دست بردار
زمانی بود كه می گفتم دختر به تو نیاز دارم
اما اكنون چه كسی پشیمان است؟
این تویی كه ضربه زدی و مرا فریب دادی
اكنون چه كسی پشیمان است؟
تو می خواهی كه من احساس پشیمانی كنم
اما من راه درست را یافته ام
دنبال من راه نیفت التماس کنان، دوستت ندارم
تو راه مرا انتخاب نكن
زیرا زمانی كه حق با توست
می دانی كه باید بجنگی
چه كسی دارد می خندد، عزیزم؟ نمی دانی؟
و این تنها راهی ست كه ما داریم
و تو این راه را انتخاب خواهی كرد
چه كسی دارد می خندد، عزیزم؟
فقط مرا تنها بگذار، مرا تنها بگذار
مرا تنها بگذار
مرا تنها بگذار
مرا تنها بگذار دختر، مرا تنها بگذار
مرا تنها بگذار
مرا تنها بگذار
مرا تنها بگذار
بس كن!
از دنبال كردن من دست بردار
از دنبال كردن من دست بردار
زیرا زمانی كه حق با توست
می دانی كه باید بجنگی
چه كسی دارد می خندد، عزیزم؟ نمی دانی؟
و این تنها راهی ست كه ما داریم
و تو این راه را انتخاب خواهی كرد
چه كسی دارد می خندد، عزیزم؟
فقط مرا تنها بگذار، مرا تنها بگذار
مرا تنها بگذار
مرا تنها بگذار
فقط مرا تنها بگذار، مرا تنها بگذار
مرا تنها بگذار
مرا تنها بگذار
مرا تنها بگذار
بس كن!
از دنبال كردن من دست بردار
مرا تنها بگذار، مرا تنها بگذار
مرا تنها بگذار
مرا تنها بگذار
مرا تنها بگذار
مرا تنها بگذار
بس كن! مرا تنها بگذار
از دنبال كردن من دست بردار
از دنبال كردن من دست بردار
دوباره شروع نكن
دوباره شروع نكن
دوستم نداشته باش
دوباره نگو كه
دوستت دارم
من این را نمی خواهم
نمی خواهم...
نمی خواهم...
از دنبال كردن من دست بردار
دوباره شروع نكن
دوستم نداشته باش
دوباره نگو كه
دوستت دارم
من این را نمی خواهم
من این را نمی خواهم
**مهرانا**